Wednesday, June 06, 2007

دلتنگی خداحافظی

سلام
خداحافظی یکی از قانون های زندگیٍ!
ولی بعضی هاش هیچ وقت از یادت نمی ره؛ حتی با وجود این که می دونی اون آدم ها، آن جاها، آن موقعیت ها،... رو دوباره خواهی دید؛ بازهم دلتنگی!
***
تیر 1373، کیش، پایگاه نیروی هوایی:
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم؛
به خونمون وسط هشتا خونه ی دیگه؛
به لاینمون وسط لاینای دیگه؛
به سقف شیروونی مون؛...
به مینا، شیما، زینب، صابر، دری، حامد، سارا، مهدیه، شقایق، اشکان، دانیال، ...
به وسطی ها، هفت سنگ ها، الک دولک ها، لی لی ها، استپ هوایی ها، بالا بلندی ها، قایم موشک ها، دوچرخه سواری ها، خاله بازی ها، معلم بازی ها، کاشی بازی ها، کارت بازی ها،...
به دریا رفتن ها، ماهی گیری ها، قارچ کندن ها، کندو زدن ها، سبزی کاشتن ها، مارمولک زدن ها، کُنارخوردن ها، سه پستون کندن ها، قاشق زنی ها، قایقرانی ها، ...
به کودکیم؛
به فاخته؛
به ...
دلتنگ شدم، گریستم؛
و رفتم شتابان رو به سوی آینده...
***
شهریور 1381، تهران، دبیرستان فرزانگان، جشن فارغ التحصیلی:
با همه چی خداحافظی کردیم:
با هم: هدی، سعادتی( فاطمه)، نفیسه، آذین، مونا، مهسا، پروین، مریم روغنی، مانا، مؤمنی( فاطمه)، الَلُلا( فاطمه)، نگار، لیلی، سارا، سوره، نوشین، سمانه کمالی، شبنم، ...
با سرود ملی ها مون؛ تو حیاط چرخیدن و پا کوبوندنامون:ایی ایران سرزمین من جاودان مان...؛ تنها یک قدم تا طلوع خورشید...؛ ای آزادی...؛ ایران من سرزمین من آزادیت شد عیان...؛ در میان طوفان...؛ ...
با ورق سفید دادن ها، با اعتصاب امتحان ندادن ها؛ تمرین ندادن ها، ...
با اردوها: شمال، تهران گردی، بازدید سد،...
با معلم سر کار گذاشتن ها: نوروزی، مشیریها، کشیشیان، فولادی، نصر ...
با کارگاه علوم: ما می خواهیم شب بمونیم...
با سینما رفتن ها: آبی، بچه های آسمان،...
با پیتزا خوردن هامون تو خیابون ولی عصر...
با مسابقه نقاشی ها، جشنواره سرود ها، نمایش ها(سوشیانت، لافکادیو، ماهی کوچولو،...) ...
با مسابقه ورزشی هامون: والیبال، بسکتبال،...
با جایزه هامون: تئاتر شمس پرنده،...
با زنگ های انشاء، تاریخ، جغرافی، ادبیات، هندسه، ریاضی، دینی، ...
با شیطنت ها: جیب معلم ها رو دوختن، از دفتر معلم ها آش کش بردن، همدیگر رو تو حوض خیس کردن ...
با امتحان های گروهی، تمرین های گروهی، پروژه های گروهی،...
با جشن های عید: کلاس تکونی، کوزه شکستن، چهارشنبه سوری، ...
با تولد ها : کادوهای عجیب غریب، کیک بازی،...
با بندری زدن ها و رقصیدن ها، با سرخپوستی زدن ها و رقصیدن ها، ...
با خنده ها و گریه هامون، با شادی هامون، با ...

با سرود ملی مون:
در میان طوفان
چون تیره شد نور امید
یاد آریم سرود دیروز
چون گرمای نور خورشید
دیروز؛ امید پریدن
بالا رفتن و رسیدن
راهی که با هم پیمودیم
دیروزی که با هم بودیم
+++
در کوران پائیز
دستمان به دست هم بود
می بستیم پیمان یاری
قلبمان گواهمان بود
که تا خورشید فروزان
از آسمان ها برآید
با هم دنیا را بسازیم
سبزو آزاد،
گرم و زیبا
لاله ها سرودند
آسمان در انتظار است
در زمین امید رویش در آرزوی بهار است
فردا صد ستاره روید
از آسمان ها بریزد
فردا از قعر ظلمت ها
نور گرمی برمی خیزد
چون رود لحظه ها گذشتند
دستمان از هم جدا شد
رفتیم در دل نور پیمان
ابر و دریا گریه کردند
+++
امروز؛ هر گوشه ی دنیا گر با همیم و گر تنها؛
با هم ؛همراه و هم پیمان
ره پیماییم سوی فردا
فردا صد ستاره روید
از آسمان ها بریزد
فردا از قعر ظلمت ها
نور گرمی برمی خیزد

با ...

دلتنگ شدیم، گریستیم؛
و رفتیم شتابان رو به سوی آینده...
***
13 خرداد 1386، تهران، دانشکده ی فیزیکِ دانشگاه صنعتی شریف:
با اوستا خداحافظی کردم.
دانشکده هم، باهاش خداحافظی کرد.
با جلسه کاری ها: هیجان شنیدن کارهای نو، نون بربری خوردن ها، خاطره تعریف کردن ها، ...
با کلاس های درسش: پدیده های تصادفی ، آماری، ...
با لهجه اش، چهره ی همیشه خندانش، ...
با روحیه دادن هاش،...
با عصبانی شدن هاش، ...
با جوک های ترکیش ، ...
با خوراکی هاش، ...
با ایده هاش، ...
با ...
دلتنگ شدم، گریستم؛
و می روم شتابان رو به سوی آینده...



پا نوشت: احتمالاً بعداً راجع به خیلی از چیزها و کسایی که الان فقط ازشون اسم بردم، خواهم نوشت. راجع به هر کدوم که دوست دارید زودتر و بیشتر بدونید، پیام بذارید که زودتر بنویسم.
والسلام.

10 comments:

زهرا said...

هر چند وقت یه بار تصمیم می گیرم وبلاگ تاسیس کنم که یکی از دوستان این کار رو می کنه و من دوباره بی انگیزه میشم!!

Real Cuckoo said...

سلام زهرا جونم:
منم کلی فکر کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم اینجا بنویسم؛ ولی خیلی هیجان داره
حالا برا چی وبلاگ دیگران تو رو از تصمیمت منصرف می کنه؟
چون همون حرفی رو که تو می خواستی بگی گفتن؟
ولی حتماً شنیدنش از زبونِ تو یِ کیفِ دیگه ای داره:)
ما منتظریم زهرا!

فنود said...

خوب از اون جایی که از فردا ملت میریزن سرت هی می گن از فنود بگو! از فنود بگو! و هی کامنت پشت کامنت برات درخواست میاد. خودت که به محبوبیت زاید الوصفم واقفی!خواستم بگم من رو از لیستت بیرون بزاری. من جام رو به جوونا میدم. منم خوشم به خوشی جوونا.

زهرا said...

بعد از سه چهار سال تحمل دیگه نمی تونم در مقابل این وسوسه مقاومت کنم. در حال حاضر فقط مشکلم انتخاب اسم مناسبه!! دوستان اگه نظری دارن خوش حال میشم به من بگن.

pana said...

من تازه وبلاگتون رو پیدا کردم .
بعدا که کامل خوندم نظر میدم
بهم سر بزنید خوشحال میشم

سیما said...

سلام فاخته جانم. چه قشنگ نوشتی. من هم یه لیستی از این نوع خداحافظی های زندگی ام دارم.
یعنی اوستاتون برای همیشه رفت؟

زهرا و فرنوش said...

کاری از این دو نفر!!

فنود said...

عارضم خدمت انورتون که وبلاگ برای نوشتنه نه خووندن.تکلیف ما رو روشن کن کار داریم.

Real Cuckoo said...

سلام سیمای عزیزم، منم از نوشته ات در مورد ِ خرداد و زمان ِ مدرسه بسیار لذت بردم و عمیقاً باهاش همزاد پنداری کردم.

Real Cuckoo said...

سلام پانا!
اینجا آدرس ِ وبلاگت نیومده!!