Tuesday, February 05, 2008

لیسانسم!

سلام
چند روز پیشا، من و مونا و نجیه و حامد، تو راهرو بودیم،سامان رد شد گفت چند تا کارشناس ِ ارشد! گفتم هنوز آخرین مدرک ِ رسمی ِ دریافتیمون کارشناسی ِ:) ما لیسانسیه ایم!
...
***
باید گواهی ِ موقت کارشناسی رو هم اسکن می کردم و می فرستادم!
رفتم تو فایل ِ مدارکم تو کمد رو نگاه کردم، نبود!!!!! از کارنامه ی اول دبستان تا ... همه چیم هست جزء...؟!
دیگه لیسانسم ندارم:(:)
***
به ی بنده ی خدایی اینو گفته بودم بنا به اعتراف ِ خودش بهم خندیده بوده! فرداش گویا متوجه شده که مدرک ِ خودشم نیست!!:)
بنده ی دیگر خدا: نه!! تو!! گم کردی؟! عاشق شدی!:)
...
***
دایی مادربزرگم، دایی قاسم، خدا رحمتش کند، سواد نداشت، چیزی می خواست بخونه به ماها می گفت اینو برا من بخونید من لیسانسم رو خونه جا گذاشتم:)
بعضی وقتام می گفت بده خودم بخونم، می گفتیم مگه بلدی دایی؟ خوب سفیداش رو که می تونم بخونم:)
...
***
اینا رو نوشتم که دوستان
اگر ی موقع لیسانس ِ من رو دیدن تو خیابون داره راه میره اطلاع بدن ؛ واقعاً اگر ایده ای دارید که من کجا می تونم گذاشته باشمش یا چی کارش کرده باشم، بگید.
اگر سوالی در حد کارشناسی دارید نپرسید که من لیسانسم گم شده:) دیپلم یا ارشد رو شاید ی کاری بتونم بکنم
اگر خنده ای، تیکه ای چیزی مونده خجالت نکشید بگید، فقط حواستون باشه بنده خدا خندیده بوده، اونم تو دلش، به مصیبت من گرفتار شد ...(البته واقعاً امیدوارم تا حالا پیداش کرده باشه)
شاد باشید.
والسلام.

2 comments:

زهرا said...

من در همین جا به همه اعلام می کنم هرچه که دلتون می خواد به فاخته بخندید، در امان خواهید چون گواهی لیسانس من پیدا شد!! دی ای و گم کردن؟!!! اون فقط یه هشدار برای من و البته خیلی هم جدی نبود! معجزه ی کنترل اِف رو یه بار قبلاً توضیح داده ام!

بیرونی said...

دایی بزرگ من سواد نداشت. تا هم‌سرش زنده بود هم‌سرش برایش می‌خواند. همسرش وفات کرد. اصرار داشت که در سن هفتاد سالگی بازهم تجدید فراش کند تا کسی باشد برایش چیزی بخواند. هیچ جواب مثبتی نگرفت. به نهضت سوادآموزی رفت. حالا فکر می‌کنم کلاس پنجم را تمام کرده است و بلد است بخواند. فعلن می‌گوید که سواد دارد و با شوخی اضافه می‌کند که هنوز می‌خواهد تجدید فراش کند تازه اگر لازم شد حتی تا دکترا هم می‌خواند