Tuesday, July 08, 2008

سیری پیری:)

سلام
بهم گواهی اشتغال به تحصیل ندادن، در نتیجه من نمی تونم در مسابقات شرکت کنم:(
بنا شده بود، اگر من بازیکن نرم، به عنوان سرپرست با تیم برم.
ولی من به دو دلیل، یکی این که اون روزا باید می رفتم لواسان سر کار و دومی این که حوصله ی فک زدن ها و رو اعصاب رفتن های مربی مون رو نداشتم دوست نداشتم به عنوان سرپرست برم، هر چند که با بر و بچ خیلی خوش می گذشت.
خلاصه ماجرا این که ما چهار نفر، اعضای تیم، و مربی و خانم ملک تا آخرین لحظه سعی مون رو کردیم که من بازیکن بیام ولی نشد!
طاها! خدا بگم چی کارت نکنه! با اون سق ِ سیاهت!
---
چهارشنبه ی پیش که من سر کار بودم و گوشیم خاموش بود، گویا آخرین مهلت ثبت نام اسامی تیم و سرپرست ها و... بوده که از صبح با کلی تلاش و زنگ زدن به خونه و عکس فرستادن با پیک و ... بالاخره اسم من رو به عنوان سرپرست رد کرده بودن!
---
شنبه که من گفتم شاید نتونم بیام نمی دونید چه قشقلقی (همین طوری می نویسن؟!) به پا شد! از خانم ملک و مربی بگیر تا بچه ها!
بهاره و اکرم که هر چی دلشون خواست به من گفتن! کلی بد و بیراه بهم گفتن که تو غلط کردی نیای و ...
شانس اووردی عارفه امروز نیست، و گرنه خفه ات می کرد و ...
نمی دونم برای اوودرن من این خالی ها رو بستن یا واقعاً گفتن:
اصلاً تو نیای ما روحیه نداریم! می بازیم! فقط صدای تو از پشت میز شنیده می شه! صدای تو از همه بیشتر انرژی داره! تو روحیه ی تیمی! عارفه کلی رو تشویق های تو حساب می کنه! دیوونه باید بیای! ...
اکرم که تو تمرین از دست ِ کمائی(یکی از مسئولین تربیت بدنی دانشگاه) شاکی شده بود (به خاطر دیر اووردن گواهی و ...)، دراز کشیده بود رو زمین و با عصبانیت بد و بیراه می گفت؛ رفتم بالا سرش آب یخ بهش دادم بذاره رو پیشونیش و ... می گه همین الان قول می دی میای من خوب می شم! قول بده! دیوونه! بی شعور!...
---
من و اکرم و بهاره، همون شنبه عصر برای سفارش لباس تیم و چسبوندن ِ رویه های راکت بهاره و ... رفتیم منیریه؛ تمام این سه ساعت، داشتن من رو راضی می کردن و کمک می کردن که برنامه هامو جور کنم و بیام.
بالاخره با مونا و اعظم هماهنگ کردم که جای من اون دو روز برن سر کار و من هم با بچه ها برم:)
---
دفعه ی قبل که رفتیم مسابقه، دقیقاً چند روز قبل از سفر، چند نفر و به طور خاص دو نفر، رو اعصاب من چنان پیاده روی ای کرده بودن که...
بدون اینکه من چیزی به بچه ها و مربی بگم و باوجود همه ی تلاشم برای پنهان کردن شرایط بد روحی ام؛ همه فهمیده بودن و فقط لطف کردن تو زمان مسابقات به روم نیوردن تا اونجا همه چی به خیر گذشت:)
به طور خاص هم اکرم در اون موقعیت، جور ِ من رو کشید، برای اینکه من و اکرم بازیکن سوم تیم هستیم و توی هر بازی ِ تیمی فقط سه نفر تو ارنج هستن؛ مربی بسته به بازی بازیکن سوم ِ حریف و ارنج ِ احتمالی اون ها، اسم ِ من یا اکرم رو تو ارنج می داد؛ توی ی بازی قطعاً من باید بازی می کردم و اضطراب اون بازی رو تحمل می کردم! ولی با توجه به شرایط روحی ِ من، با وجود ِ اینکه اکرم هم در شرایط روحی چندان مناسبی نبود، پذیرفت که اون بازی کنه!
واقعاً خودخواهی و بی انصافی بود حالا که بهاره و اکرم و ... این همه اصرار می کنن و به روحیه دادن من نیاز دارن باهاشون نرم!!!
---
القصه، ما جمعه بناست بریم همدان برای مسابقات ِ المپیاد دانشجویی؛ و من ایندفعه به عنوان ِ سرپرست ( به قول ِ اکرم سیری پیری:) به مربی هم می گه مربا:)) با تیم هستم.
اوه! این شش شب رو بگو که با همیم:) ما پنج تا: من و اکرم و بهاره و نسرین (جایگزین ِ من در تیم) و عارفه؛ شش شب رقص رو بگو:) می ترکونیم:)
بهاره بناست شهرشون رو به ما نشون بده و ببرمون خوش بگذرونیم:)
تمام ِ سعی مون رو خواهیم کرد که بهترین روزها رو با هم داشته باشیم، بهترین بازی ها رو بکنیم و ...
شاد باشید،
والسلام.

10 comments:

فرنوش said...

بابا سرپرست!
ما به تو افتخار می کنیم!
تو شهر ما خوش بگذرونین، حسابی!
بهاره باهاتونه من دیگه لازم نیست برات جلسه توجیهی بذارم. همه جا رو برین ببینین. اگه تونستین یه شب تو ایوون یا حیاط یا رو پشت بوم بخوابین!

Real Cuckoo said...

سلام فرنوش جونم:)
قربونتون برم من:*
آره، من دوباره دارم می رم همدان:)
خیلی شهرتون رو دوست دارم:)
تازه انگشت پیچم می خوام بخورم:)
باشه به بهاره می گم که ما رو ی روز ببره خونشون بالا پشت بوم بخوابیم:) توصیه ی فرنوشه:)

Taha said...

ghanoon faghat bara bagghias... ma ghanoon ro nemishkanim... faghat ye koochooloo khamesh mikonim.

فنود said...

من هنوز نفهمیدم وقتی دانشجو نیستی برای چی باید بهت اشتغال به تحصیل بدن? البته وضعیتت دسته کمی از این اقایون نداره. وقتی رای نمیارن یه پست مدیریتی بهشون پیشنهاد میشه.

Real Cuckoo said...

سلام:)
طاها! ما قانون رو نمی شکنیم، فقط از تبصره ها و... خوب استفاده می کنیم:)
فنود! بی ادب شدیا! فحش می دی!!!
یادت باشه!

Taha said...

inke bara kesi ke eshteghal be tahsil nadare tavaghoe govahie eshteghal be tahsil dashte bashi ye joor tabsaras na?!!!! (taha)

Qasem said...

خوش بگذره یا گذشته باشه یا در حال گذشت باشه

Real Cuckoo said...

سلام:)
طاها! حوصله ندارم برات کامل توضیح بدم!
گواهی قبلی تا پایان ِ شهریور اعتبار داشت و در فاصله ی دو ترم که من فارغ التحصیل نبودم صادر شده بود؛ مثلاً می شد همون رو دوباره صادر کرد!
قاسم! ممنون:) جای شما سبز;)خوش گذشت:)

اکرم said...

بابا سیری پیری! من هم همه اینا رو توی وبلاگ کاغذی خودم(دفتر خاطراتم)نوشتم.
چه حالی می ده 10 سال دیگه اینا رو بخونیم.
راستی اونوقت چی هستیم؟کجا هستیم؟
اصلا به یاد هم هستیم؟

Real Cuckoo said...

سلام اکرم جونم:)
مگه من می تونم اکرمم رو فراموش کنم!
ده سال دیگه!
واقعاً هیچ شهودی نسبت بهش ندارم!
ولی پیدات می کنم با هم دوبل وای میستیم، حریف می طلبیم:)
دوست دارم بیشور:*
شینم زد اینو گفتما;)