سلام
در بيست و يکمين روز از نهمين ماه از شصت وسومين سال در چهاردهمين قرن پس از هجرت محمد؛ دختري متولد شد. چرا؟؟؟؟
(بيست و يک روز!: به اندازه سر در آوردن يک جوجه از تخم!
نه ماه!: به اندازه آمادگي يک نوزاد براي پا به اين دنيا گذاشتن!
شصت وسه سال!: به اندازه تکمال انسانيت براي رسيدن به هستي مطلق چون محمد و علي!
وچهارده قرن!:؟؟؟؟!!!!!)
او را با نام يک پرنده مي خوانند؛
پرنده اي عاشق، پرنده اي پرسشگر؛
صل صل؛ کوکو؛ فاخته.
و فاخته به اميد زنده است؛
اميد دانستن، اميد شناختن، اميد فهميدن، اميد يافتن، اميد پريدن، اميد رسيدن، اميد اميد اميد...
و اينک مي نويسد تا …
تا بداند، تا بشناسد، تا بفهمد، تا بيابد، تا بپرد، تا برسد، تا...
در اين تلاش به او کمک کنيد.
***
خیلی چیزا از فلسفه ی تولد گرفته تا معانی و نماد های اسمم و نحوه ی به دنیا آمدنم و ... می خواستم بنویسم ولی حوصله اش رو ندارم:( بعداً می نویسم.
***
فقط سریع می گم: من روزِ عروسی ِ عمه ام به دنیا اومدم:)
امشب ما چهارتایی بناست بریم بیرون ، مهمون بابایی:)
فردا شب خونه ی عمه ایم:)
منم سرما خوردم:( به خاطر ِ همینه که بی حوصله ام.
***
از عاطفه، فاطمه مصلح، سحر حمیدی و ساره هم بسیار بسیار ممنونم که تولد ِ من یادشون بود و بهم تبریک گفتن:) از دور روی ماه ِ همتون رو می بوسم.
***
ی چیز ِ بی ربط: امروز فهمیدم که چرا دیشب اینقدر ماشین ِ عروس تو راه دیدم:) گویا در چنین روزی علی و فاطمه همدیگر را به همسری برگزیدند؛ و چه وصلتی فرخنده تر از این.
شاد باشید.
والسلام.