Monday, December 31, 2007

تکنولوژی!

سلام
داشتیم عین آدمیزاد کارامون رو می کردیم که یهو متین جرقه زد و خاموش شد!
برق سه فاز ما را گرفت که الان همه زندگیمون به باد رفت! هیچ نسخه ای از پایان نامه ام و خیلی چیزای مهم دیگه هیج جا نداشتم!
خدا رو شکرفعلاً که به خیر گذشت! فقط متین یو اس بی نمی شناسه و هر چی بهش وصل می کنی هنگ می کنه!
دو ساعت و نیم مهمات و ضروریات زندگیم رو امشب ریختم رو سی دی ، ی ذره خیالم راحت شد که حالا اگر این متین خانم این روزا هر قری بیان ما بهش اهمیت نخواهیم داد:)
امیدوارم متینم زود خوب شه:)
ولی واقعاً هر موقع به این ساخته های دست بشر نیاز داری ی بدبختی ای پیش میاد.
امیدوارم تا سه هفته دیگه همه چی به خیر و خوشی تموم شه.
والسلام.

Thursday, December 27, 2007

اعیاد مبارک!

سلام
سلام بر ابراهیم و اسماعیل، پیروزان امتحان الهی!
سلام بر مسیح، پیامبر خدا، پیام آور عشق و دوستی!
سلام بر مریم!
سلام بر هادی، امام شیعیان!
سلام بر علی، نور چشم محمد!
سلام بر تو! اشرف مخلوقات
اعیاد مبارک باد!
ابراهیم، اسماعیل، مسیح، مریم، هادی، علی و محمد، ... آیا من معنی این اعیاد را درک کرده ام؟!
روزی خواهم فهمید و بدین امید ادامه خواهم داد.
شاد باشید!
والسلام.

Monday, December 24, 2007

ساعت شنی

سلام
همگان را به دیدن سریال ساعت شنی که روزهای زوج ساعت ده شب از شبکه اول سیما پخش می شه دعوت می کنم.
اولین بار، با ی کنجکاوی ساده پای فیلم نشستم: دختر آزیتا حاجیان یکی از بازیگران این سریاله؛ اول که دیدمش گفتم چه خوب آزیتا حاجیان رو گریم کردن! چه جوونه! و نشستم پای فیلم که ببینم این دفعه چه ارائه کرده؟ من فقط ی بار ی بازی ِ عالی از این هنرپیشه در روبان قرمزِ حاتمی کیا دیدم. دوست داشتم ببینم جدیداً چه کرده که خوب اشتباه کردم دخترش بود!
انصافاً با مادرش از نظر قیافه مو نمی زنه!
به خاطر این کنجکاوی خیلی خوشحالم:)
با اینکه این روزا فکرم خیلی مشغوله اصلاً از دیدن این فیلم نمی تونم خودم رو محروم کنم:)
تا اینجای داستان که خیلی خوب پیش رفته، امیدوارم همین طوری ادامه پیدا کنه.
به طور خاص دیدن فیلم رو برای داستان نویسی، آشنایی با روحیات زنانه-مادرانه و آشنایی با بیماری روانی شیزوفرنی* توصیه می کنم.
در اولین فرصت به تفصیل خواهم نوشت.
در ضمن در ابتدای فیلم نوشته می شود: دیدن فیلم به زیر شانزده ساله ها توصیه نمی شود.
. البته اگر من بیماری رو درست تشخیص داده باشم:)*:
در ضمن می تونید کمی هم به فارسی راجع به این بیماری اینجا بخونید.
در پناه حق
والسلام.

Thursday, December 20, 2007

دنیا از نگاه ِ ی دختر بچه ی سوم دبستانی:)

سلام
دیروز من و هادی خونه بودیم، ساعت 12:30 ظهر داشتیم غذا می خوردیم که صدای زنگ ِ در اومد و از اونجایی که هر کدوم از اعضای خانواده به تکنیکی خاص زنگ می زنن می فهمیم که کیه ولی صدا ناآشنا بود!
کیه؟
منم مهیا(مهیا دختر ِ همسایه بالاییمونه) فاخته در و باز کن.
مگه مامانت نیست؟
زنگ زدم نبود!
شاید دستش بند بوده، برو بالا اگر نبود بیا پیش ما.
مهیا دو دقیقه بعد پیش ماست و داره با ما ناهار می خوره:)
و سط غذا ی نگاه به ساعت می کنه بعد به من و هادی نگاه می کنه می گه یعنی شما امروز غایب کردین!
من و هادی ی نگاه به هم می کنیم خنده مون گرفته:) هادی می گه نه بعضی روزا کارامون رو تو خونه می کنیم نمیریم:)
آهان!
بعد از غذا :
...
حوصله ام سر رفت ی کاری کنیم، شما ها مشق ندارید؟
چرا:) ولی حوصله نداریم:) تو میای خونه ظهرا چی کار می کنی؟
مشقامو می نویسم
خوب الانم بشین مشقاتو بنویس مامانت گفت زود میاد
مشق ندارم
خوب برو تو اتاق ِ من اسباب بازی ها و عروسکای منو ببین
من و هادی میریم تو اتاقمون پای لپ تاپامون و مشغول کارمون می شیم، چند دقیقه بعد هادی میاد پیش ما.
شما تو مشقاتون کشیدنی هم دارید؟
کشیدنی هامون فرق داره:) هادی تو کشیدنی داری؟
هادی می خنده:)
،پنج دقیقه بعد صدای گربه ها از تو حیاط میاد، دو تا گربه ی نر، یکی سیاه ِ سیاه، یکی سفید قهوه ای
طبق معمول دارن سر ِ قلمرو دعوا می کنن.
من صدا می کنم بچه ها بیاین حیات ِ وحش
دو دقیقه بعد:
من و هادی و مهیا رو تخت ِ من چهار زانو نشستیم، پرده ی اتاق رو پس زدیم و داریم از پشت ِ پنجره ی قدی ِ اتاق ِ من با دقت مستند حیات ِ وحش می بینیم:)عین ی فیلم سینمایی.
بدون ِ درگیری بدنی، فقط با سر و صدا و نگاه و ... گربه ی سیاه پیروز می شه و اون یکی نادم و پشیمان و بدبخت ... رهسپار ِ کوچه می شه.
مهیا: اه! من ازگربه ها می ترسم کاشکی حداقل اون یکی می برد کمتر ِ ترسناکه.این سیاه ِ اون دفعه اومد تو خونه ما من خیلی ترسیدم!
من:اولاً که از گربه ها نترس، دوستشون داشته باش:) ثانیاً در ِ راهرو رو ببندید که اینا نیان تو! و گرنه از الان که داره سرد می شه همش میان تو راهرو.
فیلم که تموم شد مامان ِ مهیا میاد، مهیا که داره می ره می گه:
مشقاتون رو بنویسین وگرنه خانمتون دعواتون می کنه.
شاد باشید.
والسلام.

Tuesday, December 18, 2007

ی خواب عجیب!

سلام
دیشب ی خواب ِ عجیب دیدم، سعی می کنم تا اونجایی که یادمه با جزئیاتش براتون بنویسم:
تو ی شهر، جزیره، و شاید ی بندر بودیم. در هر صورت ی جایی بود که به آب راه داشت.
با مامان و بابام بودم. بنا بود شب با ی قایق تفریحی از ی طرف ِ شهر به ی طرف ِ دیگه بریم تا ی جای ِ خاصی رو ببینیم. منم طبق ِ معمول کنجکاویم گل کرد و عصر تنهایی زودتر اومدم بیرون تا ی سر و گوشی آب بدم. ی کلک پیدا کردم. گفتم سوارش بشم همین طوری ی دوری بزنم و بر گردم. به نظرم اون موقع که سوار شدم پارو داشت. داشتم می رفتم که تو راه ی سری بنا دیدم که توی آب اند، مثلاً ی مسجد بود که فقط گنبدش بیرون از آب بود. اصلاً نمی دونم کجا داشتم می رفتم. ولی به محض ِ اینکه به ساحل نزدیک شدم دریا طوفانی شد و من که این ور اون ورم رو نگاه کردم هیچ خبری از پارو نبود. فریاد کمک کمک سر دادم که ی خانم با چادر ِ رنگی با ی کلک ِ دیگه به من نزدیک شد و من رو به ساحل برد.
نمی دونم بعدش خانم کجا رفت فقط یادمه که ی پسر بچه دیدم. نمی دونم دنبال ِ چی بودم یا کجا می خواستم برم ولی ازش ی چیزی پرسیدم که در جواب ِ من به یک دختر ِ سه چهار ساله اشاره کرد و گفت اون راه رو بلده. بدون ِ اینکه کلمه ای بین ِ من و دخترک رد و بدل بشه، جلوی من راه افتاد و من پشت ِسرش. دخترک از راه های عجیب غریبی می رفت.
خیلی هم تند می رفت من با اینکه عملاً می دویدم ازش عقب بودم. داشتم با خودم قر می زدم که من چه ابله ام که اختیارم رو دادم دست این دخترک که ی مرد از پشت ِ سر دستش رو گذاشت رو شونه ام و من رو رو به خودش برگردوند. بعد دو تا دستش رو گذاشته بود رو شونه هام و داشت چشم تو چشم من نگاه می کرد وبا ی اعتماد به نفس ِ خاصی گفت(این قدر محکم حرف زد که به من اجازه نداد ازش بپرسم کیه؟ با من چی کار داره و...):" حرف نباشه، دنبال ِ این دختر می ری، فقط اونه که راه رو بلده، باهاشم حرف نزن، زبانت رو نمی فهمه و اگر باهاش حرف بزنی ناراحت می شه و ولت می کنه می ره، بدو برو کلی ازش عقب موندی." منو برگردوند وزد پشتم و رفت. برگشتم دیگه نبود. دویدم تا به دخترک رسیدم. رفتیم رفتیم تا از خشکی به ساحل رسیدیم به ی سمتی اشاره کرد و خودش رفت سمت ِ دریا. اون طرف همون جایی بود که بنا بود با مامان بابام بیایم. رفتم پیششون اونجا بودن. ولی انگار نفهمیده بودن که من پیششون نبودم. اصلا ً نگران هم نبودن. خیلی معمولی داشتن اونجا رو می دیدن. ی دفعه این طرف طوفانی شد. من توجه ام به طرفی که دخترک بود جلب شد.اون طرف دریا آروم ِ آروم بود. رفتم طرف ِ دخترک. دستم رو گذاشتم رو شونه اش. برگشت، در همین حین بزرگ داشت می شد و به من گفت: مامان!!شایدم خواهر!! هر چی فکر کردم یادم نیومد کدوم رو گفته بود! در هر صورت از اونجایی که من خواهر ندارم شنیدن ِ این کلمه به اندازه ی مادر برای من تعجب برانگیز بود. از خواب پریدم. با ی عالمه سوال و تعجب!
چهره ی هیچ کدوم از آدما یادم نیست! اون خانم ِ که نجاتم داد، پسر بچه، اون مرد، دخترک؛
فقط مامان بابام رو تونستم تشخیص بدم.

کجاست یوسف ِ زیبا روی تا خواب ِ ما تعبیر کند!
والسلام.

Sunday, December 16, 2007

نامه ای در محل ِ ارتکاب ِ جرم

سلام
آره مامان جون،
سلام
پنیر تمام شده بود! مثل اینکه ما خودمون این کاره ایم. دفعه بعد خواستی از دست من قایم کنی حداقل بگذار تو زیرزمین زیر ِ تختتون که من حال گشتنشو نداشته باشم.
با تشکر
هادی
00:50 نیمه شب
پا نوشت1: از اون جایی که هادی عین ِ ی گربه لبنیات می خوره، هیچ لبنیاتی در خانه از دست ِ او در امان نیست! و چون مامانی می خواد عدالت در خانه برقرار باشد و مثلاً من یا بابایی یا خودش ی دفعه به طور غیر ِ منتظرِ با جا پنیری ِ خالی مواجه نشیم هر دفعه به ی ترفندی پنیر روتو ی سوراخ سنبه ای قایم می کنه که شاید از دست ِ هادی در امان بماند ولی افسوس!
پا نوشت 2: این نامه روی ظرف ِ پنیر چسبیده شده بود! ظرف ِ پنیری که در صد سوراخ قایم شده بود!!
شاد باشید.
والسلام.

Saturday, December 15, 2007

زیباست!

سلام
Massari
Real Love


ChorusGirl)Girl, im going out of my mind(mind)
and even though i dont really know you(you)
and plus im feeling im running out of time
im waiting for the moment i can show you(show you)and baby girl i want u to know, im watching you go ,im watching you pass me by

its real love that that you dont know about...
...
شعر، صدا، آهنگ بر دل می نشیند؛ ی بار متن کامل رو بخونید و به آهنگ گوش بدید، نظرتون چیه؟
والسلام.

سلام
از سایر ِ دوستانی که بعد از نوشته ی قبلی به من تولدم رو تبریک گفتن نیز بسیار ممنونم: سیما، فاطمه سعادتی، مینا،مونا، فرنوش، زهرا، ساناز، آزاده، قاسم ، پینوکیو، فاطمه مومني ، فنود، زکیه، سحر گنجو و پروانه.
مونا جونم لیوانم خیلی هیجان داره، مرسی:)
والسلام.

Wednesday, December 12, 2007

تولد

سلام
در بيست و يکمين روز از نهمين ماه از شصت وسومين سال در چهاردهمين قرن پس از هجرت محمد؛ دختري متولد شد. چرا؟؟؟؟
(بيست و يک روز!: به اندازه سر در آوردن يک جوجه از تخم!
نه ماه!: به اندازه آمادگي يک نوزاد براي پا به اين دنيا گذاشتن!
شصت وسه سال!: به اندازه تکمال انسانيت براي رسيدن به هستي مطلق چون محمد و علي!
وچهارده قرن!:؟؟؟؟!!!!!)
او را با نام يک پرنده مي خوانند؛
پرنده اي عاشق، پرنده اي پرسشگر؛
صل صل؛ کوکو؛ فاخته.
و فاخته به اميد زنده است؛
اميد دانستن، اميد شناختن، اميد فهميدن، اميد يافتن، اميد پريدن، اميد رسيدن، اميد اميد اميد...
و اينک مي نويسد تا …
تا بداند، تا بشناسد، تا بفهمد، تا بيابد، تا بپرد، تا برسد، تا...
در اين تلاش به او کمک کنيد.
***
خیلی چیزا از فلسفه ی تولد گرفته تا معانی و نماد های اسمم و نحوه ی به دنیا آمدنم و ... می خواستم بنویسم ولی حوصله اش رو ندارم:( بعداً می نویسم.
***
فقط سریع می گم: من روزِ عروسی ِ عمه ام به دنیا اومدم:)
امشب ما چهارتایی بناست بریم بیرون ، مهمون بابایی:)
فردا شب خونه ی عمه ایم:)
منم سرما خوردم:( به خاطر ِ همینه که بی حوصله ام.
***
از عاطفه، فاطمه مصلح، سحر حمیدی و ساره هم بسیار بسیار ممنونم که تولد ِ من یادشون بود و بهم تبریک گفتن:) از دور روی ماه ِ همتون رو می بوسم.
***
ی چیز ِ بی ربط: امروز فهمیدم که چرا دیشب اینقدر ماشین ِ عروس تو راه دیدم:) گویا در چنین روزی علی و فاطمه همدیگر را به همسری برگزیدند؛ و چه وصلتی فرخنده تر از این.
شاد باشید.
والسلام.

Friday, December 07, 2007

دو به یک:

سلام
دو تا اتفاق ِ خوب و یک اتفاق ِ بد:
من بالاخره پس از بارها نگریستن به تابلوی وساطت ِ استاد فرشچیان، وجه تسمیه ی تابلو رو فهمیدم؛از این کشف بسی مسرورم:)
***
مامانی امروز رفته بود استخر، داور ِ مسابقات ِ دبستانی ها بود؛ گفت که محدثه ی من تو قورباغه دوم شده.
این محدثه خانم الان کلاس ِ سوم ِ و چهار سال ِ پیش قبل از اینکه بره مدرسه با من شنا می کرد:)
محدثه به هیچ کدوم از مربیان وناجیان ِ استخر افتخار ِ شنا کردن نمی داد! و با وجود ِ اینکه من از همه بیشتر بهش سخت می گرفتم، فقط با من شنا می کرد:)
سه تا شنا یاد گرفت: قورباغه، کرال ِ پشت و کرال ِ سینه؛ روزای آخری که با هم شنا می کردیم، من ازش به هر ترفندی شده، شصت دقیقه ای شنا می گرفتم:) تو آب دنبالم می کرد، "عیب نداره وسطش هر جوری می خوای بیا فقط منو بگیر؛ قورباغه، پا دوچرخه، کرال، ... فقط باید منو بگیری؛" بعد که منو می گرفت من دنبالش می کردم:) ... خلاصه نمی ذاشتم بفهمه خسته شده:)
ی بارم صد متر ِ قورباغه رفت! خیلی خسته شد ولی تونست پیوسته بره:) من تمام ِ صد متر و به فاصله ی یک متر جلوش بودم و بهش می گفتم: " همین ی دور ِ محدثه:)"
من واقعاً بهش سخت می گرفتم چون می دونستم که می تونه :" با من شنا می کنی ، دماغ گیر بی دماغ گیر! مگه من دماغ گیر دارم!" با این وجود اون فقط با من شنا می کرد و حرف ِ من و گوش می داد!
خلاصه روزگار ِ خوشی بود، من و محدثه:)
تا این که پیش دبستانیش شروع شده و منم برنامه هام سنگین شده و دست ِ روزگار ما رو از هم جدا کرد. هر دفعه رفتم استخر، یادش بودم:" اه! ی ماه دیگه با هم بودیم صد ِ کرالم ازش می گرفتم، بعد می رفتم رو رکورد گیری... هدر شد این بچه! اگر دیگه نیاد شنا همینم یادش می ره ..."
نمی تونید تصور کنید از شنیدن ِ اینکه ی محدثه ی من هنوزم شنا می کنه چه قدر خوشحالم:)
فقط امیدوارم ی مربی ِ سخت گیر، گیرش بیاد که تمام ِ تواناییهاش رو بفهمه و بتونه پرورشش بده؛ آخه محدثه ی من می تونه، مطمئنم:)
***
هادی تایید کرد که مغازه ای که من و هادی کشفش کرده بودیم و ازش ی عالمه برای دوستامون ساعت شنی و اون دو تا اسباب بازی ِ مهیج که یکیش ماده چگالی بود:) یکیش سیستم های پیچیده:) می خریدم و شادیمون رو با دوستان تقسیم می کردیم به گل مصنوعی فروشی تبدیل شده!
خودم هفته ی پیش که رفتم از آقا بپرسم بالاخره از اون ماده چگالیا اوردی یا نه، مغازه ای نیافتم! حدس زدم ولی فکر کردم مغازه رو اشتباه تشخیص دادم!که هادی امروز اینو تایید کرد:(
فکر کنید چه قدر این شهر غیر ِ قابل ِ پیش بینیه! تازگی رفتم خرید که آقا گفت شاید دوباره از اونا بیاریم و بله! هفته ی پیش کلاً تغییر ِ شغل رخ داده!!!!!
همین جا به سامان و پینوکیو بگم که دیگه منتظر نباشین از همون سیستم پیچیده اِ نهایت ِ لذت رو ببرید:) که دیگه بعد از این از اونام یافت نخواهد شد;)
راستی سامان! تو حالت هایی می تونی به سادگی وضعیت ِ تپه شنی رو تو اون سیستم ایجاد کنی و لذتش رو ببری:) به گرایشتم نزدیک تره:)
شاد باشید.
والسلام.

Wednesday, December 05, 2007

آن روی روزمرگی ها، آن روی خنده ها و لبخندها

سلام
زیر ِ زمین، دور از هیاهوی شهر، در یک راهروی دلگیر، نوای آهنگی بر دل می نشیند؛ نوایی شرقی با سازی شرقی ، از اعماق ِ وجود ِ زنی شرقی زاده می شود .
رهگذران شتابان از کنارش می گذرند! به مقصدی نامعلوم! به سوی فراموشی ابدی!
در این هیاهوی سیاه، فریادی شنیده می شود؟ کسی پرسشگرانه داد می کند؟ به کجا چنین شتابان؟!
فقط کافی است لحظه ای خود را به دستان ِ توانمند ِ زن ِ هنرمند بسپاری تا بشنوی نوای ازلی وابدی اش را؛ و او با لطافت ِتمام این احساس را می نوازد:غم! غم ِ فراق!
امروز آهنگ ِ او در گوش ِ من نواخته می شد!
با آهنگ او، از زمان و مکان گسستم و بار ِ دیگر در متروی خط ِ هشت پاریس، برای لحظه ای خود را از شتاب ِ روزمرگی رها کردم و از خود پرسیدم: به کجا چنین شتابان؟!
آی آدم ها!این غم را پایانی هست یا این نوا در ابدیت جاودانه شده است؟ چه کسی می داند؟ مرا پاسخی گویید که بی تابم!
اگر حتی بین ِ ما فاصله ی نفس ِ؟! نفس ِ منو بگیر!
برای فاخته خیلی دعا کنید!
والسلام.

Tuesday, December 04, 2007

ملکه ی صبا!

سلام
یکی تو من هست که هی سوال می پرسه! هی چرا،چرا می کنه! هی کو؟ کو؟ می کنه!
خلاصه امان نمی دهد به ما.
البته من الان خیلی وقته که دستم رو گذاشتم روی دکمه ی پاز؛ ولی دیگه راه نداره؛ تا کی می تونم دست به سرش کنم؟ تا کی می تونم خودمو تو روز مرگی غرق کنم واز جواب دادن به سوالا طفره برم؟ اومدیمو فردا افتادیم مردیم، فرض ِ بر اینکه خدایی هم وجود نداشته باشه که از ما بپرسه چرا به اینا فکر نکردی، این پرنده پرسشگر که یکی از وجوه ِ منه، شخصاً به خاطر ِ بی توجهی به سوالاش من رو به عذاب ِ ابدی دچار خواهد کرد، اینو مطمئنم.
باید تا ته ِ این سوالا برم، تا ته ِ شک؛ آیا این شک به یقین بدل خواهد شد؟ یعنی تواناییش رو دارم؟ حتی به اینم شک دارم!
ولی این راهی ِ که باید رفت.
***
می تونم بعضی از این سوالایی که می پرسه رو براتون بگم:
· چرا خداوند با محمد، مستقیماً سخن نمی گوید؟ مگر نه این که محمد در معراج همه ی پیامبران ِ ماقبلش را پشت سر گذاشت؟ خداوند با موسی بی واسطه سخن می گوید ولی با محمد به واسطه ی جبرئیل؟ چرا؟ مگر نه این که محمد در نهایت کمال انسانی است؟ آیا سخن ِ مستقیم بین معشوق و عاشق حجاب ایجاد می کند؟ ویا برعکس؟ چرا؟
· محمد چگونه به این درجه از ایمان رسید؟ او هیچ شاهدی از خداوند برای کمال ِ یقینش نخواست؟! در حالی که ابراهیم خواست که به چشم ِ سر ایمان به معادش را کامل کند! موسی قوم ِ نو ایمانش را رها کرد ورفت که خداوند را به چشم ِ سر ببیند!؟ چرا محمد هیچ نخواست؟ آیا کمال ِ یقین در معراج حاصل شد؟...
· ایمان ِ اسماعیل بیشتر بود یا ابراهیم؟ هاجر یا ابراهیم؟ تصور کن همسرت در بیابان با طفلی تنها بگذاردت و بگوید فرمان ِ خداست! تصور کن پدرت در کودکی ، در بیابان رهایت کرده ، پس از سال ها برمی گردد و می گوید خداوند دستور داده تو را قربانی کنم! اینان چگونه به ابراهیم و خدایش ایمان داشتند؟!
· تولد ِ مسیح، معجزه ی مریم است یا عیسی؟ اگر معجزه ی عیسی است و عیسی در سی سالگی به پیامبری مبعوث شده، تماماً مفهوم ِ زمان خطی در هم خواهد ریخت!
اگر معجزه ی عیسی است و عیسی در دو سالگی به پیامبری مبعوث شده، چرا خداوند طفلی را حامل ِ پیام ِ خویش کرد؟
لطف ِ روح القدس ار باز مدد فرماید دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
آیا این با عدالت ِ خداوند سازگار است که طفلی پیامبر متولد شود؟
اگر معجزه ی مریم بود، پیام مریم به بشریت چه بود؟ چگونه ابلاغ شد؟...
· چرا معجزه ی جاوید یک کتاب است؟ مگر نه اینکه این معجزه باید نشانی باشد از صحت ِ ادعای پیامبری محمد از جانب خداوند برای عادی ترین ِ مردم؟ چرا به من می گویند متخصص باید این کتاب را بخواند وتفسیر کند؟ آیا این کتاب تمام خصوصیات ِ یک معجزه را در تما م عصرها دارد، که معجزه ی جاوید خوانده شود؟
من در این عصر چه چیزی را معجزه می دانم؟ آیا قرآن این خصوصیت را دارد؟
· چه جوری می شه مرز ِ ظریف ِ شرک و توحید رو تمیز داد؟
· و ی عالمه سوال ِ ریز و درشت ِ دیگه از اصول ِ دین گرفته تا فروع و ... . تمامی این سوالات در دفتری ثبت شده اند و من و تمامی اندیشه ام رو به مبارزه می طلبند.
***
پریشب رفتم تو تخت، بعد از فکر کردن رو نتایج ِ داده های زلزله!، یهو پرنده ی پرسشگر بیدار شد و سوال ِ جدیدی رو مطرح کرد:(معمولاً کوکو شبا بیدار میشه و چرا چرا راه میندازه!)
آیا حاکمیت ِ زنان از نظر ِ شرع منع ِ قانونی دارد؟ اگر چنین است، چرا بلقیس بعد از ایمان آوردن به سلیمان، از حکومت کناره گیری نکرد؟! یا اصلاً سلیمان حکومت رو در اختیار گرفت؟
اگر فرض کنیم که قضاوت جزئی از حاکمیت محسوب می شود و بپذریم که حاکمیت ِ ملکه صبا از جانب ِ خداوند منع نشد، چرا باید قضاوت برای زنان منع ِ شرعی داشته باشد؟...
القصه، پریشب، علاوه بر افزودن ِ این سوالات به سوالات ِ قبلی، ی سوال ِ اساسی دیگر نیز بر ما نازل شد؛ و آن اینکه هر چه اندیشیدیم، نفهمیدیم چه چیز باعث شد که آن شب به ملکه صبا بیندیشیم؟ من در آن روز و روز های گذشته، به چه برخوردم که چنین سوالی به ذهنم رسید؟! جل الخالق!
***
می دانم که بسیاری از این سوالات محلی از اعراب ندارند، یا برمبنای فرضی نادرست اند یا اطلاعات تاریخی و ... غلط و یا ... ؛ در هر صورت همان طور که گفتم در برنامه ی آینده ی نزدیکم پاسخگویی به این سوالات است.
به همین خاطر باید زیاد بخوانم ، از قرآن و فلسفه و تاریخ اسلام و... گرفته تا انجیل و تورات و ... ؛ باید بسیار خواند و بسیار اندیشید، باشد که شک ها به یقین بدل شوند.
برام دعا کنید، بسیار! ممنون!
والسلام.

Saturday, December 01, 2007

بعد از دفاع چه خواهم کرد?

سلام
پیش نویس: نوشتن ِ این متن سه دلیل دارد:
الف: نمی دونم تا حالا این حس رو داشتید یا نه؟ که وقتی مجبور به انجام ی کاری هستید ، مثل ِ امتحان دادن، پایان نامه نوشتن و ... و حوصله ی انجام دادنش رو ندارید شروع می کنید به فکر کردن راجع به کارایی که دوست دارید بکنید و الان نمی تونید؛ من الان در اون وضعیت به سر می برم.
ب: اینا رو می نویسم که به خودم روحیه بدم که اگر دختر خوبی باشم و مرتب و منظم بشینم سر ِ کارامو به موقع دفاع کنم، چه کارا که بعدش می تونم با خیال ِ راحت انجام بدم؛ پس تمام ِ تمرکزم رو بذارم رو کارم که زود دفاع کنم و این قورباغه رو همین ترم قورت بدم که به ترم چهار نکشه و من نه ماه در شادی تمام ، بدون هیچ کار ِ اجباری ای زندگی کنم. (یک آدم بی خیالی شدم! بیشتر از نیم ساعت پشت ِ میز بند نمی شم! همش ورجه می زنم و دلم شیطونی می خاد! این بی خیالیم دیگه داره حرص ِ خودم رو هم در میاره!)
ج: چند روز پیشا ی ِ دوستی از من پرسید بعد از دفاع می خای چی کار کنی؟ منم گفتم : زندگی! ی جوری منو نگا کرد که ... !!!(مثلاً می شد از نگاهش اینا رو شنید: این چه وضع ِ جواب دادن به بزرگترِ ؟!)لحن ِ دلخورانه!(یا چرا جواب سر بالا می دی دختر؟!(لحن ِمحبت آمیز!) و ناشنیده های دیگر؛)) در هر صورت این بنده ی خدا هم می تونه با خوندن این متن مطمئن شه که من حقیقت رو بهش گفتم و منظورم دقیقاً از جوابم چی بوده:)
***
و اما بعد از دفاع چه خواهم کرد:
در یک کلام، کمثل السابق زندگی:) اما زندگی یعنی چی؟
یعنی تعادل روحی، جسمی، فکری.
از اونجایی که تعادل هایم کمی بهم خورده، باید کارایی که منو به تعادل باز می گردونن در اولویت قرار بدم :)
ی مدت ِ اون جور که باید ورزش نمی کنم،با دستام هیچ کاری نکردم(کار یدی)، به سوالای پرنده ی پرسشگر بی توجه ام، داستان ِ درست و حسابی نخوندم، فیلم هم همین طور، نقاشی نکشیدم، ...
پس احتمالاً بعد از دفاع حدوداً یک ماهی با بی برنامگی کامل زندگی خواهم کرد، چون شدیداً از برنامه ریزی کردن و تقویم نگاه کردن و تاریخ و ... خسته شدم.
بعد کارایی رو که پایین لیست می کنم ، با تابع هزینه و زمان می سنجم و بهشون اولویت می دم و برا این چند ماه برنامه ریزی می کنم که نهایت ِ لذت رو از زندگیم ببرم و تعادل از بین رفته را بازیابم؛ تا خداوند و بندگانش چه بخواهند و معلوم شود که مهر سال ِ بعد ما کجای دنیا ایم و چه کاره؟ و با روحیه ی کامل مشغول به کار شیم و دوره ی جدید ِ زندگیمون رو شروع کنیم:)
ورزش ها:
شنا: اساساً دیگه باید تنبلی رو کنار بذارم و مرتب برم تمرین که بدنم دوباره بیاد رو فرم ، فکر کنم به رکوردام هر کدوم سی تا شصت ثانیه ای اضافه شده باشه، اردیبهشت دیگه فکر کنم برم تست آمادگی بدم، شایدم برای دوره ی ناجی دریا برم .
تنیس روی میز: البته الانم در اوج کارام تمرینای دانشگاه رو می رم آخه بناست امسال تیم بدیم(البته نمی دونم اون موقع که بناست تو مسابقات شرکت کنیم من دانشجو ام یا نه!) ولی خوب من تمام تمرکزم تو بازی نیست! فایده نداره. از اون جایی که امسال تو هیچ مسابقه ای شرکت نکردم؛ نه لیگ بانوان، نه جام ِ رمضان، نه شهرداری، ... حتما ًباید با تمرکز به تمرینام برگردم.
کوه: نمی دونید چه قدر به هادی حسودیم می شه که هر هفته می ره کوه!
دوچرخه سواری: این دوچرخه ی بدبخت ِ من باد خورد!
کار با دستان:
خیاطی : ی عالمه مدل دامن و پیراهن تو ذهنم که تو اولین فرصت می خام بدوزمشون(من فقط ی دوره ی کوتاه یک ماه ِ ازمامانم شش سال ِ پیش خیاطی یاد گرفتم، نمی دونم الان چیزی یادم مونده یا باید دوباره از اول شروع کنم.)
بافتنی: تو هفته گذشته به طور ِ تصادفی دو بار دو تا خانم تو مترو کنارم نشستن که کامواهای رنگی ِ مهیجی دستشون بود، دیدم بافتنی هم کارِ یدی ِ مهیجی بیارمش تو لیست بد نیست:)
آشپزی و شیرینی پزی: می خام این مهارت هام رو هم ارتقا بدم که بعد از این دوره ی چند ماه ِ هر جا بنا بود باشم ، به شکم ِ مبارک بد نگذره:)
باغبانی : همون طور که قبلاً گفته بودم ، باید به باغچه هامون رسیدگی ویژه کرد:)
هنری:
نقاشی: شاید دیگه گوش ِ شیطون کر، طلسم رو بشکونم دوباره شروع کنم به کشیدن.
خطاطی: خیلی وقت تمرین خط نکردم! از وقتی هم که آدم کاراش رو پای کامپیوتر می کنه کلاً فکر می کنم خط ام بد شده!
فکری و فرهنگی:
فیلم و انیمیشن: ترکیدم از بی فیلمی و بی کارتونی! همین الان بگم که هر چی فیلم دارید طالبم:)
کتاب: ی عالمه رمان و کتاب ِ فلسفه و ... تو لیست دارم که ...
فکر کردن و خوندن و در نهایت پاسخ گویی به سوالاتِ کو کو: فکر کنم با قرآن هم باید شروع کنم( تو ی نوشته ی جدا براتون کامل توضیح می دم؛))
تمرین نقد نوشتن: اعم از فیلم و کتاب و ...
زبان: ارتقا مهارت های زبانی مادری و انگلیسی.
ی سری مهارت های کامپیوتریمم باید ارتقا بدم:)
کارهای مهیج:
یادگیری موتور سواری: بنده ی خدا بابام تا حالا بیشتر از ده دفعه گفته فاخته بیا بهت موتور سواری یاد بدما، هی وقت نشد! بابام اینقدر که اشتیاق داره به من موتور سواری یاد بده برا هادی نداشت!
سفر: مثل ِ گذشته قاعدتاً امسال هم ی سفر ِ سه هفته ای تو عید به ی استانی داریم؛ پیشنهاد من به خانواده کهکیلویه و بویر احمد خواهد بود. تا حالا این استان رو ندیدیم. روی ی سفر ِ ده روزه ی دیگر هم در تابستان می شه حساب کرد.
رقص: به نظرِ من ، هم هنر ِ، هم ورزش، ولی از همه بیشتر مهیجه:) دوست دارم اصولی این کار رو یاد بگیرم.
و اما فیزیک:
این قسمت حتماً در اولویت آخر قرار داره:)
دوست دارم به جد با ترمودینامیک و مکانیک آماری تعادلی و غیر تعادلی ،کلنجار برم.
دو تا کاری رو هم که شروع کردم سعی می کنم تو این مدت دیگه پرونده هاشون جمع شن.
ی سری مهارت های ریاضی و شبیه سازیم رو هم باید تقویت کنم.
ی سری باگ هایی که تو دانش و تفکرم وجود داره رو سعی می کنم رفع کنم.
این وسطام شاید ی جاهایی داخل ِ کشور امتحان دکترا بدم که اگر به هر دلیلی نشد برم ...
(البته مطمئنم که برای هیچ امتحانی نه وقت خواهم گذاشت نه انرژی :) فقط برای رفع تکلیف از نظر ِ روحی خواهند بود!)


راستی بدم نیست ی کارکی هم دست و پا کنیم کمی پول در بیاریما! اگر تست آمادگیمو بدم شاید برم ی استخری ناجی یا مربی بشم.(حوصله پول در آوردن از فیزیک رو الان ندارم! شاید اون موقع داشته باشم، کسی چه می داند!)
اوه، اوه،... یادم رفت! از اونجایی که خودمان رو در مکعب خنگ یافتیم و دیدیم بیهوده وقت تلف می کنیم، فعلاً گذاشتمش کنار:( ولی دیگه راه نداره که باید این بازی رو تو این فرصت حتماً فتح کنم:)

و زندگی جریان دارد:) ... پس با آهنگ ِ زندگی هم آهنگ شو!...


پس نوشت1: الان که این لیست رو نوشتم دیدم چه قدر کارِ شادی بخش برای انجام دادن دارم! برم سر ِ کارای دفا ع ام که زود به این مرحله برسم؛ راستی لطفاً هر موقع منو دیدید یاد آوری کنید که کلی کار ِ مفرح باید بکنم و دعوام کنید که برم سر ِ پایان نامه ام، مرسی:)
پس نوشت 2: در ضمن در راستای دادن ِ روحیه به خودمان، این لیست رو در اولین صفحه ی دفتر ِ چرک نویس ِ پایان نامه هم گذاشتیم:)پس نوشت 3: فکر کنم یکی از دلایل ِ بی خیالی و خوش خوشان زندگی کردن ِ الانم، اطرافیان باشن که مثل ِ من می خان آخر ِ دی دفاع کنن و هنوز کلنگ ِ نوشتن رو نزدن! ،(سریع فرا فکنی کردما! از اون بی جنبه هام من:)) مثلاً مونا وهادی؛ مونا خانم! آقا هادی! لطفاً بجنبید که منم ی تکونی به خودم بدم:)
حالا یکی نیست بگه تو چرا به اونا نگاه می کنی؟!! حداقلش اینه که اونا مثل ِ تو این ترم واحد ندارن، وقتشون از تو بیشتر ِ!
شاد باشید.
والسلام.

Monday, November 26, 2007

ی روز خوب

سلام
نود دقیقه تماماً حضور فکری در کلاس؛ کلاس ِ شاهین روحانی عجیب بهم چسبید:)
غذا خوردن با فرنوش:) غذا خوردن در کنار ی دوست خیلی مزه می ده.
توصیف ِ پر انرژی مونا
زنگ پژوهش:شنیدن ِ کارای هیجان انگیز ِ گروه ِ اجتهادی .
دستیار آموزشی آزمایشگاه الکترو آکوستیک: همه ی آزمایش ها به خوبی پیش رفت.
صحبت با منصوری در مورد ِ گام ِ بعدی ِ پروژه.
یک ساعت بحث ِ جامعه شناسی با حسین.
نیم ساعت بحث در مورد ِ ترمودینامیک ِ تعادلی و غیر ِ تعادلی و آشوب با نیما و مهدی.
در راهِ خانه با زکیه:)
ی شام عالی (حلیم بادمجان) با سالاد و میوه و شیرینی.
ی خانه و خانواده ی گرم:)
یک ساعت ور رفتن به برنامه و رفع باگ:)
چت کردن با غزاله و از قوطی در آوردنش، تو غربت دلش گرفته بود:)
و سرانجام ی خواب ِ دلچسب:)
دیروز پرنده ی پرسشگر به ما امان داده بود:)
دیروز هیچ رویا پردازی ای نکردم:)
دیروز در حال، زندگی کردم:)
دیروز همه چی سر ِ جاش بود. خدایا شکرت:)
شاد باشید.
والسلام.

Sunday, November 25, 2007

گروه سرود ِ پاریس تقدیم کرد.

سلام
دیروز طی ِ یک عملیات ِ طاقت فرسای دو هفته ای،بالاخره قورباغه بلعیده شد و مونا گزارش سفرِ علمی ِِیک ماه ی ما رو در گروه کاریشان ارائه داد.
من و مونا شادیم.
والسلام

Saturday, November 24, 2007

بازم روانشناسی

سلام
تا حالا ازتون ازاین تست های روانشناسی گرفتن که ی سری از عناصر طبیعت رو براتون می گن بعد می گن توصیفش کن و یا نظرتو راجع بهش بگو؟
من نمی دونم اصولاً این تست ها معتبرند یا نه؟ و یا اساساً این کار ِ روانشناس هاست یا مردم شایعش کردن؟ و خیلی سوالات دیگه... قطعاً اگر با ی علم پیشه که الان اکثرشون تحت تاثیر تفکر پوزیتیویسم منطقی اند بپرسی، این روش ها علمی نیستند و ...
درهر حال از بحث اصلی خارج نشیم، بر همگان مبرهن است که چنین تست هایی ختم کلام نیست؛ اما هر چی باشه برداشت هر شخص رو از دنیای اطرافش خوب به تصویر می کشه.
***
من تا حالا دوبار از این تست ها دادم؛ ی بار نسیم ازم پرسیده، ی بارم ساناز.
همشون یادم نیست ولی اونایی که یادمه براتون می نویسم:
اگر می خواین شما هم تست شید من اول سوالا رو می نویسم، توصیفتون رو از این کلمات بگید:جنگل، اسب، خورشید، درخت، دره، ...
و اما جوابای من:
- جنگل:پر از تضاد، پر از گیا ه و جک و جونور، شلوغ، جنگل یعنی خود ِ زندگی، هیجان، پر از شادی و غم، پر از ترس و غلبه بر ترس،...
- از من پرسیده شد چه جور اسبی می خام؟ تنها باشه یا ی گله؟
من این طوری توصیف کردم:(البته الان دارم با جزئیات، صحنه ای که تو ذهنم نقش بست رو براتون می نویسم؛ اون موقع نذاشتن بگم.*)
اسب ِ من تنهاست. وحشی و سرکشه. من قبیله ام رو ترک کردم و به جنگل پناه بردم تا در قلب ِ جنگل برای سوالاتم پاسخی پیدا کنم. آرام نشسته ام، چهار زانو، دستانم روی پاهام گذاشتم و به درختان سر به فلک کشیده ی دورم خیره شده ام، در اندیشه ی آسمانم که شاخ و برگ درختان مانع بین من و آنند. ناگهان صدای شیهه ای می شنوم، اسب سرکش به طرف ِ من میاد، آرام! با دیدن ِ من آرام می شه و میاد نزدیک، اون صدای هیاهوی درون ِ من رو شنیده واین آرامش کرده! (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!) اسب ِ من از قبیله اش طرد شده، به خاطر اینکه هم قبیله ایهاش اون رو نفهمیدن! آرام می شینه تا من سوارش شم،وقتی وجود من رو پشتش احساس می کنه، آرام آرام حرکت می کنه، بعد شروع می کنه به دویدن، موها ی من و اون با هم گره می خورن و با باد هم آواز می شن، ما با هم یکی می شیم و به ناشناخته ترین جاهای جنگل می ریم با سرعت تمام ، همه جای جنگل رو فتح می کنیم. بعد آرام می شیم، من و اسبم ی کار ِ ناتمام داریم، باید به قبیله برگردیم؛ اسب من حالا بلد ِ چه جوری با هم قبیله ای هاش حرف بزنه؛ اسب ِ من با حضور ِ من، رئیس ِ قبیله می شه.
- خورشید: من هیچ وقت نمی تونم بهش مستقیم نگاه کنم. از گرماش لذت می برم به خصوص وقتی پشتم رو گرم می کنه.
- درخت: من همیشه دوست داشتم ی درخت برا خودم داشتم. برا خود ِ خودم. محرم ِ تمام راز هام بود. شبا می رفتم پیشش، بغلش می کردم، می بوسیدمش و شادی ها و درد ها و رنج ها م رو براش می گفتم.
- دره: من اگر بنا باشه ی روز خودکشی کنم(که قطعاً این کارو هیچ وقت نخواهم کرد، چون خدا ی بار به من فرصت ِ زندگی کردن داده و باید نهایت ِ استفاده رو ازش بکنم) برای اینکه دوست دارم پرواز و بی وزنی و معلق بودن و... رو امتحان کنم ترجیح می دم از ی ارتفاعی خودم رو در دره رها کنم تا اون چیزایی که تو زندگی نمی تونستم تجربه کنم با مرگم تجربه کنم؛ برای من دره ی جور حس ِ مرگ رو تداعی می کنه، بی وزنی ، رهایی ، آزادی و گاهی تعلیق و ...
و اما جوابای اصلی:
- جنگل: دیدگاه شما نسبت به زندگی رو نشون می ده! من دقیقاً همین حس رو داشتم:) جنگل یعنی زندگی.
- اسب: دید گاه شما رو نسبت به همسر نشون می ده! عجب اسبی خواستما! کجایی اسب وحشی و سرکش ِ من؟ بیا و من رو به ناشناخته ترین جای زندگی ببر، بیا تا با هم جنگل رو فتح کنیم ، بیا تا با هم آسمان را از اعماق جنگل بیابیم، بیا تا به قبیله باز گردانمت ، بیا تا رئیس ِ قبیله ات کنم:)
(* :اون موقع که از من این سوال پرسیده شده بود، من اول گفتم ی اسب تنها می خام ولی بعدش ی گله که همه زدن زیرِ خنده:) چون بعضیا جواب رو می دونستن، خلاصه این که نذاشتن من دقیقاً اون چیزیو که تو ذهنمه بهشون بگم و منظورم رو از گله کامل کنم، همون به قبیله برگشتن و رئیس ِ قبیله شدن و ...)
- خورشید: دید گاه شما نسبت به مادر! خداییش من با مامانم هیچ وقت مستقیم درد دل نمی کنم ولی همیشه پشتم به حضور ِ پر مهرش گرمه.
- درخت: دید گاه شما نسبت به پدر! بزودی راجع به پدر براتون خواهم نوشت:)
- دره: دید گاه شما نسبت به مرگ! من بازم دقیقاً عین ِ کلمه رو گفته بودم:) دره یعنی مرگ.
***
خوب نظرتون چیه؟ تستش برا شما درست بود؟ به نظرتون با شناختی که از من دارید برا من درست بود؟ فکر می کنید من اسبم رو پیدا می کنم؟ یا بهتر ِ بگم اسبم وسط ِ این همه هیاهوی جنگل منو پیدا می کنه؟؛)

ی نکته ی جالب: من از واژه ی ترس برای جنگل استفاده کردم ولی برای دره نه:)!
احتمالاً با نگاه ِ تیز بینتون نکات ِ جالبی رو میتونید گوش زد کنید، خوشحال می شم:)

پانوشت1: ی حرف ِ خصوصی با اسبم، نخونیدش؛)
فکر کنم تو جنگل گم شدیا؟! صدای شیهه ات هم به گوش نمی رسه!!
حالا اسب ِ من! اگر این طوریام که من توصیفت کردم نیستی ولی فکر می کنی اسب ِ من می تونی باشی، بی خیال! بیا پیشم ی فکری به حال ِ این تخیل بعداً با هم می کنیم:) راستی بارونی فراموش نشه؛) این روزام که بارون ِ پائیز آدم رو سرمست می کنه:)
پانوشت2: دوستان در نوشته هاشون دنبال ِ مادربزرگ و پدر بزرگ ِ نوه هاشون افتادن که هنوز پیدا شون نکردن، یاد ِ تست روانشناسی و اسب و ... افتادیم، این طور شد که این نوشته پیش روی شماست.

شاد باشید.

والسلام.

Sunday, November 18, 2007

عنکبوت


سلام
تا حالا خودتون رو در معرض نگاه ِ ی عنکبوت دیده بودید؟
لطفاً روی عکس کلیک کنید و به پرزها، چشم ها و تصویر ِ شکم ِ عنکبوت روی آب سردکن دقت کنید.
عکس از هادی-کیش،آبان 86
والسلام.

Saturday, November 17, 2007

ته سیگار!

سلام
دلم می خواست تمام ِ وجودش رو با ی پک بکشم تو ریه ام تا تموم شه، بعد بندازمش رو زمین و محکم زیر ِ پام لِهش کنم، بعد همه ی دودش رو از تو ریه ام بدم بیرون تا وجودم ازش خالی شه، تا تو هوا معلق بمونه تا نیست شه تا ...
دلم می خواست این کارو بکنم، چون دقیقاً همون کاری بود که با من کرد؛
ولی نه! حتی ارزش دود شدن رو هم نداری!
من هرگز لب به سیگار نخواهم زد!
فقط در حقت ی دعا می کنم: هر چه زودتر از برزخی که خودت رو در آن اسیر کردی بیرون بیای، شاید اون موقع بفهمی که آدما سیگار نیستن!


پا نوشت1: این نوشته شاید مخاطب داشته باشد.(اگر جدیش گرفتی، ممکنه خودت مخاطبش باشی)
پا نوشت 2: ی مدت بود به سیگار کشیدن و دود و این چیزا توجه داشتم، به نظرم رسید می شه ی متن ِ مناسب برای وسط ِ ی نوشته ازش نوشت؛ نظرتون چیه؟ چه طور بود؟
والسلام.

خانه ها را خراب نکنید!

سلام
زهرا جان چه تاثیر گذار نوشتی! من ادامه می دم:
از اون موقع که همسایه ی چپی مون خونشون رو ساختند!!! ی درخت ِ خرمالوی بزرگ و کلی گل و گیاه دیگه مردند! پنج تا بچه ی بازیگوش از این محل رفتن!(و من از شنیدن ِ صدای شادشون محروم شدم)
از اون موقع که همسایه ی راستیمون خونش رو ساخت!!! دیگه نمی تونم شبا که دلم می گیره، تو تختم دراز کشیدم، پرده رو پس بزنم و ماه رو ببینم تا به خودم بگم: بگمانم امشب شب ِ خوبی باشد، صورت ماه به من می گوید؛ تا برای مبارزه ی دوباره جون بگیرم!
از اون موقع که همسایه ی تو کوچه بن بست، خونش رو ساخت!!! خرزهره ی عزیزم قهر کرده! دیروز که بالاخره آجراشون رو از پشت دیوار ما بردن، دلم شکست، خیلی مریضه، نمی دونم زنده می مونه یا نه!
فکر کنم تا دو- سه سال ِ دیگه، تو کوچه ی ما، فقط خونه ی ما باشه که دو طبقه مونده!
فکر کنم تا دو- سه سال ِ دیگه، ما دیگه هیچ کدوم از همسایه هامون رو نشناسیم!
فکر کنم تا دو- سه سال ِ دیگه صدای بازی ِ هیچ بچه ای تو کوچه شنیده نشه!
فکر کنم ...
منم وقتی به بازنشستگیم فکر کردم به ی خونه ی بزرگ در دامان طبیعت پر از گل و گیاه و حیوان ، و بچه های شاد و شیطون فکر کردم ولی بعد به این رویا چنگ زدم و واقعبینانه با خودم فکر کردم:
اگر من بنا باشه تو ی کلان شهری مثل ِ تهران زندگی کنم، اصولاً پیر نخواهم شد که به بازنشستگی فکر کنم! قطعا ً جوانمرگ خواهم شد!
می رم زیر ِ ماشین و آناً می میرم ، نه؟
خوب!کم خونی ، کلسترول ، سرب، فشار خون، مرض قند ... به طور مزمن می کشتم، بازم نه؟
خوب ! از اضطراب هایی که بهم وارد می شه یا معدم رو سوراخ کردم یا سکته قلبی می زنم، بازم نه؟
باشه در خوشبینانه ترین حالت فرض می کنم که تونستم مقاومت کنم و جسمم سالم موند!
روحم چی؟ من به ی مرده ی متحرک تبدیل خواهم شد، چون نه صدای بچه ای می شنوم، نه درختی می بینم، نه گربه هست که بهش شیر بدم، نه آسمان ِ آبی هست که ببینمش، نه آسمان ِ صافی هست که شبا حتی ماه رو بشه توش دید، نه...
خوب خدا رو شکر که فرصت های شغلی در این شهر!! اشباع شدن و من با خیال ِ راحت می تونم در جوانی به این رویا برسم، بنده دمم رو می زارم رو کولم و از این کلان شهر در خواهم رفت و برای به دست آوردن ِرویام در جوانی می جنگم.
این کلان شهر! هم با تمام ِ دود و صدا و ترافیک و سرب و اضطراب و ... برای تمام آنان که به این شهر ِ خاکستری دل بستند وزندگی در پایتخت را برتری می دانند!!!

والسلام.

Wednesday, November 14, 2007

روز پسر!

سلام
من ی جمله پریشب شنیدم که از اون موقع هر موقع یادش میفتم از خنده کف ِ زمینم:
تو این مملکت برا همه ی روزی هست: روز مادر، پدر، دختر، پزشک، پرستار، کارگر، ... حتی حیات وحش ولی روز ِ پسر نیست!
گوینده: امین(دوست هادی)
راوی:هادی
امید وارم ی روزم به اسم پسرا بزارن، بیچاره ها عقده ای نشن:)
والسلام.

Tuesday, November 13, 2007

کمی پراکنده

سلام
می تونید حدس بزنید؟
من بعد از اینکه رسیدم خونه
اول، حال و احوال ِ مامان و بابا و هادی و جزئیات ِ وقایعی که در خانه و خانواده رخ داده رو پرسیدم؛بعد از اوضاع و احوال ِ اقوام پرسیدم؛بعد آشناها و همسایه؛ بعدش فکر می کنین چی پرسیدم؟ اصلاً می تونید حدس بزنید؟
خوب معطلتون نمی کنمJ می گم:
- مامان! مشمای روی حیاط خلوت رو کشیدید؟ اینا سردشون می شه ها.
- نه! حالا کو تا سرما!
(نمی دونم چرا من سردم بوده، احساس کردم که گیاه ها هم اینجا سردشونه)
- مامان! این درخت ِ امسال خرمالو داد؟
- نه.
- نارنجا چی؟
- نه.
- فکر کنم این یاس ِ تمام ِ رس ِ خاک و کشیده، به این بیچاره ها هیچی نمی رسه. گل ِ یخمون چی؟ گل داده؟
- نه!! کو تا زمستون!!
(بازنمی دونم چرا این بار هم این اشتباه رو کردم؟! گل ِ یخمون هنوز برگاشم نریخته ، چه برسه به گل! )
***
و اما گیاهان خانه ی ما:
ما تو حیاطمون دو تا باغچه داریم :
یکیش، تقریباً یک متر در شش مترِ و توش یک درخت یاس، دو تا درخت نارنج و یک درخت خرمالو اِ و کلی زنبق و یک گل ِ ختمی و چند نوع گل ِ دیگه که در کمال شرمندگی اسمشون رو بلد نیستم. خرمالو مون تا پیارسال میوه میداد هرچند کم ولی خوب تلاشش رو می کرد، نارنج هاهم پارسال میوه دادن، هم تو بهار کلی از بهار نارنجاشون رو چیدیم هم آخرای پاییز میوه هاشون رو. ولی امسال:(
من که فکر می کنم خاک ِ باغچه پاسخگوی این همه گیاه نیست به خصوص که یاسمون هر سال بزرگتر می شه و فکر کنم ریشه هاشم همه ی باغچه رو گرفتن؛
یا اینکه ما با هاشون امسال زیاد مهربون نبودیم و دسته جمعی قهر کردن، آخه به نظر من گیاه ها هم مثل بقیه موجودات زنده احساس دارن و باغبون باید باهاشون خیلی مهربون باشه.
دومیش، تقریباً یک متر در دو متر اِ و توش یک درخت یاس، گل ِ یخ، و یک گل ِ قرمز ِ مخملی و چند تا زنبق.
همین جا بگم که گل ِ یخ گل محبوب ِ منه:) بوش که بعد از گل ِ مریم برای من مست کننده ترینه، خودشم که به من انگیزه ی حیات می ده؛ فکرش رو بکنید در اوج ِ سرما که همه ی گیاه ها خوابند، گل ِ یخ، گل می ده! هر چی هم هوا سردتر می شه بوش مدهوش کننده تر! نمی دونید وقتی بارون می زنه حیاط با بوی این گل چه قدردیوانه کننده است!
تو پیاده رو جلو خونه هم یک باغچه است تقریباً یک متر در سه متر. توش یک خرزهره ؛ قبلاً ی کاج بود که دو سال پیش تو ی روز بارونی شکست و بعدش شهرداری اومد بردش:( والان ی نهال ِ کاجه.
بعد می رسیم به حیاط خلوت: مامان ِ با سلیقه ام تو حیاط خلوت ی پاسیو درست کرده پر از گیاهان ِ سبز.
راهرو هم چند تایی گلدون ِ که خیلی هاش کاکتوس اند
من با باز شدن هر غنچه ای با دیدن هر برگ نویی به این گیاه ها شوق ِ زندگی پیدا می کنم.
***
زیبا ترین گلی که تا به حال هدیه گرفتم:
از فاطمه سعادتی بوده: ی روز من و فاطمه با هم دانشگاه تهران قرار داشتیم که درس بخونیم؛ درسمون که تموم شد با هم پیاده از بلوار کشاورز به سمت میدان ِ ولی عصر رفتیم ، تو راه فاطمه به من ی گل رو نشون داد و گفت اومدنی می خواستم برا تو بچینمش ولی گفتم این طوری بهت هدیه بدم بهتره:) نمی دونید از این هدیه چه قدر مسرور شدم، فاطمه زندگی اون گل رو ازش نگرفت و زیباییش رو به من هدیه داد.
***
من عمیقاً به جهان بینی ِ توحیدی اسلام که تمام عناصر طبیعت رو جلوه ای از جمال هستی می داند ایمان دارم و به تمامی موجودات ِ زنده احترام می گذارم.
خدایا گیاهان ِ شهر من رو از دست ما و آلودگی هایی که ایجاد می کنیم نجات بده.

والسلام.

Wednesday, November 07, 2007

دعواهای خواهرو برادری - گروه ِ سنی الف:)

سلام
من و هادی هنوز ام بعضی وقتا دعواهای گروه ِ سنی ِ الف داریم:)
مثلاً این آخریش :
من چهار پنج ماه پیش ی مکعب تو دانشگاه دست ِمونا دیدم معرکه:)
منم که اسباب بازی ِ فکری و مهیج می بینم دست خودم نیست دست و پام می لرزه:)
خلاصه این اسباب بازی رفت تو لیست ِ خرید:)
تو تریسته با شور و هیجان ِ بسیار، مکعب ِ مورد ِ نظر رو خریدیم:) به خونه که رسیدیم، مکعب رو با هیجان از چمدان در آوردیم که هادی گفت چه مهیجه:) مام گفتیم شادیمون رو با برادر تقسیم کنیم و در نتیجه گفتم خوب برا تو:) بعد که بازش کردیم ازش اجازه گرفتم که می شه من باهاش بازی کنم؟ گفت آره! ما هم شروع کردیم تند تند به جابه جا کردن قطعات؛ بعد هادی که مکعب رو برداشت یکم باهاش ور رفت و خلاصه نتونست حرکت مفیدی انجام بده! بعد به من گفت تقصیر ِ تو اِ نباید بهمش می زدی که خودم از اول اگر جابه جا می کردم میدیدم چه جوری می شه بازی کرد و یاد می گرفتم:( منم ناراحت شدم و هیچی نگفتم ولی نه ی بار نه دو بار ی ده باری تو روزای مختلف که مکعب رو گرفت دستش هی، اینو گفت!! منم عصبانی شدم و گفتم خوب من که ازت اجازه گرفته بودم! اصلاً اینو برا خودم خریده بودم بدش به من! اونم پسش داد!:(
ولی از اون روز اصلاً دلم نیومد به مکعب دست بزنم:(
حالا اینجا دوباره مکعب خریدم:) برسم خونه اینو سریع می دم به هادی که خودش از اول هر جوری دوست داره بازی کنه و منم میرم سر ِ مکعب ِ خودم:)
نمی دونید این همه مدت چه جوری جلوی خودم رو گرفتم که دست به مکعب نزنم، به خصوص که شبا می بینم مونا عمیقاً با مکعبش درگیره؛ در ضمن مونا مکعبش قویه ها، خداییش تا حالا خوب پیش رفته:)
خوب دیگه اینم از دعواهای خواهر و برادری:) مرتبه ی گروه ِ سنی الف:) فقط ی ذره دست و پامون قد کشیده:)
شاد باشید و همیشه به کودک ِ درونتان احترام بگذارید:)
والسلام.

Monday, November 05, 2007

دلتنگ خانه

سلام
دلم بهونه ی خونه می گیره!
می دونید چرا؟
آخه تو این مدت هیچ کس عاشقانه نبوسیدتم، هیچ کس بغلم نکرد، هیچ کس دستان ِ سردم را با گرمای وجودش گرم نکرد:(
دلتنگم!دلتنگ ِ بوسه های عاشقانه ی پدر، آغوش ِ مهربان ِ مادر و دستان ِ گرم ِ برادر!
ای خدای من پنج روز ِ دیگه خونم
:) امروز چه قدر مهیجه! آخه با بابایی حرف زدم:)
***
بی ربط:راستی امتحان کذایی رو با یک حرکت پشت دست، زدیم تو صورت:) حالا نتیجه که خورد تو صورتمون می فهمیم چه کردیم!
***
پا نوشت : بهترین نوع ِ سفر، سفر با اعضای خانواده است، آخه همه پیشتن، و قسمتی از وجودت رو تو خونه جا نذاشتی، می تونی راحت خودت رو از دیگر تعلقاتت رها کنی و دل بکنی و بشی ی مسافر:)
والسلام.

Tuesday, October 30, 2007

ناگهان چه قدر زود دیر می شود!

سلام
به خانم اشراقی عزیز(معلم انشای دبیرستانم) این غم بزرگ رو تسلیت می گم:(
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟... پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
زنده یاد قیصر امین‏پور
والسلام.

باران

سلام
دیروز از صبح تا شب، باران می آمد، تو راه برگشت به خونه چترمو بستم، کلاه ام رو گذاشتم سرم و سر شار از زندگی با رقص باران رقصیدم. دلم می خواست تا صبح پیاده برم ولی افسوس که تنها بودم:(
***
باران بی وقفه تلاش می کرد که آسمان را به زمین پیوند زند؛ من نیز باریدم تا شاید زمین هم به آسمان وصله شود.
والسلام.

Monday, October 29, 2007

روانشناسی ِ مرد رویاها:)

سلام
چند روز پیشا مونا از من پرسید که چه جور تیپ ِ ظاهری ای نظر ِ تو رو ناخود آگاه جلب می کنه؟
- ی مرد با بارونی ِ مشکی ِ بلند که دکمه هاش رو نبسته و بارونیش با باد تو هوا می رقصه:)
خوب من قبلاً هم به این تصویر فکر کرده بودم و بعدشم خودم تحلیل روانشناسی کردم که چرا چنین ظاهری در نگاه ِ اول می تونه توجه من رو به خودش جلب کنه:
یک: چنین ظاهری، در ذهن ِمن ی آدم مرموز رو تداعی می کنه؛ که من رو برای کشفش به مبارزه می طلبه(آخه من عاشق کشف کردن ِ ناشناخته هام:))
دو:چنین ظاهری، در ذهن ِمن ی مسافر رو تداعی می کنه؛ من عاشق ِ سفرم:)
سه:چنین ظاهری، در ذهن ِمن ی آدمی رو تصویر می کنه که بدون تحت تاثیر گرفتن از اطرافش به راهش ادامه می ده:) داره بارون میاد ولی چتر نداره:)داره باد میاد ولی دکمه هاش رو نبسته:)و محکم داره به راهش ادامه می ده بدون توجه به باد و بارون:)- خوب به همچین آدم محکمی می شه اعتماد کرد و مطمئنی که همیشه از پشت ِ سر هوات رو داره.:)
چهار:شخصیت های محبوب دوران کودکی ِ من چنین پوششی داشتن:
عمو علی: اون موقع ایران نبود- ی مسافر ِ مرموز ِ که گه گاهی میومد به ما ی سری می زد- هنوز ام همین طوری لباس می پوشه، هنوزم مسافر ِ و برای من هنوز ام ناشناخته وعجیب!و من همچنان دیوانه وار دوستش دارم وبا اینکه کم می بینمش خیلی دلم براش تنگ می شه.
جهانگرد: یکی از شخصیت های کارتون ِ دختر ِ مهربون:)- ی مسافر ِ مرموز ِ که کامنت های خیلی خوبی به مِمول(دخترک ِ شاد وسر زنده ی داستان:)) و دیگر شخصیت های داستان می داد.
حتی با اینکه از کارتون ِ نل به خاطر تاریکی ِ فضای داستان خوشم نمیومد ولی از داداش ِ مرموز ِ نل که همیشه پنهانی مواظب ِ نل بود، خوشم میومد:)
البته اینجوری قضیه به خودآگاه کشونده شده:) ولی خوب من اساساً از چنین تیپی خوشم میاد، خواستید نظرم رو جلب کنید اینجوری تیپ بزنید:) البته باید خصوصیات ِ ذاتی ِ این تیپ رو داشته باشید، وگرنه فایده نداره:)
والسلام.

Tuesday, October 23, 2007

جلوگیری از وجدان درد!

سلام
هنوز کلمه ای برای امتحان جی آر ای نخوانده ام:(
در عوض دارم کارایی می کنم که از انجامشون عمیقاً لذت می برم:)
تصمیم گرفتم برای اینکه وجدانم آسوده باشد اگر امتحان رو بد دادم پولش رو از جیب ِ مبارک متحمل شم که شرمنده خانواده نشم:)و اگرم خوب دادم که خوب همه چی حله دیگه:)
والسلام.

Wednesday, October 17, 2007

ورود به پاریس

سلام
ورود ما به پاریس از نگاه یک دوست خوب.
لازم به توضیح نیست که من ِ تنبل چه ذوقی کردم وقتی دیدم ی کوچولو از سفرمون رو یکی نوشته:)و سریع بهش لینک دادم.
والسلام.

Tuesday, October 16, 2007

نماز عید فطر

سلام
از عبادت های گروهی خوشم میاد، البته گروهش برام خیلی مهمه که کیا باشن؛ نخوان جانماز آب بکشن و فکر کنن فقط اونان که بلدن با خدا حرف بزنن!!
در نتیجه تنها عبادت های گروهی که تا حالا خیلی ازشون لذت بردم بیشتر از دو مورد نبوده:
یکیش حج بود که خیلی دوست داشتم چون همسفرای خوبی داشتم
و یکیش نماز عید فطر :
هر سال من و مامانم قالیچه رو بر می داریم با هم می ریم مسجد سر کوچه که به علت ازدیام جمعیت صفش
به خیابون کشیده
خلاصه اینکه نماز عید فطر از چند جنبه برای من خیلی هیجان انگیزه:
. بعد از یک ماه روزه داری در یک مراسم جمعی از خداوند شکر گزاری می کنی
بعد از یک ماه روزه داری از نماز که بر می گردی با نون سنگک داغ که بابا خریده و مربای آلبالو که عاشقشی صبحانه می خوری .
بعد از ی سال معلم و دوستای دبستانیت و همسایه ها و... رو می بینی.
و...
امسال از اینکه خونه نبودم و نمی تونستم در این مراسم زیبا شرکت داشته باشم ناراحت بودم ولی در عوض یکشنبه با یک روز تاخیر به دیدن ی کلیسا(سنت پل-همون محله ای که محل قرار عشاقه و آمیلی هم با برنامه معشوقش رو اونجا کشوند:)) رفتیم و اونجا درمراسم عبادی جمعی ِ مسیحی ها بودیم.
من که واقعاً لذت بردم به خصوص از اجرای سرودشون.
خوب عبادت عبادت ِ دیگه:) گروهی هم که بود، خدای هممونم که یکیه
خوب عید همتون با تاخیر مبارک!
شاد باشید.
والسلام

Friday, October 05, 2007

impossible mission!

سلام
ما بالاخره بعد از نامه نگاری ها، رایزنی ها، در صف سفارت ایستادن ها،برنامه ریزی هاو تغییر برنامه ها، ... بین ایران و فرانسه؛ امروز(روز تعطیل ما و سفارت!) در یک فرآیند عجیب و خارق عادت وارد سفارت فرانسه، خاک فرانسه، شدیم و ویزاهامون رو گرفتیم:)
هیچ فکر نمی کردم ما اینقدر مهم باشیم و بررسی پرونده مون چهل روز! طول بکشه و آخرش با پیگیری های اساتیدی که ما رو دعوت کردن قضیه حل شه!!
می گما اگر ی موقع شنیدید متروی پاریس رفت رو هوا مطمئن باشید کار ِ من ِ و فقط خواستم بهشون نشون بدم که همه ی این مسخره بازی هاشون کشک!
پرواز امروزمون رو که از دست دادیم! ولی خوب فکر کنم سه شنبه دیگه پاریس باشیم، ان شاء الله.
همین جا اعتراف کنم که در این فرآیند طاقت فرسا اگر تنها بودم قطعاً بی خیال ِ قضیه می شدم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه مونا همسفرم ِ و یک ماه بناست با هم باشیم.
راستی امروز که برا گرفتن ِ ویزا داشتیم می رفتیم، فکر کردیم که چه چیزا می تونیم در این وبلاگ راجع به این قضیه بنویسیم.
حالا حوصله مون شد می نویسیم بلکم عبرتی باشد برای آیندگان در گرفتن ویزا! یک فوت هایی بهتون یاد بدیم:)
راستی ی چیز ِ دیگه:
من نمی دونم چه شری بنا بود این چند روز تو پاریس گریبان ما رو بگیره! یا چه خیری بناست این چند روز در تهران به ما برسه که آقا آخرین تلفن رو دیشب جواب نداد که ما ویزامون رو بگیریم و بدون متحمل شدن خسارت عین آدم بریم؟!!
خوب ما همه چی رو به فال نیک می گیرم و منتظر خیر ِ مذکور در تهرانیم:)
حالا دعا کنید مشکلی پیش نیاد و سه شنبه بی درد سر بریم.
شاد باشید.
والسلام.

Friday, September 28, 2007

بازنشستگی

سلام
مامان ِ گلم دیروز آخرین روز کارش بود.
خودشم باورش نمیشه که سی سال گذشته باشه، این قافله ی عمر عجب می گذرد!
و اما چند نکته ی پراکنده راجع به مامانم و بازنشستگی:
از خانواده ی چهار نفره ی ما، بابام که چندین سال ِ بازنشست شده، مامانمم که دیروز؛ ولی هنوز نه من نه هادی هیچ کدوم رسماً وارد ِ بازار کار نشدیم! فکر می کنم این وضعیت در خانواده های دیگر هم باشه، به نظرتون همین اتفاق ساده در سطح کلان ممکن نیست به یک بحران اجتماعی تبدیل شه، کسی از آمار و ارقام خبر داره؟
***
این آموزش و پرورش شاهکاره! مامانم بعد از اتمام دوره ی دانشسرا، حدودای 25-26 شهریور خودش رو به سازمان ِ مربوط ِ معرفی می کنه، چند مدرسه در مناطق ِ مختلف شهر می فرستنش، تا مدرسه نهاییش تأیید بشه می شه پنج مهر! واین طوری می شه که حکمش تاریخ 5 مهر رو می خوره! اون وقت برای بازنشستگی هم باید دقیقاً تا پنج مهر می رفت سر کار!!! ما که نفهمیدیم این پنج روز چه صیغه ای بود؟!
***
اون مدرسه ای که مامانم برای اولین بار در اون مشغول به کار شد، همون مدرسه ای بود که عمه ام هم درش کار می کرد، دو سال بعد به واسطه ی عمه ام، مامانم و بابام با هم آشنا می شنJ ماجرای آشنایی و خواستگاری و ... مامان و بابام هم که بارها از زبان ِ بابام شنیده ایم،خالی از لطف نیست؛ در یک فرصت مناسب خواهم گفت.
***
تنها چیزی که این روزا مامانمو خیلی دلتنگ می کنه یاد و خاطره ی پدرش ِ:
مامانم تربیت بدنی خونده و معلم ورزش بود، در آن زمان طبق عرف خانوادیگیشون چادر سر می کرده، وقتی دنبال کار بوده، معلم ورزش ِ خانم ِ چادری نمی پذیرفتن! تا این که ی روز که با آقا بزرگم از ی جایی که بهشون جواب منفی داده بودن میان، آقا بزرگ چادر رو از سرش می کشه پایین و می گه اگر می خوای کار کنی منو مسخره ی خودت نکن و چادر رو از سرت بردار! مامانم دیگه چادر سرش نمی کنه، البته همچنان محجبه بوده اما نه مطابق با عرف خانوادگی و محله شون بلکه مطابق با قوانین صریح اسلام، عقل و آزادی های شخصی ای که دین در این مورد بهش داده*، با روسری و دامن می رفته سر ِ کار.
مامانم دیگه هیچ وقت چادر سرش نکرد،**حتی بعد از انقلاب که رئیسانش برای گرفتن امتیاز و جاه و ... زیر دستانشون رو مجبور می کردن که مطابق میل آن ها محجبه باشن!و چادر سرشون کنن!
خلاصه اینکه مامانم سر کار رفتنش رو مدیون تصمیم به جا و قاطعانه ی پدرش می دونه.
روح آقابزرگ شاد.
*
این جمله تحلیل ِ من از حوادثی است که مادرم تا حالا برام تعریف کرده ویا رفتارهایی که من ازش دیدم،نه جمله ی مستقیم مادرم؛ در آینده بیشتر راجع به این طرز فکرخواهم نوشت.

**
· البته اخیراً چون از چادرملی خوشش اومده ، بعضی اوقات سرش می کنه
والسلام.

Sunday, September 23, 2007

توصیه های ایمنی!

سلام
اولاً حتی از خودپرداز ِ بانک دولتی هم پول نگیرید.
ثانیاً از خودپردازی که به شعبه بانکی متصل نیست هیچ وقت پول نگیرید.
ثالثاً کاملاً به دلایل امنیتی! هیچ وقت رمز ِ کارتتون رو عوض نکنید.
اگر این سه مورد را رعایت نکنید و به هر دلیلی مشکلی براتون پیش بیاد؛ مثلاً کارتتون تو دستگاه گیر کنه! مثلاً مثل ِ من ِ عاشق!!!(این همه تعجب یعنی:اینو باید با لحن ِ عصبانی بخونید، این اعصاب ِ من ِ جوون ِ! لطفاً حرکت ِ لرزشی دست رو یادتون نره تجسم کنید.)
برید از خود پرداز پول بگیرید، سه بار رمز اشتباه بزنید و جلوتون دستگاه با خوشحالی بنویسه به دلیل مسائل امنیتی از دادن پول و کارت! به شما معذوریم!اونوقت دستتون به هیچ جایی بند نیست و اگر شانس بیارید با حداقل بیست بار تلفن به این ور و اون ور و اعصاب خوردی فراوان ، بعد از یک هفته کارتتون در حالی که رمزش سوخته میاد دستتون.
***
اولاً به هیچ منشی با سابقه ای اعتماد نکنید.
ثانیاً هر مدرکی که به هر کی تحویل میدید حتی شده ی تکه کاغذ پاره! قبلش ازش کپی بگیرید بعدش از طرف امضا!
ثالثاً هر نامه ی اداری که نوشتید و تحویل دادید حتماً بالا سر ِ منشی واستید تا مطمئن شید شمارش می کنه که فردای روزگار بتونید تو هزار توی ادارات نامه رو پیگیری کنید
رابعاً هر نامه ی اداری که می نویسید حتماً بالاش بزنید پیوست دارد و بعد خودتون رو به نامه پیوست کنید که از ناکجا آباد نامه سر در نیاره.
که اگر این موارد رو رعایت نکنید ، مثل من ِبدبخت! بعد از پنچ هفته پیگیری این که سرانجام درخواستتون به کدوم بیراهه رفته؟! می فهمید که مدارک تحویل گرفته شده از شما توسط منشی به اصطلاح خبره!! به نامه ی بی شماره ای پیوست شده که در هزار توی اداری اثری ازش نیست و هیچ کس حتی مسئولیتش رو هم به عهده نمی گیره!حالا خودتون شخصاً باید راه بیفتید این ور و اون ور، این آقا و اون خانم، ... در ساعات اداری!!!!که در ماه ِ مبارک به صفر میل می کند، در خواستتون رو پیگیری کنید
این اعصاب ِ من ِ جوون ِ!!!!
نماز روزه ی تمام ِ کارمندان دولت قبول! از بانکدار و منشی گرفته تا وزیر و وکیل و ...
پا نوشت1: یک هفته ام به بیگاری گذشت! حالا معلوم نیست تا پایان کار برام چند هفته بریدن؟!
پانوشت 2: توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید!
والسلام.

دعوت به افطاری

سلام
ما امروز در جشن ورودی های جدید در آمفی تئاتر دانشکده نشسته بودیم که تصمیم گرفتیم سه شنبه شب ، شب خاطره انگیزی رو رقم بزنیم:)
ما یعنی: زهرا اسکندری، فرنوش فرهپور، مونا حبیبی، غزاله افشار و من:)
برنامه اینه که با هم افطار کنیم و دور هم باشیم:)فکر می کنید خاطره یعنی چی؟ یعنی اوقاتت رو با اونایی که دوستشون داری بگذرونی دیگه:) به همین سادگی. همچین کار عجیب غریبی نیست ولی قطعاً حضور ی دوست خاطره آفرین ِ
خوب حالا همین جا می گم که اگر خودت رو دوست حداقل یکی از ما پنج نفر می دونی خیلی ساده است به یکدوم از ماها زنگ بزن و برنامه رو بپرس و با حضور گرمت محفل ما رو صفا بده.
منتظرتیم.
والسلام.

Saturday, September 22, 2007

لذت های زنانه

سلام
امروز مانتو، شلوار، شال، دامن خریدم:) خوشحالم.کلی جلوی آینه رژه رفتم و با لباس های دیگه امتحانشون کردم.
شاید فردا منو در لباس های نو ببینید:)
راستی برای اولین بارم ناخن های دست و پام رو حنا گذاشتم،خیلی دوستشون دارم، خوش رنگ شدن؛ زیبا ییشون چند برابر شده.
هی دستامو نگاه می کنم ذوق مرگ می شم.
خدایا شکرت!
راستی که حنا واقعاً موجود معرکه ایه:) حتماً امتحانش کنید.
والسلام

Flow Over the Cuckoo's Nest

سلام
تا حالا به اسم این وبلاگ توجه کردین؟
این اسم بر گرفته از ی فیلم ِ که متاسفانه من ندیدمش ولی ی بار معلم زبانم راجع بهش بهم گفت و ی بارم داستانش رو فنود برام تعریف کرده. اگر کسی این فیلم و داره خیلی به من لطف کرده اگر بده ببینمش:)
اینو امروز مونا برام فرستاد ، نویسنده به نکته جالبی اشاره کرده: شعرهای کودکانه ی آمریکایی!قشنگه و روایت های متنوعی هم داره:)
Wire, briar, limber-lock
Three geese in a flock
One flew east,
one flew west
And one flew over the cuckoo's nest
ولی من با نظر ِ نویسنده راجع به ترجمه ی نادرست موافق نیستم
تا اونجا که من از درون مایه ی فیلم مطلع ام و با توجه به برخی اصطلاحات انگلیسی که در لغت نامه های آکسفورد و آریان پور دیدم
دیوانه ای از قفس پرید ترجمه ی مناسبیه.
برخی از این اصطلاحات:
Have you gone cuckoo? !
زده به سرت؟! دیوانه شدی؟!
He has gone absolutely cuckoo. cuckoo:folish,mad
...
بر من واجب شد فیلمو ببینم:)و البته نقد هاش رو هم بخونم.
راستی اگر فیلم رو دیدید و یا اگر از زبان سررشته دارید، نظرتون چیه؟ این عبارت رو چی باید ترجمه کرد؟
والسلام

Friday, September 21, 2007

ماه مبارک

سلام
این ماه ِ رمضانی ،خیلی ستم ِ آدم زبون ِ روزه تو خونه باشه.
وقتی بیرونی، سرت به ی کاری گرم ِ نه یاد ِ شکمت میفتی نه تشنگی نه خوابت میاد
ولی وقتی خونه ای هر چی میای سرتو به ی کاری گرم کنی، یا تشنته یا گشنته که البته خدا رو شکرمن به ندرت گرسنه می شم و بدتر از همه چشت به تختت که میفته واویلاست!!!
بد از سحر که رد خور نداره می خوابی، حالا بلند شدنت با خداست!
بعد از ظهرم که دیگه نا نداری ولویی!!
اینجوری می شه که خواب آدم زیاد می شه وهمش در حال ِ ثواب ِ!
***
وای من تو این ی هفته با این همه کاری که دارم بی خیالی طی کردم و همش خوابیدم!
البته سه روز اول خوب مریض بودم گزاشتم پای استراحت و ... گفتم عیب نداره ولی دیگه دیروز و امروز از دست خودم حسابی شاکی شدم! دیدم حال و حوصله ی هیچ کدوم از کارامم ندارم و همش خوابم گفتم ی کتابی دستم بگیرم که به زور ِ اشتیاق ِ
تمام کردن اونم که شده بیدار بمونم. از کتاب هایی که گزاشتم دم دست تا در اولین فرصت بیکاری بخونم چهار تاش نصفه رها شده چون حوصله ی فکر کردن نداشتم و به بعد موکول شده که بازم دیدم حالش نیست از مخم استفاده کنم! ی کتاب داستان برداشتم و خوندم:خانواده ی نیک اختر نوشته ی ایرج پزشکزاد...
***
خلاصه دعا کنید تو این روزای باقی مونده من بر خوابم غلبه کنم! که همه کارام مونده.

پا نوشت: کتاب های نیمه کاره: نیاز به علم مقدس(سید حسین نصر)، کمدی الهی دانته، سیطره ی کمیات و علائم آخر الزمان(رنه گنون)، ایران را چه کنم؟(رضا منصوری)امیدوارم هر چه زودتر وقت و حوصله کنم تمومشون کنم.
والسلام.

Monday, September 17, 2007

از مکالمات من و خدا

سلام
می دونی امروز داشتم به چی فکر می کردم؟
به تو، واقعاً تو بخشنده ای؟
یعنی تو واقعاً شیطان رو نبخشیدی؟
اون که از همه به تو نزدیک تر بود؟ مقرب ترین!
فقط گناهش این بود که به من سجده نکرد، خوب ی جورایی حق داشت نه! من داشتم جاشو می گرفتم، داشتم معشوقش رو می گرفتم. حسودیش شد، به قربش مغرور شد، به سجده های هزار سالش مغرور شد و به منی که تازه از راه رسیده بودم سجده نکرد.
اون وقت تو طردش کردی! از نزدیکترین به پست ترین!!!!!
واقعاً نبخشیدیش؟!!!!
اون که از همه به تو نزدیک تر بود، فقط به خاطر یک اشتباه!
حالا تو مغرور تری یا اون؟
واقعاً من ارزشش رو داشتم که اونو طرد کنی؟
واقعاً من می تونم اینقدر بهت نزدیک شم؟!اینقدر نزدیک که از شیطان هم جلو بزنم؟! که بهم سجده کنه؟
پس اگربهت سجده نکنم! با من چه خواهی کرد؟!!!
ازت ترسیدم،ترسیدم، ترسیدم...
ای مهربان با من اینچنین مکن که سست ایمانم، بر من ببخش و بیامرز
دستم را بگیر کی بی لطفت ذره ای تکان نتوانم خورد؛ چه رسد به تقرب تو وجود مطلق.
بی تو من هیچم ،مرا دریاب.
یا رب به کرم بر من درویش نگر
در من منگر بر کرم خویش نگر
هر چند نیم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته ی دل ریش نگر
پا نوشت 1: گویا مریم دوباره پادر میانی کرد و مسیح در ما دمید! چراها شروع شد!
پانوشت2: می بینید من با خدا چه جوری حرف می زنم، نمی دونم تا حالا چرا سنگم نکرده، همیشه اولش کفر می گم.
نماز، روزه ها قبول؛التماس دعا.
والسلام.

Saturday, September 15, 2007

سیب زمینی!

سلام
چند روز پیشا ، با یکی از دوستان صحبت می کردیم حرف عشق و عاشقی و ازدواج و ... شد. همین جا بگم که ایشون ی پسر بیست و نه، سی ساله ی سربازی رفته ی فوق لیسانسه ی شاغل ِمجردند!
من ازش پرسیدم یعنی تو این سی سالی که از خدا عمر گرفتی از ی نفر خوشت نیومده؟!!به ی نفرم احساسی پیدا نکردی؟!!
با خوشحالی ِ خاصی گفت :نه!
من نمی دونم سیب زمینی بودن اینقدر هیجان داره!!! که طرف با خوشحالی تمام ابرازش می کنه؟!
در شوخی و خنده بهش گفتم حداقل اگر ی روزی روزگاری خدای نکرده زبونم لال خدا زد پس ِ کلت خواستی با یکی حرف بزنی از سیب زمینی بودنت چیزی نگو.
گفت خوب چی بگم:گفتم بگو تو رو دیدم تازه فهمیدم زندگی و عشق و ... یعنی چی.
...
خلاصه یکم درس زندگی دادیم!
شما بگید بد گفتم؟ به نظرتون ی آدم سی ساله که تا حالا به هیچکس علاقه پیدا نکرده، مشکل نداره؟ سیب زمینی نیست؟
***
جهان بینی ای که من دارم بر این استواره که آدمیزاد دو تا فرق ِ اساسی با دیگر موجودات داره اعم از زنده و غیر ِ زنده:
یکیش تفکر و تکلم ، که هنوز در این جهان بینی مرز دقیقی برا این دو تا نمی تونم بزارم؛ البته راجع به تقدم و تأخر و ... اینا تا حالا خیلی فکر کردم ولی خوب فعلاً که بی نتیجه مونده.القصه اینکه این دو رو فعلاً تو ی دسته قرار می دم ویکی از فرق های اساسی ِ انسان و دیگر موجودات می دونم.
یکی دیگشم دوست داشتن و عشق ورزیدن ِ که به آدم معنای آدمیت می ده . عشق مادر به فرزند، محبت پدرانه، دوست داشتن ِ گیاهان، حیوانات، عشق به همسر، دوست داشتن،... و در نهایتش عشق به هستی.
***
خوب حالا برگردیم سر ِ سیب زمینی ها، من همین دور و بر خودم از دوستان و آشنایان ،حداقل ده تا پسر با شرایط مشابه می تونم نام ببرم! به نظرتون ضایع نیست؟ من نمی دونم کی این وسط مقصر ِ و باید به اینا احساس یاد می داده؟!!( یا بعضی هاشونم که احساس دارن بلد نیستن از جنبه ی دیگر انسانیت که حرف زدن ِ استفاده کنن! وجون می کنن!) یا حرف زدن و ...یاد میداده؟! ولی در هر صورت در این ماه ِ مهمانی، از صاحب خانه می خوام که ی فکری به حال ِ این بیچاره ها بکنه.
پا نوشت: تأکید کنم که قصد ِ توهین به هیچ کس رو ندارم، فقط نظر ِ شخصیم رو گفتم. اگر شما هم تو این لیست هستید،شرمنده، امیدوارم هر چه زودتر از لیست خارج شید.من از صمیم ِ قلب خوشحال می شم.
والسلام

Friday, September 14, 2007

کمی ناشکری

سلام
می گما خدا رو شکر خوب ِ پزشک نمی شم که لعن و نفرین مردم پشت سرم باشه.
پا نوشت: الان سه روز سرما خوردم و فقط به اصرار مامانم رفتم دکتر ولی ...
من حداقل برای خودم سه نوع سرما خوردگی با علائم متفاوت می تونم تشخیص بدم ولی نمی دونم چرا نسخه ها همیشه ی جور پیچیده می شن!!!
والسلام.

Friday, September 07, 2007

کیش

سلام
سلام مروارید خلیج فارس
سلام آب های آزاد
سلام شرجی
سلام گرمای جنوب
سلام کودکی ها
سلام...
والسلام.

Sunday, September 02, 2007

شادی ها وغم ِ امروزم

سلام
قبل هر چی:من نمی دونم سیستم نظرات وبلاگم چه مشکلی داره؟! ولی از دوستانی
که تا به امروز، زحمت کشیدن و نظراتشون رو بهم ای میل زدن، صمیمانه ممنونم.
***
زنگ انشاء
زنگ های انشاء رو خیلی دوست داشتم. برا من نوشتن جزء اون کارایی که خیلی دوست دارم به بهترین نحو انجامش بدم ولی انگار سهل ِ ممتنع است!
تا هفته بعد و زنگ انشاء بعدی، همش تو ذهنم راجع به موضوع فکر می کردم؛ چه جوری شروع کنم؟ چه جوری تموم کنم؟ اونایی که می خوام بگم به چه ترتیبی بگم و... ولی همه چیز در ذهن بود و تا صبح روز ِ مربوط ِ حتی یک کلمه هم رو کاغذ نبود!
صبح اون روز از خواب پا می شدم، اضطراب ننوشتن انشاء من رو می گرفت و در کمتر از 30 دقیقه همه چی روی کاغذ بود! حتی بعضی اوقات صبح دیرمم شده بود، تو خونه نمی رسیدم بنویسم و میفتاد به اولین زنگ تفریح!
کم کم به خودم و روشم عادت کردم، دیگه همیشه با آرامش مضطرب می شدم!
هنوزم همین طوری می نویسم، ی مدت زجر فکر کردن و در هم بر همی فکر و ... تا یهو اضطراب منو بگیر ِ و بنویسم.
آرامش در این روش رو! مدیون ِ زحمت های معلم های انشاء دوران دبیرستانمم.
این روزا دارم نوشتن ِ کارِ علمی رو تجربه می کنم؛ یکیش برای پایان نامه ام به زبان فارسی و اون یکی به زبان انگلیسی برای مقاله؛ موضوع ِ دو تا کارمم متفاوت ِ.
القصه، حداقل هفت هشت روز برای مقدمه ی انگلیسی در خواب و بیداری! فکر کردم، دیروز صبح مضطرب شدم! تا بالاخره دیشب 12 تا 2 نیمه شب مکتوب شد! و من خوشحالم!
نمی دونم اینبار کی آرامش ِ اضطراب آمیز رو یاد خواهم گرفت؟!
***
صبح ساعت 8 با خوشحالی نوشتن(زنگ انشاء) پا شدم که دیدم ی پیام کوتاه دارم، با خودم گفتم کله صبحی کی ما رو دوست داشت اس ام اس زد؟!
پارسیان بانک:
بانک پارسیان سالروز تولد شما را صمیمانه تبریک وشادباش می گوید. سلامتی و بهروزیه شما آرزوی ماست.
تولد ِ شناسنامه ایم مبارک!
از اینکه ی سال زود تر به خاطر این تغییر تاریخ تولد مدرسه رفتم خوشحالم ولی از اینکه تاریخ تولد غیر واقعی رو یدک می کشم،نه!
***
تعظیم
پای چپم روگذاشتم جلوی پای راستم ، انگار که به هم گره شون زدم،دست راستم رو گذاشتم رو سینه ام، دست چپم رو با ی موج باز کردم، سرم رو تا کمر خم کردم و مو هام از پشت سرم ریخت جلو تا پایین زانو؛ به این فکر زیبا تعظیم کردم.
***
من موندم که تو رو ببینم ولی تو رفتی که منو نبینی!
دلم شکست.
والسلام

Friday, August 31, 2007

چشم ها!

سلام
قبل از اینکه صبرم تموم شه، اون چیزی که تو چشمات موج می زنه به زبون بیار ؛
می دونم چشمات دروغ نمی گن.من راز چشم ها رو خوب می خونم.
والسلام.

Wednesday, August 29, 2007

زمان؟!

سلام
زمان در عالم متجدد فقط زمانی کمی و خطی دانسته می شود. اما در تمام سنت ها(غیر از مسیحیت) زمان، مستدیر و به تعبیر دقیقتر، مارپیچی است؛ و فقط کمی نیست بلکه خصوصیات کیفی هم دارد. در همین زمینه، تفکیک های زمان دنیوی- زمان قدسی، زمان انتزاعی- زمان ملموس و عینی- زمان انفسی مطرح شده اند.
از دیدگاه مؤلف، زمان هم مثل هر امر این جهانی دیگر، در سنت های مختلف، بازتاب اموری در مراتب بالاتر وجود است، که بالاخره به سرمدیت می رسد که به تعبیر افلاطون، زمان تصویر متحرک آن است. اما در جهان متعدد، تنها یک نوع زمان به رسمیت شناخته می شود؛ در نتیجه اولاً اصالت یکنواختی قوانین طبیعت، مبنای علم جدید قرار گرفته که از دیدگاه سنت پذیرفته نیست و ثانیاً علم جدید برای پر کردن خلأ ناشی از نادیده گرفتن مراتب بالاتر واقعیت، بی چند و چون به نظریه تطور متوسل شده است.
مؤلف برای در گذشتن از این زمان و رسیدن به سرمدیت، حتی در همین عالم هستی، وحی، نیایش، معجزات، هنرهای قدسی (معماری، نقاشی، موسیقی، شعر و...)، زیبایی، عشق و طبیعت بکر را به عنوان مددرسان انسان معرفی می کنند.

سید حسین نصر، ترجمه ی حسن میانداری، ویراسته ی احمد رضا جلیلی، نیاز به علم مقدس، مؤسسه فرهنگی طاها، بهار 79- مقدمه ی مترجم در باب فصل سوم کتاب: زمان، تصویر متحرک سرمدیت.
***
یکی از چیزایی که خیلی بهش فکر می کنم مفهوم زمان ِ.
آخرین باری که به زمان فکر کردم، هفته ی پیش در سایت دانشکده بود که شاهین و عرفان داشتن راجع به زمان بحث می کردن، منم طاقت نیاوردم وارد ِ بحث شدم:
عرفان: زمان بدون حرکت وجود نداره و تعریف هم نمی شه.
شاهین: زمان بر حرکت مقدم است و بدون آن هم وجود دارد.
پیچیدگی بحث از آنجا ست که برای اثبات گزاره های وجودی، از گزاره های معرفتی استفاده می کنیم.
واقعاً چه جوری می شه راجع به صدق یا کذب این گزاره ها حرف زد؟
ولی من از یک قیاس ِ شاهین در این بحث خیلی خوشم اومد: بررسی وجودی و تقدم زمان و حرکت مثل علیت و توالی می مونه.
***
من فکر می کنم:
زمان و مکان جزء اولین مفاهیمی بودن که بشر با اونا سروکار پیدا کرد، ولی آخرین مفاهیمی هستند که درک خواهد کرد.
تا به حال، تحول در نگرش نسبت به زمان و مکان، منجربه انقلاب های بنیادین در فیزیک شده است؛ پیش بینی می کنم انقلاب بعدی در علم نیز به سبب تغییر دیدگاه ما به زمان و مکان رخ خواهد داد.
***
من ی ترم با آرش رستگار فلسفه زمان داشتم، از لذت بخش ترین درس های زندگیم بود؛ اونم با ی استاد خوش فکر و جوان.
سر فصل ها:
زمان در ادیان(اسلام- مسیحیت-...)
زمان در فلسفه غرب: از یونان تا به امروز
زمان در مکاتب شرقی (چین- هند-...)
زمان در ادبیات
زمان در هنر(موسیقی- شعر-نقاشی- سینما-تئاتر...)
زمان در ترمودینامیک و مکانیک آماری
زمان درنسبیت
...
***
من که تا حالا هر چی در مورد ِ زمان خوندم و فکر کردم، کمتر درکش کردم!
از ظرف ِ زمان و مکان کانت گرفته تا زمان در تفکر اسلامی(حسین نصر)
از زمان در فیزیک نیوتنی گرفته تا فیزیک نسبیتی
از زمان ...!!!
امیدوارم ی روز بفهمم.

پانوشت: نیمه ی شعبان مبارک!
والسلام.

Thursday, August 23, 2007

بادام تلخ

سلام
تو دستت ی مشت بادومه. اولیش رو می ذاری تو دهنت؛ لذیذ ِ، اینقدر خوش مزه است که هنوز غورتش ندادی می خوای دومی رو هم بذاری تو دهنت! دومی رو هم می خوری، بی نظیر ِ، هنوز قبلی ها رو غورت ندادی سومی ، برای چشیدن ِ لذت، طَمَع می کنی: چهارمی و پنجمی و ...
فکر می کنی این طوری لذت خوردن بیشتر میشه یا حتی ابدی میشه!
ولی یهو ی مزه ی تلخ میاد تو دهنت، اَه! نفرت انگیزه! به همه ی مزه های خوش ِ قبلی گَند می زنه، نمی خوای مزه ی اونا بره، دو تا بادوم ِ دیگه می ندازی بالا شاید دوباره مزه دهنت عوض شه، ولی فایده نداره، تلخی تمام دهنت رو گرفته.
هر چی تو دهنت ِ تُف می کنی بیرون، تلخ و شیرین.
ولی هنوز مزه ی تلخی تو دهنت ، ی لیوان آب قِرقِره می کنی و تف می کنی بیرون، یکم وضع بهتر شده، ی لیوان آب می خوری تا دهنت از هر مزه ای پاک شه.
هنوز بقیه بادوما جلوتن. هنوز مزه ی خوب ِ بادوما تو دهنت ِ و هنوز تلخی تو ذهنت تداعی می شه...
دهنت رو باز می کنی و بعدی رو می ندازی بالا. تلخ ِ یا شیرین؟
به خودت می گی ایندفعه یکی یکی می خورم؛ ولی...


پانوشت: کسی می دونه غورت رو درست نوشتم یا نه؟ تو لغت نامه ی خونه نه غورت بود نه قورت؟!!
والسلام.

Tuesday, August 21, 2007

تصمیم کبری:)

سلام
در حال حاضر در راستای تصمیم گیری در مورد ِ زندگی ِ چهار-پنج سال ِ آینده ام دارم تحقیقات میدانی انجام می دم:)
فعلاً که با شش نفر مشورت کردم:)
راجع به تصمیم کبری بعداً بیشتر می گم:)
شاد باشید.
والسلام.

Saturday, August 18, 2007

رقص و پایکوبی‏

سلام
امروز(جمعه 26 مرداد) نزدیکای ظهر تنها بودم، شاد بودم؛ بعد از مدت ها رقصیدم،تقریباً یک ساعت و نیم،ی دلی از عزا در آوردم.
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ،تنها بدیش این بود که نه با کسی رقصیدم نه برای کسی:)
حالا بگید با چه آهنگایی؟
نوار همراز با صدای مجید اخشابی و ی ِ نوار از گروه ِ رقص مهتاب:)
راستی سوم شعبان هم مبارک!
شاد باشید.
والسلام.

خودکشی جمعی

سلام
آره حق با شماست، این قطعاً فرارنیست ولی مهاجرت هم نیست، خودکشی ِ، اونم از نوع جمعیش، عین ِ نهنگ ها، یک اعتراض ِ جمعی ِ خاموش؛ خود سوزی، بد ترین نوع ِ خودکشی...
وقتی تصمیم می گیری بری، اول خودت رو می کشی، احساساتت، تعلقاتت، عواطفت،...
بعد خانواده ات رو
بعد دوستات رو
بعد...

پانوشت 1: نمی دونم این قتل های زنجیره ای تا کی ادامه خواهند داشت!
چرا هیچ کدوم از مردگان از قبر بیرون نمیان کاری کنن؟
چرا اساساً هیچ کی نمی فهمی که مرده؟
پا نوشت 2:من در هفته گذشته با پنج تا از دوستام خداحافظی کردم؛
فاطمه مؤمنی، محمد رفیعی فنود، نسیم رفیعی فرد، نهال شرفی، عاطفه یوسفی امین. بقیه هم بعد از این خواهند رفت.
والسلام.

بارش شهابی

سلام
من دیشب 90 تا شهاب تو آسمون دیدم و شمردم، هورا.
دیشب، 21 مرداد، برای رصد و ثبت بارش شهابی ِ برساووشی رفته بودیم طالاقان.
برا اولین بار با کره ی آسمون چرخیدم.
کلی هم صورت فلکی یاد گرفتم.
راستی قابل ِ توجه سیما، کیسه زغال که پارسال بهم یاد دادی، هنوز بلد بودم و مبنای یادگیری ِ امسالم شده بود؛ همه چی رو با اون تنظیم می کردمJ
آسمان شب معرکه است، شاهکار ِ، بی نظیر ِ ، رویایی ِ ،...؛ آدم ایمان میاره...
به جرأت می تونم بگم که اگر تا حالا آسمون ِ واقعی رو ندیدید، معنای زندگیتون بر باد است.
شاد باشید.
والسلام.

چراغ قرمز

سلام
وقتی پشت چراغ قرمز ام، از خودم می پرسم: این بود اون چیزی که بشر برای رسیدن بهش قرن ها تلاش کرد؟!!
از ماشین پیاده می شم و بقیه راه رو پیاده می رم و به آدم ها و ماشین ها پوز خند می زنم. به آدم هایی که اسیر ِ ساختگان ِ دست ِ خویش اند.

پا نوشت1: راستی چه فرقی بین انسان های مدرن و آدم های عصر جاهلیت است؟
اونا با دستاشون بت می ساختن و می پرستیدنش،اینا با فکرشون علم تولید می کنند، با علمشون تکنولوژی می سازن، بعد این علم و تکنولوژی رو می پرستنJ
پانوشت 2: برا همینه که از رانندگی با ماشین ِ شخصی، تو شهر خوشم نمیاد، هر وقت، هر جا دلم بخواد با پاهام می تونم برم؛ من ی انسانم، ی انسان ِ آزاد و مختار.
والسلام.

Sunday, August 12, 2007

عیدتون مبارک!

سلام
ساعت 2:42 نصف شبِ!(شنبه 20 مرداد) خوابم نمیاد، حوصله هیچ کاری هم ندارم!
اینقدر کار دارم برای انجام دادن که حتی نمی تونم برا انجام دادن و اولویت دادن به مهم تر هاش برنامه ریزی کنم!!
اصلاً حوصله ندارم.
***
اقرأ
اقرأ باسم ربک الذی خلق...
1428 سال پیش در چنین روزی، در کوه نور، غار حرا
خداوند به واسطه ی جبرئیل با محمد، آخرین پیام آورش صحبت کرد، و اولین کلمه ای که گفت این بود:
اقرأ، بخوان
بخوان به نام پرودگارت که ...
با اولین کلماتی که بی واسطه (اگر اشتباه نکنم) به موسی گفت، کاملاً متفاوت اند؟؟!!
این تفاوت محمد و موسی است یا تفاوت شعور بشر یا...؟؟
***
چه قدر پارسال دلم می خواست برم غار حرا، نذاشتن!!!!
خیلی دوست داشتم ببینم جایی رو که محمد در آن خلوت می کرده، فکر می کرده، جایی که خداوند برای اولین بار در اونجا با هاش حرف زد، جایی که خدیجه و علی در اون گام نهادن، جایی که انسانی به هستی پیوست، جایی که...
نذاشتن!!!!
یهو دلم هوای اونجا رو کرد!
هنوزم دلم می خواد غار محمد رو ببینم، غار خدای محمد رو ببینم.
***
40 سال!!!
محمد واقعاً آدم صبوری بوده!!
معشوق چهار ده ساله!(4*10=40)
و خداوند در 40 سالگی با او سخن گفت.
***
سلام بر تو محمد!آخرین پیام آور
سلام بر تو محمد!آخرین فرستاده
سلام بر تو محمد!امین مردم
سلام بر تو محمد!برگزیده ی خداوند
سلام بر تو محمد!رحمت دو عالم
سلام بر تو محمد!
به میمنت این روز فرخنده بر این بنده ی گنه کار نظری کن!
دستش را بگیر و راه به او نشان ده که در پیچ و خم روزمرگی هایش راه گم کرده، خسته و تنهاست، بدون رهبر، بدون همراه؛ بیا و رسالتت تمام کن، بیا و پل بزن بین او و خدایش.
چه فرقی است بین من و آدمیان ِ 1400 سال پیش؟!
چه فرقی است بین من و مردمان ِ مکه و مدینه؟!
چرا خداوند دیگر با ما سخن نمی گوید؟!
آخرین پیامبر، رشد شعور بشریت، آخرین معجزه- معجزه جاودان- کلمات- کتاب، دوازده امام، امام زمان- امام زنده...
چرا، چرا، چرا،...؟؟
بیا که دستانم سردند، بیا که چشمانم خیسند، بیا که در من دیگر رمقی نیست.
بیا...
سلام بر تو محمد!
***
این عید بر همگان مبارک.

پا نوشت:افکارم به همین بی نظمی ای که می بینید بود، نخواستم مرتبشون کنم چون نه حوصله داشتم نه انگیزه!!

والسلام.

Saturday, August 04, 2007

قتل، قتل عمد

سلام
کشتمش!!
حدوداً یک ماه ِ پیش بود؛
دو دستی با تمام ِ نیروم گلوش رو گرفتم، فشارش دادم؛
داش زیر دستام ضجه می زد ولی من اصلاً دلم براش نسوخت!!
تا آخرین نفس حرف ِ خودش رو می زد، می گفت: چرا؟!چرا؟ چرا...
ولی من دیگه تحمل ِ سؤال هاش رو نداشتم! دیگه حتی تحمل ِ شنیدنش رو نداشتم! چه برسه به فکر کردن و جواب دادن!!!
خون جلو چشمام رو گرفته بود!!!
دو دستی با تمام ِ نیروم گلوش رو گرفتم، فشارش دادم؛
داش زیر دستام ضجه می زد ولی من اصلاً دلم براش نسوخت!!
کشتمش؛ خفه اش کردم؛ داشت دست و پا می زد...
کشتمش.
***
واقعاً نمی خواستم بکشمش؛
یجور دفاع شخصی بود آخه داشت با سؤالاش منو می کشت،هر روز ی سیخ می کرد تو تنم!!! ی سیخ زهرآگین! خوب منم از خودم دفاع کردم!
نمی دونم، شایدم جنون ِ آنی بود! دیگه با سؤالاش دیوونه ام کرده بود، دیوانه تا سر حد جنون!!
آره جنون ِ آنی بود، جنون... نه دفاع شخصی بود، نه جنون بود، نه، نه...
نمی دونم
نمی دونم...
***
الان اون مرده ولی آهِش من رو گرفت!
از اون روز که اون مرد، منم مردم؛ زنده زنده خودم رو با اون دفن کردم.
الان ی هفته است که وجدانم بیدار شده و داره منو محاکمه می کنه!!
صبح تا شب، شب تا صبح...
می دونی تو دادگاه، وجدان چی بهم می گه:
وظیفه ات بود باید مقاومت می کردی، باید فکر می کردی ، باید به سؤالاش جواب می دادی ، باید...،برای همین خلق شدی...
ای بی مسئولیت، ای...
آسمان بار امانت نتوانست کشید
غرعه ی فال به نام تو ِدیوانه زدند
***
حالا دو تا راه حل جلوی پام ِ
یا باید دستم به خون ی بی گناه دیگه آلوده شه و تا ته این بازی برم.
(آره می کشمش، وجدانمم می کشم) یا باید مثل ِ دفعه های قبل به پای خدا بیفتم، زار بزنم، گریه کنم، توبه کنم؛ تا دلش به رحم بیاد وبه مسیح بگه که در من بدمد تا دوباره زنده شوم.(آره به پات میفتم،ای خدا!پدر، پسر، روح القدس! یا مریم مقدس! یا عیسی مسیح!)
نمی دونم
نمی دونم...

پا نوشت1: این نوشته رو 10 مرداد نوشتم ولی متأسفانه نتونستم تو وبلاگم بذارم، ببخشید.
پا نوشت 2: چند روز آخر سفر در نهایت ِ غم و پوچی بودم. نهایت سعی ام رو کردم تا همسفرانم متوجه نشن و سفرشون رو به هم نزنم، نمی دونم موفق شدم یا نه؟ اگر ناراحتتون کردم ببخشید، اگر دستهام توان نگه داشتن ِ صورتک رو نداشت ببخشید.
و ننوشتم تا اندوهم به دیگران منتقل نشه، به همین خاطر وبلاگ ام به روز نشد، بازم ببخشید.
شاد باشید و پر امید.
والسلام.

Monday, July 23, 2007

خاله زنکی!

سلام
این روزها شاهد یکسری خاله زنکی هایی تو محیط علمی خودمون بودم که باعث شد یکی ازعلت های عدم پیشرفتمون رو بفهمم.
واقعاً که گندش رو در اوردیم!!!!
آدم نمی دونه چی بگه!!
خیلی عصبانی ام که نتونستم هیچ کاری بکنم
فقط می تونم بگم واقعاً که شورش رو در اوردید
اه اه
والسلام

Wednesday, July 18, 2007

زار زدن!

سلام
تا حالا شده بخوای جلو همه وسط ِ جمعیت زار بزنی
من ی ِ ساعت پیش چنین وضعیتی داشتم!
نگران نشید هیچ اتفاق خاصی!نیفتاده؛فقط حسمو گفتم
شاد باشید
والسلام.

Monday, July 16, 2007

حوصله ام سر رفت!

سلام
این آقا ِ داره چیزای خوبی می گه ها ولی من نمی تونم پروسس کنم!
چرا هیچ کی آن نیست باهاش چت کنم؟؟!!!
والسلام.

Sunday, July 15, 2007

عصبانی!

سلام
بنده از امروز ظهر احساس درد خفیفی در ناحیه ی گلوم دارم!
و از ظهر دارم به خودم بد و بیراه می گم که چرا هیچ قرص سرماخوردگی ای با خودم نیووردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
واقعاً اگر سرما بخورم من می دونم و من!
دارم مبارزه می کنم!
والسلام.

Saturday, July 14, 2007

کوکو!

سلام
من ی مطلب هیجان انگیز راجع به فاخته تو وبلاگ ِ سیما خوندم!
والسلام.

وضعیت اسفناک اون روزای ِ من!

سلام
در دو هفته گذشته، 7ام تا 21 ام، با سی پیو یوسج 100 در صد کار کردم!
به طور ِ متوسط روزی 5 ساعت خوابیدم!
تمام برنامه های غذایی م به هم خورده بود؛ ی روزهایی صبحانه نخوردم!ی روزهایی شام! ی روزهایی ناهار! و البته در خیلی موارد عملاً آشغال خوردم! حالا بعداً براتون می گم.
از انواع ِ کارهای یدی(حمالی!!!!)در فرآیند نقل مکان خانه گرفته تا انواع کارهای فکری: امتحان، ران کردن برنامه ها، تهیه ی پوستر،...
خدا رو شکر این دو روز وضعیت خوابم درست شده، امیدوارم از امروز وضعیت غدامم درست شه!
راستی قابل توجه اونایی که نمی دونن، بنده الان خارج ام!(لطفاً ج رو درست عین خودم تلفظ کنید که دوری مو بتونید تحمل کنید!)
براتون خواهم نوشت.
والسلام.

Saturday, July 07, 2007

فرش

سلام
خانه بدون فرش!!!
سه روز ِ در پی تعمیرات و اساس کشی از طبقه بالا به پایین،فرش نداریم.
عقده ای شدم خودم رو هر جا دلم خواست ولو کنم، پای تلویزیون، وسط اتاق و...
والسلام.

Friday, June 29, 2007

آشوب درشهربه روایت شاهدان عینی

سلام
سه شنبه 5 تیر 1386، ساعت 21، خانه
فردا، ساعت 9 صبح امتحان کوانتوم دارم؛
از شنبه به علت گرما وآلودگی هوا، ضعف شدید جسمانی دارم، بیشتر از یک ساعت نمی تونم به طور متمرکز پای ی کاری بشینم، هیچی درس نخوندم، حتی فصل 7 رو هم که قسمت اصلی امتحان اِ، چه برسه به فصل 4و5و6!
دوباره بی تاب شدم،دیگه نمی تونم حتی بشینم! گفتم عیب نداره الان می خوابم، صبح ساعت 3 پا میشم، فصل 7 رو تموم می کنم. بقیه رو هم که برا میان ترم ها خوندم حتماً بلدم!
به همه(مامان، بابا، هادی) می گم هر کی 3 به بعد بیدار شد من رو بیدار کنه، امتحان دارم.
تلفنی با معصومه حرف زدم بنا شد، فردا 6 صبح با تلفن بیدارش کنم بیاد دنبالم با هم بریم دانشگاه که از تو مترو تا دمِ امتحان با هم کلیه فصل ها رو دوره کنیم.
تلویزیون روشن اِ ، دورادور می شنوم:
از فردا بنزین، سهمیه بندی می شود.
می خوابم...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 2:30 بامداد، اتاقم
از صدای زیاد بیدار می شم،وحشت زده از پنجره بیرون رو نگاه می کنم!!!!
هادی هم اومده تو اتاق ِ من داره از بالاکن بیرون رو نگاه می کنه!
نمی فهمم چی شده! هنوز منگم!
مامان و بابا هم میان تو اتاق ِ من!
همه داریم از پنجره بیرون رو نگاه می کنیم!
تقریباً 40 موتور ِ پلیس تو کوچه ی ماست!
هر کدوم دو سوارمجهز به لباس ِ ضد گلوله و باتوم دار!
صدای فریادی شنیده می شه: آشوب گر تو خونه ات راه دادی!
صداهای مبهم...
من هنوز گیجم! ی کمم ترسیدم!
مامان می گه : لابد باند ِ قاچاق، فساد، ... تو کوچه است!!!!
بعد از نیم ساعت، سرو صدا ها می خوابه، پلیس ها می رن!
هادی می ره دم ِ در...
مامان مضطرب ِ!یاد ِ زمان انقلاب و جنگ افتاده!
می گه: حالا این پسره برا چی رفت تو کوچه؟ الان یکی می گیره می بردش! حالا چرا در و باز گذاشته؟ یهو یکی می
پره تو خونه!...
هادی میاد بالا، چیزی از حادثه ی تو کوچه سر در نیاورده، فقط از یکی از همسایه ها شنیده از سر ِ سی متری تا خاقانی، جاهایی رو آتش زدن! ی پمپ ِ بنزین هم آتش زدن! چند تا بانک رو هم خورد کردن!
مامان می گه: ساعت 3 گذشته بشین درس بخون دیگه! برام ی لیوان شربت آب لیمو با عسل درست کرده، آورده ،می گه بخور، بشین درس بخون.
می گم باشه ی ذره می خوابم، دوباره پا می شم می خونم.
می خوابیم...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 6 صبح، خانه
اصلاً نتونستم زودتر پاشم!
به معصومه زنگ زدم. گفت نیم ساعت دیگه دم ِ خونتونم.
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 6:30 صبح
با معصومه به طرف ِ سی متری حرکت می کنیم.
به خیابان دماوند که می رسیم، پای من به ی قطعه ی ماشین ِ سوخته گیر می کنه!
تو خط ویژه آتش سوزی شده بوده! شعله های آتش سیم های برق اتوبوس برقی ها رو سوزونده بوده! عده ای مشغول ِ تعمیر اند.
به مترو می رسیم، این ساعت مترو قلقله است!
...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 9 صبح، زیر زمین دانشکده
کم کم بچه ها میان، عده ای از آتش سوزی پمپ بنزین ها ی اطراف خونه شان خبر می دن: تهران پارس،...
ساعت 9:30
امتحان کوانتوم شروع می شود...
تقریباً نزدیکای 11 تازه از منگی میام بیرون و مسئله ها رو به مبارزه می طلبم.
...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 13 ،سایت دانشکده
امین ی سری از عکس های حوادث دیشب رو از ایسنا بهم ایمیل می زنه...
بعد میاد پیشم ی کم استفاده از آمار و... برا وبلاگ رو بهم یاد می ده...
(راستی جا داره همین جا از امین تشکر کنم.)
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 15 ،چهار راه سرسبز
تاکسی(شخصی) سوار می شم که بیام خانه، راننده می گه: بنزین بهم ندادن...!
خیابان خلوت است!
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 15:30 ،خانه
مامان می گه :صبح از رادیو شنیده که وزیر ِ نیرو گفته اجرای طرح بدون هماهنگی شروع شده!تاریخ ِ شروع امروز بنا نبوده باشه!...
چند پمپ بنزین آسیب دیده و...!
پلیس شب سختی رو پشت ِ سر گذاشته!...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 18:30 ،خانه
هادی ماجرای دیشب ِ تو کوچه رو به نقل از مهدی(از همسایگان ما و دوستان هادی که در کوچه ی بم بست ِ کوچه! زندگی می کنند) باز گو می کنه:
بابام رفت بیرون آشغا لا رو بذاره یهو ی جوون سراسیمه اومد تو خونه، درم رو بابام بست!
پلیس ها سرازیر شدن! یکیشون سر بابام داد می زد که آشوب گر تو خونه راه می دی بیا تحویلش بده!...
بابام می گفت خودم پشت ِ در موندم! آشوب گر تو خونه راه می دم!!!!!
پسرِ تو راه پله نشسته بود گریه می کرد!
مامانم داشت بهش گفت بیا خودت برو بیرون، بالاخره که میان می برنت،
می گفت الان دوستم رو از پشت ِ موتور کشیدن پایین مثل ِ خر زدنش!!
از تو کوچه عموم(همسایه خود ِ مهدی اینا) داد زد: تحویلش ندین، از فردا نون می شه دونه ای هزار تومن!
بابام گفت خوب تو در ِ خونه ات رو باز کن بیاد خونه تو...
جوونک ترسان در را باز می کنه که خودش رو تحویل بده، هنوز پاش رو از در بیرون نذاشته، دو تا پلیس پاهاش رو می گیرن می کشنش بیرون و شروع می کنن به زدن!
جوونک به زیر ِ یک ماشین فرار می کنه ولی از زدن دست بر نمی دارن!!!!
می گیرنش و می برنش!
فاطمه(خواهر مهدی) صبح از ترس تشنج می کنه، بردیمش درمانگاه!
***
ما چه می کنیم؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
والسلام.

Sunday, June 24, 2007

وضعیت اسفناک این روزای ِ من

سلام
من 6 تیر امتحان ِ کوانتوم دارم!
تا 20 تیر باید امتحان ِ خانگی ِ! محاسبات کوانتومی رو بدم!
از 10 تیربه بعد باید برا همین درس ی مقاله رو برا بقیه ارائه بدیم!
21 تیر به ایتالیا می ریم!
تا 21 ام باید پوسترمون رو برا ارائه اونجا آماده کنیم!
ی روز قبل از این تاریخ باید بریم فرهنگستان!
تا 21 ام باید کارای سفر: بلیط، ویزا، رزرو ِ جا، قطار و ... انجام شده باشه!
حالا تو این هاگیر و واگیر، خانواده تصمیم گرفتن که از طبقه بالا به پایین نقل ِ مکان کنیم!
از امروز هم فعلاً بنایی و تعمیرات ِ پایین شروع شده! حالا کی برسه به اساس کشی ا... اعلم!
این وسطا باید نمره آزمایشگاه آکوستیک بچه ها رو هم بدم!
این وسطا باید ی روز ی سر برم مدرسه!
این وسطا باید برا تابستون واحد بگیرم! از ندا صدوقی!!! امضا بگیرم و...
این وسطا باید...
حالا خدا رو شکر تو این بدبختی، دیروز و امروز ام عزرائیل دور ِ سر ِ ما می چرخید!
گرما زده شده بودم هیچ کاری نمی تونستم بکنم!
دیگه الانا حالیش کردم که حالا حالا ها مردنی نیستم، رفت! دو روزم پرید!
اوه!!
والسلام.

انتظار

سلام
چند وقت ِ منتظرم!
منتظر ِ چی نمی دونم! منتظر ِ کی نمی دونم!
فقط می دونم منتظرم!
شاید منتظر ِ ی حادثه ام! شاید منتظر ِ ی آدمم! شاید منتظر ِ...
نمی دونم! فقط می دونم منتظرم!
شاید منتظر ِ تو ام! آره تو که الان داری اینو می خوانی، منتظر ِ سلامِت! منتظر ِ لبخندت! منتظر ِ نگاهت! منتظر ِ حرفات! منتظر ِفکرت! منتظر نقدت! منتظر ...
نمی دونم! فقط می دونم منتظرم!
شاید منتظر ِ ی ره برم ،یِ راه نما، ی پیام آور! شاید منتظر ِی هم راهم، ی هم سفر!
شاید ...
نمی دونم! فقط می دونم منتظرم!
این وسط فقط ی ِ چیز و می دونم!
فقط می دونم انتظارم منفعل نیست!
من دارم به راهم ادامه می دم با تمام ِ توان ولی چشم به راهم!
چشم به راه...
تو را من چشم در راهم...
هر روز صبح که پا می شم، پر از امیدم که امروز، اون روز موعود ِ!
اون حادثه رخ خواهد داد، اون آدم پیدا خواهد شد و یا ...
من پر از بال و پرم، من پر از فانوسم،...
نمی دونم!
نمی دونم!
فقط می دونم منتظرم!
منتظر
منتظر
...
والسلام.

Monday, June 18, 2007

دست نوشته های پراکنده ی یکی از روزهای زندگی من: جادو

سلام
نوشته شده در راه دانشگاه به خانه، روز23.8.84، ساعت 18:14
· حرف، لغت، کلمات، الفبا، زبان نوشتاری، زبان مکتوب؛انتقال از نسل به نسل؛کلمه، کلمه، کلمه؛حرف، حرف، حرف؛ جادوی زبان.
· فراموشی لغت.
· تصویر، نگاه، دیدن.
· فراموشی نقش، فراموشی تصویر.
· و رنگ؛ جادوی رنگ ها.
· تکرار، تقلید، پوچی.
· فراموشی رنگ و تصویر.
· اعداد؛ ریاضیات، هندسه، دیفرانسیل، گسسته؛ اعداد، اعداد، اعداد؛
اندازه گیری، فیزیک؛ و جادوی اعداد.
· تخیل، لذت، ... .
· فراموشی تفکر، فراموشی هدف.
· پوچی، پوچی، پوچی.
· فراموشی اعداد، فراموشی لذت، فراموشی ریاضیات.

من سه بار سِحر شدم؛ با سه زبان:
با جادوی کلمات
با جادوی رنگ ها
با جادوی اعداد

می خواهم فکر کنم به حقیقت، نه به واقعیت!
بدون ِ کلمات؛ بدون ِ رنگ ها؛ بدون ِ اعداد

من همه چیز رو از نو شروع می کنم از اول با خطوط؛
من تمام ِ ذهنم رو، رو کاغذ می آرم.
اما نه به کلمه ای فکر می کنم که بخواد من رو توصیف کنه!
نه به رنگی!
نه به عددی که بخواد من رو اندازه گیری کنه!

رها خواهم شد در زمان، در ابدیت، همچون روز ازل؛
و در این رهایی هیچ چیز به من کمک نخواهد کرد جزخطوط ِ مبهم ِ
خود!

***
به من می گه شما رو قبلاً دیدم!خیلی آشنایید!
این هزارمین بار ِ که ی نفر من رو بدون ِ اینکه تا حالا دیده باشه می شناسه!
ولی می خواستم بگم من اصلاً با اینی که می گید آشنا نیستم!
اگر تو می شناسیش به منم بگو کیه؟؟!!
***
حالم داره از مدرنیته به هم می خوره!
همه چیز ِ این مکتب بر مبنای علم ِ! تو علم هم فیزیک ِ که پیشرو ِ!
ولی فیزیک تو خودشم تناقض داره!
تو علم ِ مدرن هر چیزی که به پیش گویی منجر شه خداست!
همون کاری که نیوتن ِ لعنتی با جادوی ریاضیات کرد و این علم رو پایه گذاری کرد!
حالا ی عده با روش های تحلیل داده های کاتوره ای!! بدون اینکه هیچ انگیزه ای در راه فهم علت پدیده داشته باشن سیستم رو پیش بینی می کنند و بقیه می گن این فیزیک نیست!
خوب نیوتن هم همین کار رو کرد؛ ی مدل ِ ریاضی قابل پیش بینی! فقط فرقش در اینه که مدل ریاضیش تعبیر علت گونه داشت!

اگر پیش بینی اهمیت داره و لاغیر؛ پس چرا علت یابی می کنیم؟!!
اگر علت یابی اهمیت داره و لاغیر؛ آیا اساساً با اعداد مزخرف علت نهایی رو می شه پیدا کرد؟!
علم مدرن دستاوردهاش با پیش فرض هاش هم متناقضه!
خسته ام؛ خسته
از نفهمیدن؛ از فکر کردن و نفهمیدن
از مدرنیته، از تکنولوژی
از خودم!
خسته ام...


پا نوشت 1: در مورد ِ اول، بعد از سفر حج نظرم عوض شد!بعداً بیشتر راجع بهش خواهم نوشت.
پا نوشت 2: در مورد ِ دوم، این سئوال هنوز به قوت ِ خودش باقی است!
پا نوشت ِ 3: در مورد ِسوم، بعداً خیلی منطقی تر، بدون ِ عصبانیت، با ی ِ رویکرد ِ فلسفه علمی به مسئله نگاه کردم و دوباره نوشتم.
پا نوشت ِ 4: فقط خواستم نوشته ی اون روزم رو بدون ِ دخل و تصرف بنویسم!
خیلی خوشحال می شم هر نقدی از شما بخوانم،راجع به همین نوشته ها.
البته همین طور که گفتم تغییر ِ نگرش هام رو بعداً خواهم نوشت.

والسلام

Saturday, June 16, 2007

پا تو کفش ِ ...‏

سلام
چند روز پیش داشتم فکر می کردم مگه این مملکت دو تا جامعه شناس ِ درست حسابی نداره که صداشون دربیاد بگن حتماً جامعه ی ما ی مشکلی داره که جووناش با این سر و وضع میان بیرون، حتماً ی مشکلی هست که این نسل با نسل ِ قبل نمی تونه ارتباط منطقی برقرارکنه و هزار تا چیزه دیگه...
و قطعاً طرح امنیت اجتماعی دوای این دردها که نیست؛ مرض رو بدترمی کنه؟!مثل طرح های گذشته!
بعد به خودم گفتم گیرم دو تا جامعه شناس ِ درست حسابی هم داشته باشیم، خوب مگه فیزیک پیشه ها در مورد ِ انرژی هسته ای صداشون در اومد؟!!!!!
حتی ی بیانیه ننوشتن، امضا کنن، نظر صریحشون رو به گوش ِ مردم برسونن!!!!
خوب چه انتظاری از جامعه شناس های بدبخت داریم!
تو این مملکت همه با هم به سکوت ِ مرگبار تن دادیم، پس هر چی سرمون بیاد حقمونه!
واقعاً مردم حکومتی دارند که سزاوارشن!
اگر مردم ِ عادی از علم چیزی نمی دونن، علم پیشه ها مقصرن!
اگر بچه مدرسه ای ها فکر می کنن دانشمند ی ِ موجود عجیب غریب ِ، علم پیشه ها مقصرن!
اگر مردم نمی دونن تو ی مرکز تحقیقات، چی کار می شه کرد، علم پیشه ها مقصرن!
اگر مردم بعد از دو بار رأی دادن به ی اصلاح طلب یهو به ی تندرو رأی می دن،
یعنی هنوز به شعور ِ سیاسی نرسیدن! خوب، سیاست پیشه ها مقصرن!
اگر مردم هنوز از دیدن ِ فیلم ِ فارسی مسرور می شن و تحمل ِ ی فیلم ِ مستند یا انتقادی یا معنا گرا یا ... رو ندارن، سینما پیشه گان مقصرن!
اگر هنوز مردم بهداشت ِ عمومی رو رعایت نمی کنن، نمی دونن ایدز چیه و...
، پزشک ها و ... مقصرن!
اگر هنوز ...
آره، ما هممون با هم مقصریم!
ما هر جایگاه و نقش ِ اجتماعی ای که داریم، برای انجام تمام ِ وظایف و مسئولیت های اون مسئولیم!
هر موقع هممون نقش هامون رو خوب بازی کردیم، می تونیم بگیم که جامعه مون در راستای تکامل، دارد گام بر می داردJ
والسلام

سرعت حرف زدن

سلام
شنبه رفتیم ارائه یکی از دانشجویان هارواد رو دیدیم!
عجب آقا سریع حرف می زد!
یک ساعت بدون ِ وقفه حرف زد!
من که بعضی وقتا وساطاش به جای اینکه به کار ِ علمی ِ آقا توجه کنم به لهجه، نحوه حرف زدن و سرعت ِ حرف زدنش توجه می کردم!
جالب اینه که تقریباً همه ی دوستان به این موضوع توجه کرده بودند و بعد از ارائه راجع به این موضوع با هم حرف زدیمJ
من فکر کنم، فارسی رو وقتی هیجان زده می شم یا ... با همین سرعت حرف می زنم؛ ولی از آرزوهام اینه که انگلیسی رو هم با این سرعت حرف بزنم.
به دو دلیل هم از تند حرف زدن و آدمایی که تند حرف می زنند خوشم میاد:
1)واقعاً دوست دارم تمام ِ اون چیزی که تو ذهنم ِ آناً به مخاطب منتقل بشه، خیلی اوقات هم چون فکر می کنم نمی تونم پیامم رو به مخاطب منتقل کنم(حالا چه سریع ، چه آرام!)، کلاً از حرف زدن صرف نظر می کنم!
(متأسفانه خیلی اوقات هم به همین دلیل از انگلیسی حرف زدن تفره(طفره؟؟!!) می رم.)
2)وقتی یکی با من سریع حرف می زنه با تمام ِ حواسم دارم به حرفاش گوش می دم ولی اگر یکم سرعت حرف زدنش بیاد پایین، ذهن ِ بازیگوش ِ من شروع می کنه به پرواز به آسمان ِ خیال یا برنامه ریزی کارهام یا ناهار یا ...
فکر می کنم مورد ِ 1 عکسش در مورد ِ گوش دادن ِ به دیگران و مورد ِ 2 عکسش در مورد ِ حرف زدن با دیگران برای من صادق اند.
والسلام

تأخیردر نوشتن

سلام
وا... من دیگه به مو کندن افتادم!
من 5 روز ِ اصلاً نمی تونم وارد ِ وبلاگم بشم!
بقیه ی دوستانی که از سرویس ِ بلاگ اسپات استفاده می کنید، تا حالا به این مشکل بر نخوردید؟
البته شایدم مشکل از متین باشه؟!
من که آخرش نفهمیدم چی شد؟؟!!!

پا نوشت1:متین، اسم لبتاپم ِ.
پانوشت2: به نظر می رسه ، مشکل از دیال آپ ِ خونمون ِ! امروز که تو دانشگاه به روز کردم فهمیدم!
والسلام.

Wednesday, June 06, 2007

دلتنگی خداحافظی

سلام
خداحافظی یکی از قانون های زندگیٍ!
ولی بعضی هاش هیچ وقت از یادت نمی ره؛ حتی با وجود این که می دونی اون آدم ها، آن جاها، آن موقعیت ها،... رو دوباره خواهی دید؛ بازهم دلتنگی!
***
تیر 1373، کیش، پایگاه نیروی هوایی:
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم؛
به خونمون وسط هشتا خونه ی دیگه؛
به لاینمون وسط لاینای دیگه؛
به سقف شیروونی مون؛...
به مینا، شیما، زینب، صابر، دری، حامد، سارا، مهدیه، شقایق، اشکان، دانیال، ...
به وسطی ها، هفت سنگ ها، الک دولک ها، لی لی ها، استپ هوایی ها، بالا بلندی ها، قایم موشک ها، دوچرخه سواری ها، خاله بازی ها، معلم بازی ها، کاشی بازی ها، کارت بازی ها،...
به دریا رفتن ها، ماهی گیری ها، قارچ کندن ها، کندو زدن ها، سبزی کاشتن ها، مارمولک زدن ها، کُنارخوردن ها، سه پستون کندن ها، قاشق زنی ها، قایقرانی ها، ...
به کودکیم؛
به فاخته؛
به ...
دلتنگ شدم، گریستم؛
و رفتم شتابان رو به سوی آینده...
***
شهریور 1381، تهران، دبیرستان فرزانگان، جشن فارغ التحصیلی:
با همه چی خداحافظی کردیم:
با هم: هدی، سعادتی( فاطمه)، نفیسه، آذین، مونا، مهسا، پروین، مریم روغنی، مانا، مؤمنی( فاطمه)، الَلُلا( فاطمه)، نگار، لیلی، سارا، سوره، نوشین، سمانه کمالی، شبنم، ...
با سرود ملی ها مون؛ تو حیاط چرخیدن و پا کوبوندنامون:ایی ایران سرزمین من جاودان مان...؛ تنها یک قدم تا طلوع خورشید...؛ ای آزادی...؛ ایران من سرزمین من آزادیت شد عیان...؛ در میان طوفان...؛ ...
با ورق سفید دادن ها، با اعتصاب امتحان ندادن ها؛ تمرین ندادن ها، ...
با اردوها: شمال، تهران گردی، بازدید سد،...
با معلم سر کار گذاشتن ها: نوروزی، مشیریها، کشیشیان، فولادی، نصر ...
با کارگاه علوم: ما می خواهیم شب بمونیم...
با سینما رفتن ها: آبی، بچه های آسمان،...
با پیتزا خوردن هامون تو خیابون ولی عصر...
با مسابقه نقاشی ها، جشنواره سرود ها، نمایش ها(سوشیانت، لافکادیو، ماهی کوچولو،...) ...
با مسابقه ورزشی هامون: والیبال، بسکتبال،...
با جایزه هامون: تئاتر شمس پرنده،...
با زنگ های انشاء، تاریخ، جغرافی، ادبیات، هندسه، ریاضی، دینی، ...
با شیطنت ها: جیب معلم ها رو دوختن، از دفتر معلم ها آش کش بردن، همدیگر رو تو حوض خیس کردن ...
با امتحان های گروهی، تمرین های گروهی، پروژه های گروهی،...
با جشن های عید: کلاس تکونی، کوزه شکستن، چهارشنبه سوری، ...
با تولد ها : کادوهای عجیب غریب، کیک بازی،...
با بندری زدن ها و رقصیدن ها، با سرخپوستی زدن ها و رقصیدن ها، ...
با خنده ها و گریه هامون، با شادی هامون، با ...

با سرود ملی مون:
در میان طوفان
چون تیره شد نور امید
یاد آریم سرود دیروز
چون گرمای نور خورشید
دیروز؛ امید پریدن
بالا رفتن و رسیدن
راهی که با هم پیمودیم
دیروزی که با هم بودیم
+++
در کوران پائیز
دستمان به دست هم بود
می بستیم پیمان یاری
قلبمان گواهمان بود
که تا خورشید فروزان
از آسمان ها برآید
با هم دنیا را بسازیم
سبزو آزاد،
گرم و زیبا
لاله ها سرودند
آسمان در انتظار است
در زمین امید رویش در آرزوی بهار است
فردا صد ستاره روید
از آسمان ها بریزد
فردا از قعر ظلمت ها
نور گرمی برمی خیزد
چون رود لحظه ها گذشتند
دستمان از هم جدا شد
رفتیم در دل نور پیمان
ابر و دریا گریه کردند
+++
امروز؛ هر گوشه ی دنیا گر با همیم و گر تنها؛
با هم ؛همراه و هم پیمان
ره پیماییم سوی فردا
فردا صد ستاره روید
از آسمان ها بریزد
فردا از قعر ظلمت ها
نور گرمی برمی خیزد

با ...

دلتنگ شدیم، گریستیم؛
و رفتیم شتابان رو به سوی آینده...
***
13 خرداد 1386، تهران، دانشکده ی فیزیکِ دانشگاه صنعتی شریف:
با اوستا خداحافظی کردم.
دانشکده هم، باهاش خداحافظی کرد.
با جلسه کاری ها: هیجان شنیدن کارهای نو، نون بربری خوردن ها، خاطره تعریف کردن ها، ...
با کلاس های درسش: پدیده های تصادفی ، آماری، ...
با لهجه اش، چهره ی همیشه خندانش، ...
با روحیه دادن هاش،...
با عصبانی شدن هاش، ...
با جوک های ترکیش ، ...
با خوراکی هاش، ...
با ایده هاش، ...
با ...
دلتنگ شدم، گریستم؛
و می روم شتابان رو به سوی آینده...



پا نوشت: احتمالاً بعداً راجع به خیلی از چیزها و کسایی که الان فقط ازشون اسم بردم، خواهم نوشت. راجع به هر کدوم که دوست دارید زودتر و بیشتر بدونید، پیام بذارید که زودتر بنویسم.
والسلام.

مسئلةٌ:‏‎ ‎

سلام
خوب هنرپیشه ی خانمِ غیر مسلمان اگر بی حجاب باشه عیب نداره!!
البته گویا اگر مقیمِ ایران باشه عیب داره!! چه بسا هنرپیشه های خانم ارمنی که ما همیشه محجبه دیدیمشون!!
حالا گویا هنرپیشه ی مردِ مسلمانِ مقیمِ ایران اگر زوج هنریش، هنرپیشه ی خانمِ غیر مسلمانِ غیر مقیمِ ایران باشه؛بازهم عیب نداره!!!!!
جلّ الخالق!!

پا نوشت1: نمی دونم فیلمِ "مدارصفر درجه" که دوشنبه شب ها از شبکه ی یک پخش می شه می بینید یا نه؟!
پا نوشت2: اینم مثل قضیه نشون دادن ساز می مونه که ما هیچ وقت نفهمیدیم!!
پا نوشت 3: آخه یکی نیست بگه، تو رو چه به این سؤال ها؟ زندگیت رو کن.
والسلام.

تولد

سلام
هورااااااااااااااااااااااااااااااااا
پانزدهِ خردادِ، تولدِ هادیِ:)
داداشم بزرگ شد، امروز
هورااااااااااااااااااااااااااااااا
هادی دوست دارم ی دنیا.
***
امروز هادی کلی عکس ازم انداخت، یکیش رو، والپیپرِ لب تاپِ خودش کرد؛ من هم همین طور:)

پا نوشت:هادی تازگی ها دوربین خریده، افتاده تو کارِ عکاسی، داره کلی مجله عکاسی می خونه و تمرین می کنه و ...
والسلام.