Wednesday, December 05, 2007

آن روی روزمرگی ها، آن روی خنده ها و لبخندها

سلام
زیر ِ زمین، دور از هیاهوی شهر، در یک راهروی دلگیر، نوای آهنگی بر دل می نشیند؛ نوایی شرقی با سازی شرقی ، از اعماق ِ وجود ِ زنی شرقی زاده می شود .
رهگذران شتابان از کنارش می گذرند! به مقصدی نامعلوم! به سوی فراموشی ابدی!
در این هیاهوی سیاه، فریادی شنیده می شود؟ کسی پرسشگرانه داد می کند؟ به کجا چنین شتابان؟!
فقط کافی است لحظه ای خود را به دستان ِ توانمند ِ زن ِ هنرمند بسپاری تا بشنوی نوای ازلی وابدی اش را؛ و او با لطافت ِتمام این احساس را می نوازد:غم! غم ِ فراق!
امروز آهنگ ِ او در گوش ِ من نواخته می شد!
با آهنگ او، از زمان و مکان گسستم و بار ِ دیگر در متروی خط ِ هشت پاریس، برای لحظه ای خود را از شتاب ِ روزمرگی رها کردم و از خود پرسیدم: به کجا چنین شتابان؟!
آی آدم ها!این غم را پایانی هست یا این نوا در ابدیت جاودانه شده است؟ چه کسی می داند؟ مرا پاسخی گویید که بی تابم!
اگر حتی بین ِ ما فاصله ی نفس ِ؟! نفس ِ منو بگیر!
برای فاخته خیلی دعا کنید!
والسلام.

2 comments:

گمگشته said...

به قول قیصر امین پور عزیز:
در کتاب چارفصل زندگی

صفحه‌ها پشت سر هم می‌روند

هر یک از این صفحه‌ها یک لحظه‌اند

لحظه‌ها با شادی و غم می‌روند



آفتاب و ماه یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می‌شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه‌ای

بر سرِ این سفره مهمان می‌شوند

گاه، اوج خنده‌ی ما گریه است

گاه، اوج گریه‌ی ما خنده است

گریه دل را آبیاری می‌کند

خنده یعنی این که دل‌ها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست می‌دارم من این پیوند را

گر چه می‌گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

----
غم هم زیباست، به نظر من دل رو با غم سرشتند

Real Cuckoo said...

سلام گمگشته ی عزیز:)
به نظر ِ من هم اگر غم رو با تمام ِ وجودت در آغوش نکشیده باشی، نمی تونی شادی رو درک کنی:
...
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می‌دارم من این پیوند را
گر چه می‌گویند شادی بهتر است
...