Friday, June 29, 2007

آشوب درشهربه روایت شاهدان عینی

سلام
سه شنبه 5 تیر 1386، ساعت 21، خانه
فردا، ساعت 9 صبح امتحان کوانتوم دارم؛
از شنبه به علت گرما وآلودگی هوا، ضعف شدید جسمانی دارم، بیشتر از یک ساعت نمی تونم به طور متمرکز پای ی کاری بشینم، هیچی درس نخوندم، حتی فصل 7 رو هم که قسمت اصلی امتحان اِ، چه برسه به فصل 4و5و6!
دوباره بی تاب شدم،دیگه نمی تونم حتی بشینم! گفتم عیب نداره الان می خوابم، صبح ساعت 3 پا میشم، فصل 7 رو تموم می کنم. بقیه رو هم که برا میان ترم ها خوندم حتماً بلدم!
به همه(مامان، بابا، هادی) می گم هر کی 3 به بعد بیدار شد من رو بیدار کنه، امتحان دارم.
تلفنی با معصومه حرف زدم بنا شد، فردا 6 صبح با تلفن بیدارش کنم بیاد دنبالم با هم بریم دانشگاه که از تو مترو تا دمِ امتحان با هم کلیه فصل ها رو دوره کنیم.
تلویزیون روشن اِ ، دورادور می شنوم:
از فردا بنزین، سهمیه بندی می شود.
می خوابم...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 2:30 بامداد، اتاقم
از صدای زیاد بیدار می شم،وحشت زده از پنجره بیرون رو نگاه می کنم!!!!
هادی هم اومده تو اتاق ِ من داره از بالاکن بیرون رو نگاه می کنه!
نمی فهمم چی شده! هنوز منگم!
مامان و بابا هم میان تو اتاق ِ من!
همه داریم از پنجره بیرون رو نگاه می کنیم!
تقریباً 40 موتور ِ پلیس تو کوچه ی ماست!
هر کدوم دو سوارمجهز به لباس ِ ضد گلوله و باتوم دار!
صدای فریادی شنیده می شه: آشوب گر تو خونه ات راه دادی!
صداهای مبهم...
من هنوز گیجم! ی کمم ترسیدم!
مامان می گه : لابد باند ِ قاچاق، فساد، ... تو کوچه است!!!!
بعد از نیم ساعت، سرو صدا ها می خوابه، پلیس ها می رن!
هادی می ره دم ِ در...
مامان مضطرب ِ!یاد ِ زمان انقلاب و جنگ افتاده!
می گه: حالا این پسره برا چی رفت تو کوچه؟ الان یکی می گیره می بردش! حالا چرا در و باز گذاشته؟ یهو یکی می
پره تو خونه!...
هادی میاد بالا، چیزی از حادثه ی تو کوچه سر در نیاورده، فقط از یکی از همسایه ها شنیده از سر ِ سی متری تا خاقانی، جاهایی رو آتش زدن! ی پمپ ِ بنزین هم آتش زدن! چند تا بانک رو هم خورد کردن!
مامان می گه: ساعت 3 گذشته بشین درس بخون دیگه! برام ی لیوان شربت آب لیمو با عسل درست کرده، آورده ،می گه بخور، بشین درس بخون.
می گم باشه ی ذره می خوابم، دوباره پا می شم می خونم.
می خوابیم...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 6 صبح، خانه
اصلاً نتونستم زودتر پاشم!
به معصومه زنگ زدم. گفت نیم ساعت دیگه دم ِ خونتونم.
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 6:30 صبح
با معصومه به طرف ِ سی متری حرکت می کنیم.
به خیابان دماوند که می رسیم، پای من به ی قطعه ی ماشین ِ سوخته گیر می کنه!
تو خط ویژه آتش سوزی شده بوده! شعله های آتش سیم های برق اتوبوس برقی ها رو سوزونده بوده! عده ای مشغول ِ تعمیر اند.
به مترو می رسیم، این ساعت مترو قلقله است!
...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 9 صبح، زیر زمین دانشکده
کم کم بچه ها میان، عده ای از آتش سوزی پمپ بنزین ها ی اطراف خونه شان خبر می دن: تهران پارس،...
ساعت 9:30
امتحان کوانتوم شروع می شود...
تقریباً نزدیکای 11 تازه از منگی میام بیرون و مسئله ها رو به مبارزه می طلبم.
...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 13 ،سایت دانشکده
امین ی سری از عکس های حوادث دیشب رو از ایسنا بهم ایمیل می زنه...
بعد میاد پیشم ی کم استفاده از آمار و... برا وبلاگ رو بهم یاد می ده...
(راستی جا داره همین جا از امین تشکر کنم.)
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 15 ،چهار راه سرسبز
تاکسی(شخصی) سوار می شم که بیام خانه، راننده می گه: بنزین بهم ندادن...!
خیابان خلوت است!
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 15:30 ،خانه
مامان می گه :صبح از رادیو شنیده که وزیر ِ نیرو گفته اجرای طرح بدون هماهنگی شروع شده!تاریخ ِ شروع امروز بنا نبوده باشه!...
چند پمپ بنزین آسیب دیده و...!
پلیس شب سختی رو پشت ِ سر گذاشته!...
***
چهارشنبه 6 تیر 1386، ساعت 18:30 ،خانه
هادی ماجرای دیشب ِ تو کوچه رو به نقل از مهدی(از همسایگان ما و دوستان هادی که در کوچه ی بم بست ِ کوچه! زندگی می کنند) باز گو می کنه:
بابام رفت بیرون آشغا لا رو بذاره یهو ی جوون سراسیمه اومد تو خونه، درم رو بابام بست!
پلیس ها سرازیر شدن! یکیشون سر بابام داد می زد که آشوب گر تو خونه راه می دی بیا تحویلش بده!...
بابام می گفت خودم پشت ِ در موندم! آشوب گر تو خونه راه می دم!!!!!
پسرِ تو راه پله نشسته بود گریه می کرد!
مامانم داشت بهش گفت بیا خودت برو بیرون، بالاخره که میان می برنت،
می گفت الان دوستم رو از پشت ِ موتور کشیدن پایین مثل ِ خر زدنش!!
از تو کوچه عموم(همسایه خود ِ مهدی اینا) داد زد: تحویلش ندین، از فردا نون می شه دونه ای هزار تومن!
بابام گفت خوب تو در ِ خونه ات رو باز کن بیاد خونه تو...
جوونک ترسان در را باز می کنه که خودش رو تحویل بده، هنوز پاش رو از در بیرون نذاشته، دو تا پلیس پاهاش رو می گیرن می کشنش بیرون و شروع می کنن به زدن!
جوونک به زیر ِ یک ماشین فرار می کنه ولی از زدن دست بر نمی دارن!!!!
می گیرنش و می برنش!
فاطمه(خواهر مهدی) صبح از ترس تشنج می کنه، بردیمش درمانگاه!
***
ما چه می کنیم؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
والسلام.

2 comments:

Taha said...

ma che mikonim...

سيما said...

Salaam fakhte jaanam,

KHoobi? Een ro ke khoondam kheili delam gereft.
Ishalla hamishe Fakhte-ye khandan bashi.