Monday, December 22, 2008

فال شب یلدا

سلام
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
والسلام.

Wednesday, December 17, 2008

سلام
خرده جنایت های زن و شوهری، معرکه بود! لذت بردیم:)
تک تک دیالوگ ها!
راستی ی جایی حرفا اوفتاده بود تو "بازی ِ تر" ها خیلی خوب پرورونده شده بود:)
والسلام.

Sunday, December 14, 2008

بازی ِ "تر" ها، بازی ِ "باخت – باخت" – آسیب شناسی ِ رابطه

سلام
باهوش تر، زرنگ تر، زیرک تر، پولدار تر، باسوادتر، فهمیده تر، زیباتر، قوی تر، ...
---
روابط انسانی بخش ِ بزرگ و مهمی از هویت (اجتماعی ِ) ما رو می سازن. (یا شاید باید این طوری بگم: ما بخش ِ بزرگ و مهمی از هویت خودمان رو از میان ِ روابط اجتماعیمون، برخوردهامون – عمل ها و عکس العمل هامون – با دیگران کشف خواهیم کرد. به هر حال وارد بحث ِ تقدم و تأخر نمی شویم، که هویت ما روابط رو می سازه یا روابط ما هویت مان رو. تمرکز بحث روی روابط انسانی و شناخت یکی از آسیب های آن است؛ که در هر دیدگاهی اهمیت خودش رو حفظ خواهد کرد.) همون قدر که شکل ِ سالم ِ این روابط در رشد ما نقش دارن، شکل ِ ناسالم ِ این روابط مانع ِ رشد ما خواهند شد و می تونن صدمات جدی به ما وارد کنن.
---
خیلی از روابط به سادگی با شروع این بازی به تیرگی، بحران و حتی جدایی می کشن.

روابط دوستی، همکاری، معلم و شاگردی، والدین و فرزندی، خواهر و برادری، همسری، ... .

خیلی اوقات بازی ناخودآگاه شروع شده؛ بدون اینکه به زبون اوورده شه طرفین برای اثبات ِ برتریشون دارن بازی می کنن. دارن تمام تلاششون رو می کنن که یا برتری خودشون رو نشون بدن و یا بدتر ضعف ِ طرف مقابلشون رو به رخش بکشن.

مرحله ی پیشرفته تر و به مراتب بدتر، این بازی اینه که طرفین ریشه ی برتریشون رو در یکی از گزینه های هویتی بدانن و سعی کنن با برتری جوییشون به هویت طرف مقابل لطمه بزنن؛ (اینجا به نظر می رسه برای تقدم و تأخر فرضی در ذهن داشته ام.) مثلاً هویت ملی، جن.سی، قومی، ... .
برای مثال، در رابطه ی یک پسر و دختر (حالا در نقش زن و شوهر، دوست، همکار، ...):
"من باهوشترم؛ خانم ها کلاً خنگ ان. از ی دختر بیشتر از این انتظار نمی ره. ..."
اینجا با ی برتری جویی ابلهانه، هویت جن.سی طرف مقابل رو بردیم زیر سوال. حالا اون برای ادامه ی بازی یا برای اینکه نشون بده باهوشه سعی می کنه از هویت جن.سی خودش فاصله بگیره و بعد از ی مدت از خودش خیلی فاصله گرفته؛
یا سعی می کنه در مقابل ضعفی رو در طرف مقابل پیدا کنه و هویت جن.سی اون رو هم زیر سوال ببره، مثلاً در پاسخ می گه: "عوضش پسرها هم ..." . یا ...
---
وارد این بازی شدن یعنی باخت! برای طرفین! هیچ فرقی هم نمی کنه.
به جای اینکه انرژی ها صرف ِ شناخت ِ بیشتر ِ توانایی های بالقوه ی فردی و کمک به تحقق و بالفعل کردن ِ اون ها بشه، صرف ِ سرکوب تواناهایی های دیگری یا تقلید از توانایی های دیگری خواهد شد (در این مورد شخص از خودش خیلی فاصله خواهد گرفت و این در دراز مدت، خودآگاه یا ناخودآگاه آزارش خواهد داد.) یا ...
---
گیرم کسی از من باهوشتر، زیباتر، ... باشه؛ یا من از کسی باهوشتر، زیباتر، ... باشم؛ به نظرتون این یعنی برتری ِ یکی بر دیگری؟!
به نظر من، ما نسبت به هیچ کس به هیچ دلیلی برتری نداریم؛ برای اینکه هر کسی به دلیل ِ منحصر به فرد ِ خودش به وجود اومده و باید وظیفه ی خاص خودش رو انجام بده...
ی رابطه ی سالم ی رابطه ی دو طرفه است که هر کسی برای بهتر شدن دیگری (با در نظر گرفتن توانایی های شخصی همان شخص) با تمام وجودش تلاش کنه و نه اینکه بخواد توانایی رو در او تضعیف و یا سرکوب کنه و یا از اون بخواد چیزی بشه که از واقعیت ِ خودش خیلی دوره و یا ...
دوست دارم در روابطم، در هر نقشی که هستم: دوست، معلم، فرزند، مادر، همسر، همکار، شاگرد، ... به طرف مقابلم کمک کنم که خودش رو(توانایی هاش رو، کاری که براش ساخته شده، ...) بهتر بشناسه و برای بهتر شدن (نسبت به گذشته ی خودش، برای نزدیک شدن به واقعیت خودش) بهش کمک کنم؛
و دوست دارم طرف مقابلم بهم کمک کنه تا فاخته رو بشناسم (و بفهمم که چرا فاخته ای هست) و به فاخته کمک کنه تا بهترین فاخته ای بشه که باید.
---
پ. ن.
یک - اگر کسی رو تا به حال به این بازی دعوت کردم، با تمام وجود ازش عذر می خوام؛ می خوام بدونه که این کارو ناخواسته کردم. از این به بعد هم، امیدوارم هرگز کسی رو به این بازی دعوت نکنم و به دعوت کسی لبیک نگم.
دو – این نوشته از آنجا زاده شد که من همکاریم رو علیرغم میل باطنی ام با ی نفر متوقف کردم، سعی کردم خودآگاه و ناخودآگاه ام رو زیر و رو کنم تا بفهمم چرا این طوری شد؛ و به این نتیجه رسیدم که در آخرین باری که دیدمش با حرفها و رفتارش من رو به این بازی دعوت کرده بود ... و من خودم رو کشیدم کنار... .
امیدوارم الان که اینو می خونی دلیل ِ عکس العمل من رو فهمیده باشی؛
می خوام اینجا با صدای بلند بهت بگم: من به تمامی ِ توانایی های تو ایمان دارم، همین طور به توانایی های خودم؛ پس لزومی نمی بینم باهم مبارزه کنیم تا چیزی اثبات شه! چون من و تو برای کارهای متفاوتی خلق شدیم و در پس ِ این رابطه/همکاری فقط بنا بود بهم کمک کنیم که بهترین ِ خودمون شیم نه دیگری!
سه - این نوشته مدت ها در ذهنم بوده، دو هفته پیش مقداریش ثبت شد،
دوست داشتم کاملاً مرتب شه بعد بذارمش اینجا ولی این روزا نمی تونم زیاد مرتب فکر کنم (موضوع های فکریم خیلی زیاد شده!)؛ تصمیم گرفتم همین طوری بذارمش، خوشحال می شم کمک کنید مرتب/ کامل شه:)
ببخشید! امیدوارم مغز ِ حرفم منتقل شده باشه.

شاد باشید.
والسلام.

Tuesday, December 09, 2008

من کیم؟!

سلام
از عرفات تا مشعر؟!!!
من هنوز به عرفه هم نرسیده ام!
والسلام.

Tuesday, November 18, 2008

فرهنگ شهروندی و دانشگاه

سلام
این نامه رو از یکی از دوستان ِ بسیار ِ عزیزم امروز دریافت کردم:
"این مطلب را می تونی بگذاری تو یکی از وبلاگ ها تون**؟ مرسی
ویرایش با خودتون
اسم من هم ذکر نشود.


فکر می کنم با تقریب خوبی همه ما ( دانشجوها) حداقل یک بار از دست کارمند های دانشگاه به خصوص بخش آموزش حسابی شاکی شدیم. از اینکه چرا ساعت کاری پشت میزشون نیستن، بد برخورد می کنن، کارشون انجام نمی دهند و.... زیاد داستان داریم.
دیدین که همیشه 1 ساعت مونده به پایان ساعت کاری کارمند ها شال و کلاه می کنند و رسما کار را تعطیل می کنند وجواب ارباب رجوع سر بالا می دهند. حالا می خواهم یک اتفاقی تعریف کنم که خودم هنوز هضمش نکردم. هفته پیش وسط هفته 30 دقیق بعد از ساعت کاری خسته کوفته به آموزش شریف رسیدم. در کمال ناامیدی رفتم پشت در اتاق 102 و خب قفل بود. داشتم از پله ها پایین می آمدم که یک خانم بسیار مهربان با یک بچه نوزاد در بغل لبخند زنان گفت :کاری داشتین؟ گفتم بعله ولی در قفله کسی نیست جوابگو باشه. خانم مهربان در را باز کرد بچه به بغل نشست پشت میزش، بدون اینکه اخم و تخم بکنه کارمو راه انداخت و همچنان لبخند میزد.یک چیزی حدود 10 دقیقه کارم طول کشید و من همچنان از رفتار خوب و مسئولانه خانم کارمند در تعجبم. یادم رفت بپرسم اسمش چیه؟ خلاصه که بگم خانم با بچه نوازدش بسیار بسیار به من کمک کرد . یک تشکر بسیار بسیار ویژه از خانم بچه به بقل در آموزش برای اینکه کارمو راه انداخت بعد ساعت کاری و مهم تر از همه جزو معدود برخوردهای خوبی ( نگم تنها ) که با کارمندهای آموزش شریف داشتم.دودرو دو خانم بچه به بقل"
---
از اونجایی که زندگی ِ امن و آرام و ثمربخش در دانشگاه مشروط به رعایت متقابل حقوق شهروندی است؛ و من هم یکی از روش های کارآمد ِ ارتقاء فرهنگی ِ زندگی ِ شهروندی رو معرفی و تشویق شهروندان ِ نمونه می دونم(برای الگوسازی، ایجاد انگیزه بیشتر و ...). من هم سه نفر از کارمندان ِ نمونه ی دانشگاهمون رو که در این شش سال دیدم دوست دارم به بقیه معرفی کنم (البته در آینده برای هر کدوم ی نوشته ی جدا خواهم نوشت- امیدوارم!):
یک – آقای گواهی اشتغال به تحصیل که متاسفانه اسمش رو نمی دونم! و در سال های 85-86 در اتاقی کوچک در ابن سینا مشغول به کار بود.
دو – خانم ِ کارنامه انگلیسی، اسم ِ ایشون رو هم متاسفانه نمی دونم.
سه – آقای پرمون، که تا پارسال در بخش پذیرش و نظام وظیفه کار می کردند.
---
**: مخاطب من و ی دوست دیگه بودیم:)

شاد باشید،
والسلام.

Monday, November 17, 2008

فیزیک واقعی!

سلام
نوشته هایی در این باب در 1، 2 ،3 خواندم.
خواستم مشاهداتم رو با دیگران به اشتراک بگذارم. قضاوت به خوانندگان واگذار می شود. حوصله و وقت تحلیل ندارم!
---
دکتر ح. ار. در کلاس های درس ِ الکترودینامیک کارشناسی ارشد:
یک - مهمترین کار ِ اینتلکچوال ِ بشر، فیزیکه و مهمترین کار اینتلکچوآل ِ فیزیک ریسمانه ...
دو - اگر الکترودینامیک نمی فهمید، دوست ندارید، لذت نمی برید، ... همین الان تا جوانید و می تونید رشته تون رو عوض کنید؛ فیزیک رو ول کنید برید دنبال کاری که براش ساخته شدید...
سه - در هیچ یک از جلسات این کلاس، به روش های عددی و محاسباتی مربوط به درس اشاره ای نشد.
چهار- ...
---
دکتر م. ر. در گپ های دوستانه:
بچه های این دوره به اندازه ی قبل باهوش نیستند، تنبل شدند، ... به کارهای محاسباتی رو آوردند...
---
در یک ورکشاپ ِ محاسباتی:
وقتی سخنران رو می کنه به حاضرین و می پرسه کیا ذرات کارند؟ یک نفر هم در اون جمع دست بالا نمی کنه!به نظرمی رسه فقط ماده چگالی ها نیاز به تکنیک های محاسباتی دارند!!
---
سیلابس درسی ِ دوره ی کارشناسی ِ فیزیک دانشگاه صنعتی شریف:
یک - فکر کنم بد نباشه از بچه های دوره ی کارشناسی نظرشون رو راجع به درس های ِ تجربی ای که در دانشکده ارائه می شن بپرسید ( کاربردی بودن دروس، نحوه ی ارائه ی دروس، نحوه ی نمره دادن درس ها، نحوه ی حضور استادها سر کلاس و ...) درس هایی مثل ِ : اسپکتروسکپی، فیزیک حالت جامد، الکترو آکوستیک، اپتیک، ...
دو- گذروندن ِ سه آزمایشگاه ِ تخصصی از دروس اجباری این دوره است؛
من آزمایشگاه ِ الکترو آکوستیک (دکتر ام.)، آزمایشگاه اپتیک (دکتر ان.)، آزمایشگاه فیزیک جدید (دکتر ای.) رو گذروندم؛
در هر سه ی این ها استاد رو فقط روز اول ترم و روز امتحان دیدم.
جزوات و دستورالعمل های آزمایش و ... بسیار قدیمی و ناکارآمد است.
گزارش کارها در طول ترم تصحیح نمی شوند که شما نحوه ی گزارش ِ علمی نوشتن ِ یک کار تجربی را یاد بگیرد
...
سه – من سه ترم دستیار آموزشی ِ دکتر ام. در آزمایشگاه ِ الکترو آکوستیک بودم.
تجربیات زیادی در این دوره کسب کردم! (چندین پست می شه خرجش کرد؛ سر حوصله خواهم نوشت)
شرح وظیفه ی مسئول آزمایشگاه و دستیار آموزشی و استاد هرگز بر من معلوم نشد!
---
...
والسلام.

Tuesday, November 11, 2008

دروغ- بی اعتمادی

سلام
روحم دچار بیماری ِ عدم اعتماد شده!
از بس که از آدمهایی که براشون احترام قائل بودم و دوستشون داشتم دروغ شنیدم!
والسلام.