Sunday, June 28, 2009

ایران ِ من

Dear Fakhteh,
I wanted to write you an email since last week. I know that things are quiet those days but I know also that everybody is scared about what will happen. I hope that your family and your friends are safe. I am sure that you really worry about the situation. I don't what to tell you to help, just that I was very sad those days and I thought everyday about Iranian people. I went to a demonstration in Paris on sunday. People are sad and upset. I really wish that things will change, that finally they will respect the people.I wish you a lot of courage to face this moment, and the same to Sarah,
William
Fri, Jun 26, 2009 at 5:00 PM

Friday, June 12, 2009

سلام برلین!

سلام
فردا چه چیز در انتظار ماست؟!
می ترسم ...
چگونه این هیجانات، جنجال ها، رسوایی ها و ... به آرامش خواهد رسید...
می ترسم...
وهمچنان امیدوارنه برای آینده ای بهتر رای خواهم داد
والسلام.

Sunday, May 10, 2009

مدلی برای توسعه ی پژوهش در علوم پایه

سلام
بی شک برای رسیدن به توسعه باید نقد کردن (نگفتم نق زدن، نگفتم مسخره کردن، نگفتم توهین کردن، ...) و به چالش کشیدن را بیاموزیم...
حتماً این نوشته ها رو بخوانید؛
نویسنده در نهایت سادگی آنچه رو که برای رسیدن بهش تلاش می کنه صمیمانه با ما به اشتراک گذاشته ...
بخوانید و به او در به چالش کشیدن این ایده کمک کنید تا فکر برای به عمل در آمدن پخته شود ...
شاد باشید،
والسلام.

Sunday, May 03, 2009

سخنان شنیدنی

سلام
دو تا ایمیل خوب گرفتم دوست داشتم باهاتون به اشتراک بذارم:)
---
شعرى از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .
، تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌
يا عشقت شاد نيستی،
آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات ورای مصلحت‌انديشی بروی . ....
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
---
نصايح زرتشت به پسرش :
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هيچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود براي خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمني کسي راضي مشو
تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما
کسي را فريب مده تا دردمندنشوي
از هرکس و هرچيز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي
بيگناه باش تا بيم نداشته باشي
سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي
با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي
راستگو باش تا استقامت داشته باشي
متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي
دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي
معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني
دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي
سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي
روح خود را به خشم و کين آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشين که تو را نادان ندانند
اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده
دورو و سخن چين مباش
درانجمن نزديک دروغگو منشين
چالاک باش تا هوشيار باشي
سحر خيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني
اگرچه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري
با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن که به تو آسيب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند
---
شاد باشید!
والسلام

Saturday, May 02, 2009

یک می

سلام
این نوشته هیچ گونه بار ارزشی ای ندارد- صرفاً مشاهده ای که اصراری بر درستی ِ نگاه ناظرش نیست... به اشتراک گذاشته می شود ...
فقط می نویسم که فراموش نکنم! خیلی بیشتر از این باید برای این نوشته وقت بذارم - برای مشاهده ها مثال بیارم و فرض ها و نتیجه ها رو مرتب کنم...
---
اینجا ی سوال هی تو سرم چرخ می زنه ...
مردم در دنیای مدرن واقعاً آزادند؟!
شاید شاید مردم در بند قدرت نباشن! و در توهم دمکراسی احساس آزادی کنند...
شاید شاید خودشون رو در بند دین و آیینی ندونن و احساس آزادی کنن! ...
آره شاید شاید از بند زور و تزویر آزاد شده باشن ... ولی آیا از بند زر هم آزاد شده اند؟ ...
اینجا بدیهی ترین نیازهای انسانی با تبلیغات، قیمت (نرخ کالا)، حراج، مالیات، بیمه... در دستان سرمایه به بند کشیده می شود...
---
تصویری که ماکسیم گورکی از زندگی کارگران در صفحات آغازین کتاب مادر به تصویر می کشد جلوی چشمام در شکل دیگری می بینم...
بعضی وقتا حتی فکر می کنم آدمای مدرن با هر شغل و منسبی ... هیچ تفاوتی با کارگران اون تصویر ندارن!
فقط توهم آزادی دارن...
فقط برای ارباب دیگری کار می کنند...
مثل ماشین کار می کنن و با الکل، شادی های گروهی، ... به فراموشی ابدی فرو می روند ...
والسلام.

Friday, April 03, 2009

تقسیم ی هیجان

سلام
آخیش! هی گفتم چه جوری بگم چی بگم ...
---
بنده الان از پیش استاد میام- دقیق ترش اینه که از اتاق استاد که اومدم بیرون استاد و سر استاد اومدن
پیشم و الان رفتن ...
---
وای! استادم ماهه:)
اینو فقط نوشتم که هیجان این لحظه ام رو با شما تقسیم کنم ... توضیحات بیشتر به بعد موکول می شود:)
شاد باشید
والسلام.

چه کنم؟ مشاوره دهید!

سلام
ولله من در این شش- نه ماه گذشته این قدر تصمیم گیری کردم و به استاد و پروژه و ... فکر کردم که دیگه ترکیدم:(
در نهایت اختصار، قضیه اینه :
که من از دست آلمانا و قضیه ویزا و ... خسته شدم به کانادا هم اپلای کردم...
---
از اون طرف به همت و برنامه ریزی دقیق! استاد ارمنیی که در ماکس پلانک لایپزیگ مسئول برنامه ریزی مصاحبه و ... بود؛ در اون زمانی که من در لایپزیگ بودم همه ی گروه ِ فعلی ما در یک کنفرانس شرکت کرده بودن و نبودن!!! در نتیجه استاد عزیز ما رو ندید و مصاحبه نشد و ... به همین خاطر استاد به من گفت 6 ماه میای بعد برای بعدش تصمیم می گیریم و ...
---
و اما در کانادا، پنج نفر نظر مساعد نشون دادن و ... و من با مشورت با ر.ا. و و.ش. اینا رو هم رتبه بندی کردم و خدا رو شکر فقط به دو تاشون اپلای رسمی کردم که الان اون دو تا هم بهم پذیرش دادن... (گفتم خدا رو شکر چون ی جورایی مطمئنم وقتی از این دوتا پذیرش گرفتم از اوناهم حتماً می گرفتم و الان دیگه تصمیم گیری داغون می شد!)
---
حالا من از شرایط آلمان تا حالا که کاملاً راضی ام؛ استاد، پروژه، زندگی، ...
توی همین روزا هم می خوام برم قضیه رو به استاد بگم که ببینم نظرخودش چیه ... می گه برو کانادا یا همین جا بمون:) ... چون باید هر چه زودتر جواب استادای کانادا رو بدم...
---
در ضمن، خوشحالیمم اینه که هر تصمیمی بگیرم هیچ کار غیر اخلاقی ای نکردم:) چون استادای کانادا که می دونن من الان اینجام و ... با ی احتمالی هم می مونم؛ از اون طرف هم قراردادم الان اینجا 6 ماهه است (یعنی استاد ی جورایی به من هم این حق رو داده که بعد از شش ماه تصمیم بگیرم و ...)؛ بعدم که قضیه رو بهش بگم و ازش کمک بگیرم برای تصمیم دیگه راحت می شم:)
---
ولی اگر شما جای من بودید، آلمان رو انتخاب می کردید یا کانادا؟
برای اطلاعتون بگم که: زندگی در آلمان از هر نظر بر کانادا برای من ارجحیت داره؛ در آمد، دما!!!، رفت و آمد به ایران، دوستام، ...
تازه مدت تحصیلم هم کمتره، ی زبان دیگه می تونم یاد بگیرم، ....
استاد و گروهم رو هم باهاشون تا حالا ی ماه بودم و ...
فقط می مونه مقایسه علمی کار...
---
دوستان لطفاً اگر کسی می تونه از نظر علمی ِ قضیه بهم کمک کنه و مشاوره بده خیلی خیلی ممنون می شم؛ بگه که من شرایط رو کامل براش توضیح بدم ...
از نظر زندگی هم اگر نظری دارید، خب بگید دیگه:)
فقط اگر می خواین کمک کنید، بجنبید!!! باید زود تصمیم بگیرم...
---
همین جا هم می خوام از مونای عزیزم که همیشه بهم کمک می کنه(و این دفعه هم مثل همیشه با حوصله برام وقت گذاشت و مشاوره داد) ی دنیا تشکر کنم:* مرسی مونا جونم:*
شاد باشید،
والسلام.