Thursday, May 22, 2008

شنوندگان عزیز توجه فرمایید...

سلام
ممد نبودی ببینی
شهر آزاد گشته
خون یارانت
پرثمر گشته
آه و واویلا
کو جهان‌آرا؟
نور دو چشم
تاج سر ما
امیدم گشته ناامید
بعد از هجر تو
یاران می‌آیند
اندر پی تو
موسوی آمد در پی‌ات
استقبالش کن
به دشت رضوان
تو مهمانش کن
آه و واویلا
کو جهان‌ارا؟
نور دو چشم
تاج سر ما
پ. ن: اومدم راجع به آزادی خرمشهر بنویسم، دنبال این شعر بودم که دیدم ی نفر بهتر نوشته.، فقط شعرو من دوباره نوشتم؛ منم دیدن خرمشهر و دیدن ِ موزه ی جنگش رو به همه توصیه می کنم.
توضیحی مربوط به نوشته ی قبلی:این نوشته، چون مینا دوست نداشت همه مطلع شن، حذف شد.
والسلام.

Wednesday, May 14, 2008

بیداری

سلام
اونی که خوابه رو می شه بیدار کرد، ولی اونی که خودش رو زده به خواب؟! نه!
والسلام.

Sunday, May 11, 2008

شاد بودن

سلام
شادی ِ من بدان سبب نیست که غم ها را نمی فهمم، شادی من زین روست که دنیا را با تمام غم ها و شادی هایش، فانی می دانم.
شادی من بدان سبب نیست که می دانم، می فهمم، ... ؛ شادی من زین روست که امید آن دارم که زمانی بدانم، بفهمم، ... .
شادی ِ من بدان سبب نیست که دیگران مرا نمی آزاردند، شادی من زین روست که تلاش می کنم چون دیگران نباشم، تلاش می کنم دیگران را نیازارم.
شادی من بدان سبب نیست که حوادث آن گونه که من می خواهم پیش می روند، شادی من زین روست که برای پیشبرد حوادث آن گونه که می اندیشم بهترند تلاش می کنم.
شادی من بدان سبب نیست که خود را ابدی می پندارم، شادی من زین روست که برای جاودانگی ِ روحم تلاشم می کنم.
شادی من بدان سبب نیست که تلاشم را درست می دانم یا اینکه همه ی تلاش هایم به انجام ِ نیک می رسند، شادی من زین روست که سکون اختیار نکرده ام.
شادی من بدان سبب نیست که ...
شادی من زین روست که به من، به تو، به ما، فرصت حیات داده شد تا امیدوارانه تلاش کنیم برای شناختن و به شعور رسیدن؛ و در این راه ِ پر فراز و نشیب به هم مشتاقانه کمک کنیم.
شاد باشید.

پی نوشت 1: ی مدته مثل همیشه شاد نیستم! به دلایل بسیاری...
اینا رو با صدای بلند نوشتم که یادم باشه همیشه برای چی شادم؛ حالا سعی می کنم با تمام وجود ناراحتی هام رو درک کنم، هضم کنم و دوباره شاد باشم و شادی بخشم:)

والسلام.

Wednesday, May 07, 2008

سر نخ

سلام
الان ی سوال به ذهنم رسید که فکر می کنم جوابش می تونه سر نخی باشه برای پیدا کردن فاخته:
من یا زیادی باهوشم (هوش اجتماعی) و روابط انسانی، نوع رابطه ها، نگاه ها، حرف ها، ... را خیلی زود می فهمم، حتی زودتر از اینکه خود آدما بفهمن؛
یا خیلی توهمم قویه و برا خودم الکی دلیل و نشونه و ... پیدا می کنم.
شواهد علنی که می گن فرض دوم درسته! خصوصاً که ی حادثه ای برای دومین بار تکرار شد!
اگر مطمئن شم که این درسته باید برای ی مدت کنج عزلت اختیار کنم و از آدما دور باشم و با یک مشاور به طور جدی صحبت کنم؛
اگرم فرض اول درست باشه، باید سعی کنم صبور شم و بی خیال؛ و بذارم حوادث اونجوری که بقیه می خوان پیش بره.
البته باید اینم اضافه کنم که اگر فرض دوم درست باشه، یعنی اینکه من ذهنم خیلی خلاقه:) و من فقط باید یاد بگیرم که اختیار خلاقیتم رو دست خودم بگیرم:) خواستم بگم که من در هر شرایطی اعتماد به نفسم رو حفظ می کنم، نگران نشید;)

حالا، شما چی فکر می کنید؟ اگر جواب این سوال رو بدید، قطعاً به من کمک کردین که به سرنخم زودتر نزدیک شم. پیشاپیش ممنونم.
والسلام.

Tuesday, May 06, 2008

آرامش!

سلام
دریا آرومه، دست و پاهات رو ستاره وار باز کردی و روی آب خوابیدی، آفتاب ِ نیمروزی مادرانه تن ِ برهنه ات رو نوازش می ده، آوای مرغان دریایی روح زندگی در تو می دمد ...
چشمات رو بازمی کنی، تا چشم کار می کنه هیچ خشکی ای نیست، هیچ آدمی نیست که فریاد کمکت را پاسخ بده، هیچ ...
حالا گیرم که صبر کنی خورشید غروب کنه تا جهت ها رو تشخیص بدی، وقتی نقشه نداری که بدونی نزدیکترین خشکی کجاست وقتی نمی دونی حتی کجا هستی، ...
حالا گیرم شنا بلدی، نمی دونی چند ساعت باید شنا کنی، حتی نمی دونی جسمت چه قدر می تونه با تشنگی، گرسنگی، خستگی ِ شنا و ... مبارزه کنه، ...
حالا گیرم نذاری فکرای منفی بهت حمله کنن، دریا طوفانی می شه، موجودات خطرناک از آب و آسمان به سراغت میان، تاریک می شه، ...
حالا گیرم ...
غصه نخور!
دریا آرومه، دست و پاهات رو ستاره وار باز کردی و روی آب خوابیدی، آفتاب ِ نیمروزی مادرانه تن ِ برهنه ات رو نوازش می ده، آوای مرغان دریایی روح زندگی در تو می دمد ...
***
دستات رو دو طرفت باز می کنی، نسیم پوست صورتت رو عاشقانه می بوسد، موهات در باد آزادانه پرواز می کنند، قاصدک ها رها از تمام بندها و تعلقات در هوا می رقصند و گاهی دستان ِ تو را نوازش می کنند، ...
چشمات رو بازمی کنی، از زمین خیلی فاصله داری،...
آدم ها و هر چیزی که ساختن و هر فکری که بافتن از این بالا کوچک و خوار است ...
می خوای پرواز کنی، ولی بال نداری ...
می خوای برگردی پایین، قاطی همون کوچیکا ولی پل پشت ِ سرت شکسته، ...
فریاد می زنی: کمک! ولی هیچ کس نیست، هیچ کس! تنهای تنهایی!...
آره! تو لبه ی ی پرتگاه وایستادی،...
غصه نخور!
دستات رو دو طرفت باز می کنی، نسیم پوست صورتت رو عاشقانه می بوسد، موهات در باد آزادانه پرواز می کنند، قاصدک ها رها از تمام بندها و تعلقات در هوا می رقصند و گاهی دستان ِ تو را نوازش می کنند، ...

پی نوشت: این تصاویر پس از یک مکالمه ی طولانی ( با محمد، روز یکشنبه، در نمایشگاه کتاب ) در ذهن من نقش بسته اند.

شاد باشید.
والسلام.

Monday, May 05, 2008

اطلاعیه ی خیلی خیلی خیلی ... مهم!

سلام
من از این اطلاعیه خوشم اومد، خواستم نسخه ی خودم رو بنویسم:
من فاخته رو گم کردم. لذا تا هنگامی که در اینجا اعلام کنم که پیداش کرده ام، مراقب حرف ها، کارها، برخوردها و ... که از من سر می زنه باشید.
پی نوشت 1: لطفاً هر کی روابطش با ماوراء خوبه، اینو به اطلاع اونا هم برسونه که چیزی پای ما ننویسن!
پی نوشت 2: لطفاً هر کی گمشده ی منو پیدا کرد، ی تماسی با من بگیره؛ مژدگانی هم بهش می دیم.
والسلام.

Thursday, May 01, 2008

اعتماد به نفس

سلام
خیلی اوقات از آدم های باهوش کارای احمقانه ای سر می زنه که همگان انگشت به دهان می شوند! و معمولاً هم از همین کاراشونه که دستشون تو کارای مخفیشون رو می شه.
پس اگر حماقتی ازت سر زد، اصلاً نگران نشو یعنی باهوشی:)
والسلام.