Monday, October 10, 2011
Friday, September 30, 2011
تنها تنها رقصیدم ...
سلام
دچارِ "احساس-قورت-دادگی" ام.
دلم بغل می خواد. "بغلِ مینایی".
والسلام.
Posted by
Real Cuckoo
at
1:29 AM
0
comments
Saturday, June 18, 2011
حضرت والا
سلام
از یک نگاه، داستان روایتی است از زندگی سه نسل. داستان تباهی زندگی زنان در سایه ی دیکتاتوری. در سایه ی "حضرت والا".
سرور، نسل اول در نقش همسر، و سلطنت، در نقش خواهر، قربانیان قدرت طلبی و هرزگی " حضرت والا" و "حضرت والاها" می شوند.
پوران، نسل دوم در نقش دختر، زندگی را در آتش انتقام قاتلان پدر تباه می کند.
و منیر، نسل سوم در نقش نوه، برای به آغوش کشیدن زندگی دیوانگی اختیار می کند.
داستان با خل وضعی های یک زن باردار شروع می شود. زنی در میان ورق پاره ها و ارواح و خاطرات و خاک ها دیوانه وار به کند و کاو گذشته. در جستجوی معنای زندگی؛
منیر آبستن است؛ آبستن نسل چهارم! آیا سنگینی سایه ی حضرت والا همچنان برنسل چهارم نیز تحمیل خواهد شد؟ یا او دیگر بی دغدغه زندگی را در آغوش خواهد کشید؟!
سرور، نسل اول در نقش همسر، و سلطنت، در نقش خواهر، قربانیان قدرت طلبی و هرزگی " حضرت والا" و "حضرت والاها" می شوند.
پوران، نسل دوم در نقش دختر، زندگی را در آتش انتقام قاتلان پدر تباه می کند.
و منیر، نسل سوم در نقش نوه، برای به آغوش کشیدن زندگی دیوانگی اختیار می کند.
داستان با خل وضعی های یک زن باردار شروع می شود. زنی در میان ورق پاره ها و ارواح و خاطرات و خاک ها دیوانه وار به کند و کاو گذشته. در جستجوی معنای زندگی؛
منیر آبستن است؛ آبستن نسل چهارم! آیا سنگینی سایه ی حضرت والا همچنان برنسل چهارم نیز تحمیل خواهد شد؟ یا او دیگر بی دغدغه زندگی را در آغوش خواهد کشید؟!
----
وای چه قدر منیر رو می فهمم می فهمم می فهمم!
نسلی که خل وضعی اختیار کرده و متهم است به نفهمی و سبکسری و ساده انگاری و ...
نسلی که قفس دریده در جستجوی زندگی؛
نسلی که خنجر زده بر ترس، پوزخند زده بر سایه سنگین دیکتاتوری
زیر و رو می کند نسل به نسل، ورق به ورق گذشته را شاید بفهمد چرا؟ شاید بفهمد زندگی را روزی عاقبت!
نسلی که آبستن است آبستن نسل چهارم
نسل تو نسل من!
وای چه قدر منیر رو می فهمم می فهمم می فهمم!
نسلی که خل وضعی اختیار کرده و متهم است به نفهمی و سبکسری و ساده انگاری و ...
نسلی که قفس دریده در جستجوی زندگی؛
نسلی که خنجر زده بر ترس، پوزخند زده بر سایه سنگین دیکتاتوری
زیر و رو می کند نسل به نسل، ورق به ورق گذشته را شاید بفهمد چرا؟ شاید بفهمد زندگی را روزی عاقبت!
نسلی که آبستن است آبستن نسل چهارم
نسل تو نسل من!
----
از نگاه دیگر، داستان روایتی است از زندگی سه نسل. داستان تباهی زندگی مردان از برای قدرت از برای "والا حضرتی"
نسل اول نسل حضرت والا و هم قطارانش نسل سلطه گری و خیانت. به همسر، به هم پیمان، به خود!
نسل دوم نسل پسران و داماد حضرت والا، نسل نوکران سلطه گری- نسلی که نه قدرت سلطه دارد نه شهامت مبارزه با آن! و به مصلحت گری نوکری برمی گزیند!
نسل سوم، ایرج، قربانی سلطه گران و نوکران نسل قبل، همراه دیوانگی های منیر در تلاش برای فهم "منیر" فهم زندگی!
-------------
در حاشیه ی تئاتر:
یک - دلم بعد از دو سال برای تئاتر لک زده بود! به مونایی می گم بگرد ببین برنامه ی تئاترا چه جوریه؟ ی دلی از عزا در بیاریم. من ی نقدی از "عالیجناب" خوندم دوست دارم اینو ببینم حتماً. بیچاره همه تئاترا رو زیر و رو کرده می گه "عالیجناب" نداریم فاخته! نکنه منظورت "حضرت والا" است!!! می گم همون دیگه خب گیر نده به من دختر جان!
دو – هما روستا و خاتمی هم همون شب اومده بودن تئاتر.
وقتی خاتمی وارد شد همه سالن جلوش بلند شدن براش دست زدن. اومد وسط جمعیت نشست دو ردیف پشت ما. ردیف پشتش هم هما روستا بود بهش سلام کرد گفت منو نشناختید آقای خاتمی؟! گفت چرا خانم هما!!! انگار روستاش نمیومد :)
اون صحنه ای که از میز قدرت آدما یکی یکی حذف می شدن دلم می خواست برگردم قیافه خاتمی رو ببینم!
آخر برنامه که همه ی بازیگرا اومدن رو صحنه چشمشون تو جمعیت دنبال کسی دو دو می زد! احتمالاً دنبال مهمان ویژه شون بودن :)
از نگاه دیگر، داستان روایتی است از زندگی سه نسل. داستان تباهی زندگی مردان از برای قدرت از برای "والا حضرتی"
نسل اول نسل حضرت والا و هم قطارانش نسل سلطه گری و خیانت. به همسر، به هم پیمان، به خود!
نسل دوم نسل پسران و داماد حضرت والا، نسل نوکران سلطه گری- نسلی که نه قدرت سلطه دارد نه شهامت مبارزه با آن! و به مصلحت گری نوکری برمی گزیند!
نسل سوم، ایرج، قربانی سلطه گران و نوکران نسل قبل، همراه دیوانگی های منیر در تلاش برای فهم "منیر" فهم زندگی!
-------------
در حاشیه ی تئاتر:
یک - دلم بعد از دو سال برای تئاتر لک زده بود! به مونایی می گم بگرد ببین برنامه ی تئاترا چه جوریه؟ ی دلی از عزا در بیاریم. من ی نقدی از "عالیجناب" خوندم دوست دارم اینو ببینم حتماً. بیچاره همه تئاترا رو زیر و رو کرده می گه "عالیجناب" نداریم فاخته! نکنه منظورت "حضرت والا" است!!! می گم همون دیگه خب گیر نده به من دختر جان!
دو – هما روستا و خاتمی هم همون شب اومده بودن تئاتر.
وقتی خاتمی وارد شد همه سالن جلوش بلند شدن براش دست زدن. اومد وسط جمعیت نشست دو ردیف پشت ما. ردیف پشتش هم هما روستا بود بهش سلام کرد گفت منو نشناختید آقای خاتمی؟! گفت چرا خانم هما!!! انگار روستاش نمیومد :)
اون صحنه ای که از میز قدرت آدما یکی یکی حذف می شدن دلم می خواست برگردم قیافه خاتمی رو ببینم!
آخر برنامه که همه ی بازیگرا اومدن رو صحنه چشمشون تو جمعیت دنبال کسی دو دو می زد! احتمالاً دنبال مهمان ویژه شون بودن :)
والسلام.
Posted by
Real Cuckoo
at
5:15 PM
0
comments
Sunday, July 25, 2010
همه ی نام ها!
سلام
پرده ی دوم، سوم،پنجم، هفتم، یازدهم، ...:
با اشاره ی دست سمیه، فاطمه، سپیده تو ی گروه - نسرین، نگار، محدثه تو ی گروه - ... چشم ها همه متعجب زمزمه ای میاد خانم شما جلسه ی دوم میاین سر کلاس هممون رو به اسم می شناسید!!! ...
----
پرده ی چهارم، ششم، هشتم، ...: از دور داد می زنه فاخته! فاخته! بر می گردم می بینم دخترِ هندی ِ کلاس آلمانی است!
هر چی سعی می کنم اسمش رو به خاطر بیارم تا جمله ی بعدی با اسم مخاطب قرارش بدم هیچی به حافظه ام نمیاد هیچی هیچی دریغ از یک ایده ... هیچی.
مکالمه تا آخر با آرزوی موفقیت و ... بدون برده شدنی نامی از جانب من ادامه پیدا می کنه ...
----
پرده ی اول:
:"دل نبند! دل نبند! دل نبند! خداحافظی در راه است!"
گویی فراموشی نام ها تنها فرجام این حرکت مذبوحانه بود!
باشد! هر چه باداباد! آدمیان را به مرام سرخپوستان در ذهن حک می کنم، بی هیچ نامی بلکم مرحمی باشد بر خداحافظی های بی پایان زندگی من ...
----
پرده ی صفرم:
او همیشه در خاطر من دخترک هندی ِ مو مشکی ِ کلاس آلمانی خواهد ماند...
سفرت بخیر! خداحافظ!
والسلام.
Posted by
Real Cuckoo
at
8:39 PM
1 comments
Monday, March 01, 2010
Tuesday, December 22, 2009
زندگی ما داریم؟!
سلام
به همه چیه این دنیای کوفتی عادت کردم؛ جز خداحافظی!
انگار آدما ی قسمتی از وجودشون رو تو من جا میذارن یا شایدم من ی قسمتی از وجودمو تو آدما جا می ذارم ...
نمی دونم نمی دونم نمی دونم ...
فقط همیشه تا اونجا که تونستم از خداحافظی کردن رو در رو خودداری کردم که نکنه یهو بغضم جلوشون بترکه اشکام رو ببینن و رفتن براشون/برام سخت شه ...
فلوریان خوب و مهربون! همیشه هر جای دنیا که هستی شاد باشی!
والسلام.
به همه چیه این دنیای کوفتی عادت کردم؛ جز خداحافظی!
انگار آدما ی قسمتی از وجودشون رو تو من جا میذارن یا شایدم من ی قسمتی از وجودمو تو آدما جا می ذارم ...
نمی دونم نمی دونم نمی دونم ...
فقط همیشه تا اونجا که تونستم از خداحافظی کردن رو در رو خودداری کردم که نکنه یهو بغضم جلوشون بترکه اشکام رو ببینن و رفتن براشون/برام سخت شه ...
فلوریان خوب و مهربون! همیشه هر جای دنیا که هستی شاد باشی!
والسلام.
Posted by
Real Cuckoo
at
11:16 PM
0
comments
Thursday, November 26, 2009
زن بودن
سلام
اینجا زن بودن با دوچرخه سواری، با آزاد بودن، با مسلمان بودن/نبودن، با دامن و پیراهن و... پوشیدن، با محجبه بودن/نبودن، با استقلال داشتن، با ورزش کردن، با خوش رنگ بودن، با شاد بودن، با بوسیدن و بوسیده شدن، با دوست بودن و دوست د اشتن، با چکمه پوشیدن، با لذت بردن، با متفاوت بودن، با عاشق شدن، با مادر شدن/نشدن، با متنوع بودن، با انتخاب کردن و حق انتخاب داشتن، با کار کردن، با زندگی کردن، با رئیس جمهور شدن، با؟... با؟ ... تو بگو؟
اینجا زن بودن با زن بودن تناقض ندارد.
اینجا زن/مرد بودن یعنی انسان بودن.
اینجا ایران است.
به امید آن روز، به خاطر زن بودن، به مناسبت "مقابله با خشونت عليه زنان" و به افتخار تمام فعالان حقوق زنان: هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا
شاد باشید.
والسلام.
اینجا زن بودن با دوچرخه سواری، با آزاد بودن، با مسلمان بودن/نبودن، با دامن و پیراهن و... پوشیدن، با محجبه بودن/نبودن، با استقلال داشتن، با ورزش کردن، با خوش رنگ بودن، با شاد بودن، با بوسیدن و بوسیده شدن، با دوست بودن و دوست د اشتن، با چکمه پوشیدن، با لذت بردن، با متفاوت بودن، با عاشق شدن، با مادر شدن/نشدن، با متنوع بودن، با انتخاب کردن و حق انتخاب داشتن، با کار کردن، با زندگی کردن، با رئیس جمهور شدن، با؟... با؟ ... تو بگو؟
اینجا زن بودن با زن بودن تناقض ندارد.
اینجا زن/مرد بودن یعنی انسان بودن.
اینجا ایران است.
به امید آن روز، به خاطر زن بودن، به مناسبت "مقابله با خشونت عليه زنان" و به افتخار تمام فعالان حقوق زنان: هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا
شاد باشید.
والسلام.
Posted by
Real Cuckoo
at
12:01 AM
0
comments
Subscribe to:
Posts (Atom)