Saturday, October 04, 2008

Have you gone cuckoo?!

سلام
چگونه دیوانه شدم.
از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آنکه خدایان ِ بسیار به دنیا بیایند، از خواب ِ عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند- همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم " دزد، دزد، دزدان نابکار." مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس ِ من به خانه های شان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر ِ بامی ایستاده بود فریاد برآورد" این مرد دیوانه است." من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم " رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی ِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ِ ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد ِ دیگر در امان است.
دیوانه – جبران خلیل جبران.
والسلام.

1 comment:

فاطمه said...

دیوونه;)