Saturday, August 30, 2008

قتل یا ...؟!

سلام
زنده بودن! زنده! نفس می کشیدن! و ما کشتیمشون! با دستامون! خیلی راحت! خیلی خونسرد! طبق دستورالعمل! خط به خط اجرا کردیم! به همین سادگی! می کشتیمشون! و از این کار لذت می بردیم!!! از چی؟ نمی دونم! از کشف کردن؟! از یاد گرفتن؟! یا از توهم شناختن؟! نمی دونم! فقط می دونم که ما اونا رو کشتیم ...
***
خیلی حس بدیه! نفرت انگیزه! از خودت بدت میاد! از آدم بودنت! از اینکه خودتو برتر می دونی! از اینکه به خودت حق می دی هر کاری که دلت می خواد بکنی! از اینکه ...
بعد از سال ها من دوباره دچارش شدم!
***
همه چی خوب پیش می رفت! از اینکه داشتم ی عالمه چیزای جدید یاد می گرفتم کیفور بودم!
همه چی خوب بود! و من مثل همیشه از این تناظر بی نظیر ریاضیات و دنیای واقعی داشتم لذت می بردم!
همه چی خوب بود! تا اینکه داستان رسید به اونجا که سخنران آزمایش های واقعی رو با میمون ها توضیح داد!
بازم همه چی خوب بود! من داشتم از این تلاش های واقعی! برای فهمیدن بهتر دنیا نشئه می شدم!
تا اینکه ...
تا اینکه فریناز برام کامل گفت که چه جوری آزمایشا رو، رو میمونا انجام می دن! چه قدر نفرت انگیز!
دنیا دور سرم چرخید و من دوباره رفتم به هشت،نه سال پیش!
***
هر بار که می خواستیم تشریح رو شروع کنیم، قبل از اینکه اون بدبخت رو بیهوش کنیم، من دچار تردید می شدم. زنده است! ما داریم می کشیمش! ...
ولی به محض اینکه بیهوش می شد و من چاقو رو دستم می گرفتم، همه چی تموم می شد؛ و من در ی حس ِ شیرین غرق می شدم! لذت کشف کردن! معرکه بود! ...
همه چیز ِ تشریح خوب بود، جزء اون احساس ِ نفرت انگیزه اولش! و برای من کلاسای تشریح یکی از لذت بخش ترین کلاسا بود! از بهترین ها! ولی هیچ وقتم تا آخرش یاد نگرفتم با اون احساس ِ اولیه کنار بیام!!!
ما خیلی چیزا تشریح کردیم؛ قورباغه، ماهی، موش، قلب و کبد و ریه ی گوسفند، ...
و من یکی از فعال ترین بچه های کلاس تشریح بودم! قورباغه رو که یادم نمی ره! من و هما چه بلاهایی که سرش در نیوردیم! بعد از تشریح، قلبش رو اوردیم بیرون از تنش، 15 دقیقه بعد می زد! ماهیچه ی پاش رو جدا کردیم، به محرک پاسخ می داد! ...
***
خیلی حس بدیه! نفرت انگیزه! از خودت بدت میاد! از آدم بودنت! از اینکه خودتو برتر می دونی! از اینکه به خودت حق می دی هر کاری که دلت می خواد بکنی! از اینکه ...
بعد از سال ها من دوباره دچارش شدم!

خدای من!
می شه یکی به من بگه ما داریم چی کار می کنیم؟
اصلاً ما حق داریم یا نه؟
یعنی راه بهتری برای شناختن نیست؟!!
چرا از فکرِ کشتن رنج می بریم و از فکر ِ فهمیدن لذت!
یکی به من بگه چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...
یکی به من بگه چرا من آدم به دنیا اومدم؟ چرا؟ چرا؟ ...
چرا من فکر می کنم برترین موجود دنیام ؟ چرا؟ ...
چرا به خودم حق می دم هر کاری دلم می خواد بکنم؟
یکی به من بگه چی خوبه؟ چی بده؟
یکی به من بگه ...
خواهش می کنم!
والسلام.

6 comments:

عليرضا said...

من يه چيزيو نمي فهمم قبلا هم گفته بودم حالا هم مي گم تو وقتي مي بيني اون قورباغه يه مگس رو مي خوره ناراحت نمي شي چرا ولي وقتي مي بيني كه تو گروه دكتر فلاني براي اين كه عمل كرد مغز رو بتونن تشريح كنن تو مخ ميمون كلي چيز مي كنن ناراحت مي شي؟
پي نوشت: من طرف دار هيچ كدام از طرفين نيستم فقط سوال كردم.

عليرضا said...

ادامه: يا وقتي گوشت گوسفند مي خوري از اين كه اون گوسفند رو اون جوري سرش رو بريدند حس بدي بهت دست نمي ده يا از اين كه براي قورمه سبزي درست كردن كلي گياه رو از زندگي محروم كردي؟

Qasem said...

کی بیش‌تر از همه می‌کشد و کشته است؟ مطمین هستی سوالت را از جای درست داری می‌پرسی؟

Real Cuckoo said...

علیرضا!
یک- خوردن برای بقا رو قبول دارم، منم مثل هر موجود زنده ی دیگه ای برای حفظ حیات باید موجودات دیگه رو بخورم؛ ولی حیف و میل کردن و زیاده روی و ... رو نه!
دو - نمی دونم برای ارضای حس کنجکاوی و ... چه قدر اجازه دارم در طبیعت دخل و تصرف کنم و زندگی موجودات زنده ی دیگرو به مخاطره بندازم.
قاسم!
اونی که بیشتر از همه متولد می کند، بیشتر از همه هم می کشد!
نفهمیدم دقیقاً منظورت چیه؟ می شه سوالت رو ی جور دیگه بپرسی؟ ممنون.

عليرضا said...

حس كنجكاوي يا يافتن راهي براي آينده ي تمدن بشريت؟.
معيار اصراف و ميانه روي چيه؟
پي نوشت: چون اين روزه هر چي ميگم بعدش برام درد سر ميشه! باز هم بايد تاكيد كنم من الان هيچ نظري ندادم و هيچ طرفي نيستم فقط يه سواله كه مطرح مي كنم
بعدا نگيد عليرضا طرف دار علم منهاي اخلاق شده يا بر عكسش ها!!! برداشت آزاد نكنيد!!!

Real Cuckoo said...

علیرضا!
یک - تمدن بشری نمی دونم چیه؟!!
دو - معیار زیاده روی و میانه روی هم نمی دونم چیه؟
سه - خیلی اوقات در پی بحث هاست که آدم خودشم با نظر واقعی ِ خودش آشنا می شه.
چهار - اگر قسمتی از حرفاتو نفهم یا برداشتی کنم، به خودت می گم که برداشت آزاد نشه؛ نگران نباش!