Saturday, January 10, 2009

قربانی کردن ِ اسماعیل

سلام
من هر دفعه که به این داستان نگاه می کنم ی نکته ی جدید توش پیدا می کنم!
و اما این بار:
یک – تمییز ِ "وحی" از "وهم":
من نمی دونم چه جوری امری، کلامی، … بر پیامبری وحی می شده.
چه جوری مردم می پذیرفتن (و می پذیرن) که آنچه که پیامبری می گوید (می گفت) "وحی" است نه "توهم"ات ِ ذهنی ِ او؟**
من نمی دونم …
ولی اینجاست که نکته ی جالب داستان به ظهور می رسه: حتی خود ِ ابراهیم هم دچار شک می شه!
نمی تونه تشخیص بده که امری که بهش شده "وحی" است یا "وهم"؟!
اینجاست که ابراهیم باید وحی رو که "عین واقعیت" است، "عین حقیقت" است از وهم که "سرابی از حقیقت" است، که "ناموجودی است که در لباس ِ وجود تبلور می یابد" تشخیص بدهد. اما چگونه؟ با نیروی ایمان؟!!! چیست که آن را ایمان می نامیم؟!
این ایمان چگونه حاصل می شود؟ ایمان چگونه این قدرت تشخیص رو به ابراهیم می دهد؟!
دو – تقابل "عقل" و "وحی":
قربانی کردن ِ انسان، سنت ِ ادیانی بود که ابراهیم تلاش کرده بود بر آن ها خط بطلان بکشد و حال خود به این کار، امر شده است! اینجا، ایمان آزموده می شود؟! یا ایمان است که بین "عقل" و "وحی" انتخاب می کند؟!
سه – وسوسه ی شیطان:
شیطان از کجا وارد داستان می شود؟ آیا در مرحله ی تمییز ِ "وحی" از "وهم" نیز شیطان حضور دارد؟ یعنی "وحی" را در نظر ِ ابراهیم "وهم" جلوه می دهد؟ یا فقط قربانی کردن را "عاقلانه" نمی داند و آن را در برابر ِ "وحی" قرار می دهد؟
چهار- تجسم شیطان:
ابراهیم به سوی چه کسی سنگ می اندازد؟ آیا شیطان برای او واقعاً مجسم شده بود؟ یا این حرکتِ او یک حرکت نمادین است؟ یا صرفاً نوعی تخلیه ی هیجانی است؟ یا ...
آیا تجسم ِ شیطان در اسلام پذیرفته شده است؟ ...
پنج – ایمان ِ اسماعیل:
در کودکی ابراهیم او و مادرش را در بیابان رها کرده، ... بعد از چند سال بازگشته که او را قربانی کند! اسماعیل به که ایمان دارد که اینگونه تسلیم ِ فرمان ِ پدر است؟! خدای زمزم؟ خدای هاجر؟ خدای ابراهیم؟ هاجر؟ ابراهیم؟ ...
چگونه به این ایمان رسیده است؟!...

**:
یک – معجزه؟!
دو- این رو برای هر آدمی عامی هم، در مورد تمییز ِ "رؤیاهای صادقه" از خواب های معمولی هم می توان پرسید؛ که چه جوری می شه تشخیص داد خوابی عین حقیقت است یا …
سه- دردنیای مدرن، اگر کسی ادعا کند بر او وحی شد ما او را به شیزوفرمی متهم می کنیم؛ چگونه می توان تشخیص داد که این بیماری است یا واقعیتی عینی؟!
والسلام.

7 comments:

حميدرضا said...

«علامه طباطبائى‏»(ره) در «الميزان‏» مى‏گويد:

«آن قسم از كلام الهى كه نامش را وحى گويند، ذاتا مشخص و معين است‏و هيچگونه شك و ترديدى در آن پيش نمى‏آيد زيرا در آن صورت حجابى‏بين بنده و پروردگار نيست و وقوع اشتباه در آن از محالات محسوب‏است.

لكن قسم ديگر آن كه از پشت‏حجاب تحقق پيدا مى‏كند، البته احتياج به‏مميزى دارد كه راه اشتباه را در آن مسدود نمايد و آن بناچار بايدبه وحى منتهى شود. اما امتياز كلام ملكى از كلام شيطانى اين است كه‏خاطر ملكى ملازم با شرح صدر بوده و به مغفرت و فضل الهى دعوت وبالاخره منتهى به چيزى مى‏شود كه مطابق دين يعنى معارف مذكور درقرآن و سنت نبوى مى‏باشد.

از طرف ديگر خاطر شيطانى ملازم ضيق صدر مى‏باشد و به متابعت هواى‏نفس دعوت مى‏كند و بالاخره منتهى به چيزى مى‏شود كه مخالف دين ومعارف آن و هم‏چنين مخالف فطرت انسانى باشد.

البته انبياى الهى و كسانى كه مانند آنان از مقربين الهى محسوب‏مى‏شوند، بعضا ممكن است ملك و شيطان را مشاهده كنند و آنها را درعين مشاهده بشناسند و چنانكه قرآن از آدم و ابراهيم و... حكايت‏مى‏كند»

به لينك هم مراجعه كنيد:
http://www.hawzah.net/per/magazine/mi/7710/mi01009.asp

Real Cuckoo said...

سلام حمید:)
یک -ممنون از توضیحت
دو - دقیقاً سوال ِ من ، نحوه ی تشخیص ِ کلام ملکی از کلام ِ شیطانی است؟
چه جوری پیامبر می تونه اینا رو از هم تمییز بده؟ جواب عملی می خوام! می دونم یکی فطری است و ... و ما چه جوری می تونیم به پیامبر اعتماد کنیم؟
سه - لینکی که دادی نمی ره؟!!!

Anonymous said...

نه خدایی هست نه شیطانی

آزار دارید زندگی را بر خود سخت می ‌کنید و با خیالات زندگی می کنید؟

عليرضا said...

حالا يه سوالي اگه خدا بگه يه نفر رو بكش اونم بي گناه و مطمين باشي خدا اينو گفته نه شيطان تو اين كارو مي كني؟ اين كار اخلاقيه؟

Real Cuckoo said...

علیرضا!
سؤال خودم رو دوباره از خودم می پرسی؟!!!
خب منم که تو "دو" همینو گفتم!

Anonymous said...

علیرضا!
اون مفهومی که از خدا می شناسم با بیگناه کشتن تناقض داره

خدا کمال مطلقه بیگناه کسی رو کشتن نشانه نقص مطلق

پس این شرط هیچ وقت پیش نمیاد که آدم بخواد روش مانور بده یا براش جواب پیدا کنه.

7خط said...

وهم و خیال و استعداد داستان گویی با هم ادغام شده است
یکی از دوستان میگفت وقتی یاد حضرت موسی میافتم که دریارو میشکافته یا عصارو مار میکرده فقط میتونم 2 حالت تصور کنم:یا موسی دیوید کاپرفید بوده یا حشیشی!!!چون منم که حشیش میکشم فکر میکنم میتونم پرواز کنم از پنجره 2 بار خودمو انداختم پایین!