Saturday, December 03, 2011

سلام بابایی

سلام
اضطراب داشتم اگرچه راجع بهش حرف نمی زدم! اگرچه سعی می کردم پنهانش کنم! ولی اون دخترکش رو خوب می شناخت
تو چهار چوب آشپزخانه نگهم داشت تو چشمام زل زد و گفت فکر کن بازی رو باختی اونوقت بازی کن.
نتیجه هر چی بشه، چه خوب و چه بد، ما به تمام تواناییهات ایمان داریم.
گفت دختر من ی شیرزنه! دخترمن می تونه! مثل همیشه!
پیشونیم رو بوسید و رفت.
دلم بابایی می خواد.
والسلام

Monday, October 10, 2011

Wir sind das Volk!

I wanna shout it:

Friday, September 30, 2011

تنها تنها رقصیدم ...

سلام
دچارِ "احساس-قورت-دادگی" ام.
دلم بغل می خواد. "بغلِ مینایی".
والسلام.

Saturday, June 18, 2011

حضرت والا

سلام


از یک نگاه، داستان روایتی است از زندگی سه نسل. داستان تباهی زندگی زنان در سایه ی دیکتاتوری. در سایه ی "حضرت والا".
سرور، نسل اول در نقش همسر، و سلطنت، در نقش خواهر، قربانیان قدرت طلبی و هرزگی " حضرت والا" و "حضرت والاها" می شوند.
پوران، نسل دوم در نقش دختر، زندگی را در آتش انتقام قاتلان پدر تباه می کند.
و منیر، نسل سوم در نقش نوه، برای به آغوش کشیدن زندگی دیوانگی اختیار می کند.
داستان با خل وضعی های یک زن باردار شروع می شود. زنی در میان ورق پاره ها و ارواح و خاطرات و خاک ها دیوانه وار به کند و کاو گذشته. در جستجوی معنای زندگی؛
منیر آبستن است؛ آبستن نسل چهارم! آیا سنگینی سایه ی حضرت والا همچنان برنسل چهارم نیز تحمیل خواهد شد؟ یا او دیگر بی دغدغه زندگی را در آغوش خواهد کشید؟!

----
وای چه قدر منیر رو می فهمم می فهمم می فهمم!
نسلی که خل وضعی اختیار کرده و متهم است به نفهمی و سبکسری و ساده انگاری و ...
نسلی که قفس دریده در جستجوی زندگی؛
نسلی که خنجر زده بر ترس، پوزخند زده بر سایه سنگین دیکتاتوری
زیر و رو می کند نسل به نسل، ورق به ورق گذشته را شاید بفهمد چرا؟ شاید بفهمد زندگی را روزی عاقبت!
نسلی که آبستن است آبستن نسل چهارم
نسل تو نسل من!

----
از نگاه دیگر، داستان روایتی است از زندگی سه نسل. داستان تباهی زندگی مردان از برای قدرت از برای "والا حضرتی"
نسل اول نسل حضرت والا و هم قطارانش نسل سلطه گری و خیانت. به همسر، به هم پیمان، به خود!
نسل دوم نسل پسران و داماد حضرت والا، نسل نوکران سلطه گری- نسلی که نه قدرت سلطه دارد نه شهامت مبارزه با آن! و به مصلحت گری نوکری برمی گزیند!
نسل سوم، ایرج، قربانی سلطه گران و نوکران نسل قبل، همراه دیوانگی های منیر در تلاش برای فهم "منیر" فهم زندگی!

-------------

در حاشیه ی تئاتر:
یک - دلم بعد از دو سال برای تئاتر لک زده بود! به مونایی می گم بگرد ببین برنامه ی تئاترا چه جوریه؟ ی دلی از عزا در بیاریم. من ی نقدی از "عالیجناب" خوندم دوست دارم اینو ببینم حتماً. بیچاره همه تئاترا رو زیر و رو کرده می گه "عالیجناب" نداریم فاخته! نکنه منظورت "حضرت والا" است!!! می گم همون دیگه خب گیر نده به من دختر جان!
دو – هما روستا و خاتمی هم همون شب اومده بودن تئاتر.
وقتی خاتمی وارد شد همه سالن جلوش بلند شدن براش دست زدن. اومد وسط جمعیت نشست دو ردیف پشت ما. ردیف پشتش هم هما روستا بود بهش سلام کرد گفت منو نشناختید آقای خاتمی؟! گفت چرا خانم هما!!! انگار روستاش نمیومد :)
اون صحنه ای که از میز قدرت آدما یکی یکی حذف می شدن دلم می خواست برگردم قیافه خاتمی رو ببینم!
آخر برنامه که همه ی بازیگرا اومدن رو صحنه چشمشون تو جمعیت دنبال کسی دو دو می زد! احتمالاً دنبال مهمان ویژه شون بودن :)


والسلام.

Sunday, July 25, 2010

همه ی نام ها!

سلام
پرده ی دوم، سوم،پنجم، هفتم، یازدهم، ...:
با اشاره ی دست سمیه، فاطمه، سپیده تو ی گروه - نسرین، نگار، محدثه تو ی گروه - ... چشم ها همه متعجب زمزمه ای میاد خانم شما جلسه ی دوم میاین سر کلاس هممون رو به اسم می شناسید!!! ...
----
پرده ی چهارم، ششم، هشتم، ...: از دور داد می زنه فاخته! فاخته! بر می گردم می بینم دخترِ هندی ِ کلاس آلمانی است!
هر چی سعی می کنم اسمش رو به خاطر بیارم تا جمله ی بعدی با اسم مخاطب قرارش بدم هیچی به حافظه ام نمیاد هیچی هیچی دریغ از یک ایده ... هیچی.
مکالمه تا آخر با آرزوی موفقیت و ... بدون برده شدنی نامی از جانب من ادامه پیدا می کنه ...
----
پرده ی اول:
:"دل نبند! دل نبند! دل نبند! خداحافظی در راه است!"
گویی فراموشی نام ها تنها فرجام این حرکت مذبوحانه بود!
باشد! هر چه باداباد! آدمیان را به مرام سرخپوستان در ذهن حک می کنم، بی هیچ نامی بلکم مرحمی باشد بر خداحافظی های بی پایان زندگی من ...
----
پرده ی صفرم:
او همیشه در خاطر من دخترک هندی ِ مو مشکی ِ کلاس آلمانی خواهد ماند...
سفرت بخیر! خداحافظ!
والسلام.

Monday, March 01, 2010

این قافله ی عمر عجب می گذرد!

سلام
یک سال گذشت!
والسلام.

Tuesday, December 22, 2009

زندگی ما داریم؟!

سلام
به همه چیه این دنیای کوفتی عادت کردم؛ جز خداحافظی!
انگار آدما ی قسمتی از وجودشون رو تو من جا میذارن یا شایدم من ی قسمتی از وجودمو تو آدما جا می ذارم ...
نمی دونم نمی دونم نمی دونم ...
فقط همیشه تا اونجا که تونستم از خداحافظی کردن رو در رو خودداری کردم که نکنه یهو بغضم جلوشون بترکه اشکام رو ببینن و رفتن براشون/برام سخت شه ...
فلوریان خوب و مهربون! همیشه هر جای دنیا که هستی شاد باشی!
والسلام.

Thursday, November 26, 2009

زن بودن

سلام
اینجا زن بودن با دوچرخه سواری، با آزاد بودن، با مسلمان بودن/نبودن، با دامن و پیراهن و... پوشیدن، با محجبه بودن/نبودن، با استقلال داشتن، با ورزش کردن، با خوش رنگ بودن، با شاد بودن، با بوسیدن و بوسیده شدن، با دوست بودن و دوست د اشتن، با چکمه پوشیدن، با لذت بردن، با متفاوت بودن، با عاشق شدن، با مادر شدن/نشدن، با متنوع بودن، با انتخاب کردن و حق انتخاب داشتن، با کار کردن، با زندگی کردن، با رئیس جمهور شدن، با؟... با؟ ... تو بگو؟
اینجا زن بودن با زن بودن تناقض ندارد.
اینجا زن/مرد بودن یعنی انسان بودن.
اینجا ایران است.
به امید آن روز، به خاطر زن بودن، به مناسبت "مقابله با خشونت عليه زنان" و به افتخار تمام فعالان حقوق زنان: هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا
شاد باشید.
والسلام.

Wednesday, November 11, 2009

زبان - تفکر - فلسفه

سلام

این از متن های درس اول ِ ترم دوم زبان ماست(برای آموزش ضمایر انعکاسی در نقش مفعول بی واسطه):

Ich sage: Ich kenne mich.
Du behauptest: Du kennst dich.
Er meint: Er kennt sich.
Jedes Kind glaubt: Es kennt sich.
Sie ist sicher: Sie kennt sich.
Wir denken: Wir kennen uns.
Ihr sagt: Ihr kennt euch.
Sie meinen: Sie kennen sich.
Aber wer kennt sich schon wirklich?

آدم خداییش کم میاره!
مردم هی می پرسن اگر ادیسون برق رو اختراع نمی کرد ...
حالا اینجا باید پرسید: اگر زبان آلمانی نبود آیا هایدگر در تاریخ فلسفه ظهور می کرد؟

شاد باشید.
والسلام.

Sunday, November 01, 2009

از انقلاب تا آزادی ...

سلام
روزهای آخر بود؛ بعد از هشت سال امید ما دوباره به ناامیدی می رفتیم از وعده های به انجام نرسیده ...
روزهای آخر بود، شاید آخرین دیدارها ...
روزهای آخر بود ...
***
دانشگاه تهران، دانشکده فنی، خاتمی، دانشجویان، ... به خاطر می آوری آن روز را؟
دخترک محکم ایستاد و گفت آقای رئیس جمهور! شما ...
بغضش گرفت ولی مثل همیشه متین گفت: ... درست! ولی در عملکرد من همین بس که بعد از هشت سال شما به چنین آزادی بیانی رسیدید که می تونید جلوی من بایستید و بگید: آقای رئیس جمهور! شما ...
اون روز ما تونستیم رئیس جمهور رو، رو در رو نقد کنیم ...
---
و امروز پسرک شجاعانه ایستاد و بی پرده نقد کرد او را که بتش کردند، ...
---
روزی خواهد رسید که ما آزاد و آزاد اندیشانه نقد کردن و نقد شدن را تجربه می کنیم
روزی خواهد رسید که ما انقلابی را که پدرانمان کاشتند به میوه ی آزادی مزین می کنیم
آن روز خواهد آمد ...
---
و امروز نوبت ماست که یاد بگیریم نقد کنیم و نقد شویم...
تا رسیدن به فردای آزادی ...
بسم الله ...
والسلام.

Sunday, September 13, 2009

رفت!

سلام
رقیه هم ما رو اهلی کرد و رفت(یعنی برگشت)...
ممنون به خاطر تمام روزای خوبی که با هم بودیم و به خاطر تمام خاطراتی که رقم زدی؛
خصوصاً روزهای سختی که باهم غم ها، خشم ها، ترس ها، اضطراب ها، امیدها ... ی سبزمون رو تقسیم کردیم.
همیشه شاد و پیروز باشی،
فیل اشپس!
والسلام.

Sunday, June 28, 2009

ایران ِ من

Dear Fakhteh,
I wanted to write you an email since last week. I know that things are quiet those days but I know also that everybody is scared about what will happen. I hope that your family and your friends are safe. I am sure that you really worry about the situation. I don't what to tell you to help, just that I was very sad those days and I thought everyday about Iranian people. I went to a demonstration in Paris on sunday. People are sad and upset. I really wish that things will change, that finally they will respect the people.I wish you a lot of courage to face this moment, and the same to Sarah,
William
Fri, Jun 26, 2009 at 5:00 PM

Friday, June 12, 2009

سلام برلین!

سلام
فردا چه چیز در انتظار ماست؟!
می ترسم ...
چگونه این هیجانات، جنجال ها، رسوایی ها و ... به آرامش خواهد رسید...
می ترسم...
وهمچنان امیدوارنه برای آینده ای بهتر رای خواهم داد
والسلام.

Sunday, May 10, 2009

مدلی برای توسعه ی پژوهش در علوم پایه

سلام
بی شک برای رسیدن به توسعه باید نقد کردن (نگفتم نق زدن، نگفتم مسخره کردن، نگفتم توهین کردن، ...) و به چالش کشیدن را بیاموزیم...
حتماً این نوشته ها رو بخوانید؛
نویسنده در نهایت سادگی آنچه رو که برای رسیدن بهش تلاش می کنه صمیمانه با ما به اشتراک گذاشته ...
بخوانید و به او در به چالش کشیدن این ایده کمک کنید تا فکر برای به عمل در آمدن پخته شود ...
شاد باشید،
والسلام.

Sunday, May 03, 2009

سخنان شنیدنی

سلام
دو تا ایمیل خوب گرفتم دوست داشتم باهاتون به اشتراک بذارم:)
---
شعرى از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .
، تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌
يا عشقت شاد نيستی،
آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات ورای مصلحت‌انديشی بروی . ....
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
---
نصايح زرتشت به پسرش :
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هيچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود براي خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمني کسي راضي مشو
تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما
کسي را فريب مده تا دردمندنشوي
از هرکس و هرچيز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي
بيگناه باش تا بيم نداشته باشي
سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي
با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي
راستگو باش تا استقامت داشته باشي
متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي
دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي
معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني
دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي
سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي
روح خود را به خشم و کين آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشين که تو را نادان ندانند
اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده
دورو و سخن چين مباش
درانجمن نزديک دروغگو منشين
چالاک باش تا هوشيار باشي
سحر خيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني
اگرچه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري
با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن که به تو آسيب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند
---
شاد باشید!
والسلام

Saturday, May 02, 2009

یک می

سلام
این نوشته هیچ گونه بار ارزشی ای ندارد- صرفاً مشاهده ای که اصراری بر درستی ِ نگاه ناظرش نیست... به اشتراک گذاشته می شود ...
فقط می نویسم که فراموش نکنم! خیلی بیشتر از این باید برای این نوشته وقت بذارم - برای مشاهده ها مثال بیارم و فرض ها و نتیجه ها رو مرتب کنم...
---
اینجا ی سوال هی تو سرم چرخ می زنه ...
مردم در دنیای مدرن واقعاً آزادند؟!
شاید شاید مردم در بند قدرت نباشن! و در توهم دمکراسی احساس آزادی کنند...
شاید شاید خودشون رو در بند دین و آیینی ندونن و احساس آزادی کنن! ...
آره شاید شاید از بند زور و تزویر آزاد شده باشن ... ولی آیا از بند زر هم آزاد شده اند؟ ...
اینجا بدیهی ترین نیازهای انسانی با تبلیغات، قیمت (نرخ کالا)، حراج، مالیات، بیمه... در دستان سرمایه به بند کشیده می شود...
---
تصویری که ماکسیم گورکی از زندگی کارگران در صفحات آغازین کتاب مادر به تصویر می کشد جلوی چشمام در شکل دیگری می بینم...
بعضی وقتا حتی فکر می کنم آدمای مدرن با هر شغل و منسبی ... هیچ تفاوتی با کارگران اون تصویر ندارن!
فقط توهم آزادی دارن...
فقط برای ارباب دیگری کار می کنند...
مثل ماشین کار می کنن و با الکل، شادی های گروهی، ... به فراموشی ابدی فرو می روند ...
والسلام.

Friday, April 03, 2009

تقسیم ی هیجان

سلام
آخیش! هی گفتم چه جوری بگم چی بگم ...
---
بنده الان از پیش استاد میام- دقیق ترش اینه که از اتاق استاد که اومدم بیرون استاد و سر استاد اومدن
پیشم و الان رفتن ...
---
وای! استادم ماهه:)
اینو فقط نوشتم که هیجان این لحظه ام رو با شما تقسیم کنم ... توضیحات بیشتر به بعد موکول می شود:)
شاد باشید
والسلام.

چه کنم؟ مشاوره دهید!

سلام
ولله من در این شش- نه ماه گذشته این قدر تصمیم گیری کردم و به استاد و پروژه و ... فکر کردم که دیگه ترکیدم:(
در نهایت اختصار، قضیه اینه :
که من از دست آلمانا و قضیه ویزا و ... خسته شدم به کانادا هم اپلای کردم...
---
از اون طرف به همت و برنامه ریزی دقیق! استاد ارمنیی که در ماکس پلانک لایپزیگ مسئول برنامه ریزی مصاحبه و ... بود؛ در اون زمانی که من در لایپزیگ بودم همه ی گروه ِ فعلی ما در یک کنفرانس شرکت کرده بودن و نبودن!!! در نتیجه استاد عزیز ما رو ندید و مصاحبه نشد و ... به همین خاطر استاد به من گفت 6 ماه میای بعد برای بعدش تصمیم می گیریم و ...
---
و اما در کانادا، پنج نفر نظر مساعد نشون دادن و ... و من با مشورت با ر.ا. و و.ش. اینا رو هم رتبه بندی کردم و خدا رو شکر فقط به دو تاشون اپلای رسمی کردم که الان اون دو تا هم بهم پذیرش دادن... (گفتم خدا رو شکر چون ی جورایی مطمئنم وقتی از این دوتا پذیرش گرفتم از اوناهم حتماً می گرفتم و الان دیگه تصمیم گیری داغون می شد!)
---
حالا من از شرایط آلمان تا حالا که کاملاً راضی ام؛ استاد، پروژه، زندگی، ...
توی همین روزا هم می خوام برم قضیه رو به استاد بگم که ببینم نظرخودش چیه ... می گه برو کانادا یا همین جا بمون:) ... چون باید هر چه زودتر جواب استادای کانادا رو بدم...
---
در ضمن، خوشحالیمم اینه که هر تصمیمی بگیرم هیچ کار غیر اخلاقی ای نکردم:) چون استادای کانادا که می دونن من الان اینجام و ... با ی احتمالی هم می مونم؛ از اون طرف هم قراردادم الان اینجا 6 ماهه است (یعنی استاد ی جورایی به من هم این حق رو داده که بعد از شش ماه تصمیم بگیرم و ...)؛ بعدم که قضیه رو بهش بگم و ازش کمک بگیرم برای تصمیم دیگه راحت می شم:)
---
ولی اگر شما جای من بودید، آلمان رو انتخاب می کردید یا کانادا؟
برای اطلاعتون بگم که: زندگی در آلمان از هر نظر بر کانادا برای من ارجحیت داره؛ در آمد، دما!!!، رفت و آمد به ایران، دوستام، ...
تازه مدت تحصیلم هم کمتره، ی زبان دیگه می تونم یاد بگیرم، ....
استاد و گروهم رو هم باهاشون تا حالا ی ماه بودم و ...
فقط می مونه مقایسه علمی کار...
---
دوستان لطفاً اگر کسی می تونه از نظر علمی ِ قضیه بهم کمک کنه و مشاوره بده خیلی خیلی ممنون می شم؛ بگه که من شرایط رو کامل براش توضیح بدم ...
از نظر زندگی هم اگر نظری دارید، خب بگید دیگه:)
فقط اگر می خواین کمک کنید، بجنبید!!! باید زود تصمیم بگیرم...
---
همین جا هم می خوام از مونای عزیزم که همیشه بهم کمک می کنه(و این دفعه هم مثل همیشه با حوصله برام وقت گذاشت و مشاوره داد) ی دنیا تشکر کنم:* مرسی مونا جونم:*
شاد باشید،
والسلام.

Wednesday, April 01, 2009

شهروند ایرانی!

سلام
بنده امروز برای اولین بار در زندگیم ی لیست از اسامی تشکل های تروریستی رو دیدم!
و امضا کردم که به هیچکدوم از اینا مربوط نیستم!
آخه یکی نیست به اینا بگه خب مگه طرف عضو این سازمان ها باشه و بخواد خرابکاری کنه ببخشید ببخشید، خر ِ بیاد به شما بگه من عضو فلان سازمان ام و ...
نکته ی جالب بعدی اینه که اکثر کشورهای دوست! و اکثر همسایه ها مون در لیست کشورهای مورد نظرن!
...
والسلام.

Monday, March 16, 2009

آخر هفته

سلام
دیروز رقیه منو برد تو شهر چرخوند و ی سری مراکز خرید رو بهم نشون داد ...
یکی از محله های اینجا، عرب ها و ترک ها ی مسلمان ساکن اند و چند تا فروشگاه هست که همه چی توش گیر میاد:
چی توز، یک و یک، مهیار، انواع غذاهای ایرانی کنسرو شده حتی کله پاچه!!! رشته آش، کشک، سبزی های خشک، ... خلاصه هر چیزی که شما فکرش رو بکنید:)
تازه یکی از فروشنده ها فارسی هم بلده:) و بنده با فراغ بال به زبان شیرین مادری به آقا توضیح دادم که گوشت رو در چه ابعادی برام خورد کنه ...:)
آخرشم رفتیم اینجا؛ که البته چون دیر رسیدیم (ساعت 4 که نمایشگاه تا 6 بود) و گفتن همه چی با تقریبی خوبی آلمانیه ... از رفتن به داخل منصرف شدیم ...
فقط نکته ی جالبش این بود که انگار ی مراسمی شبیه بالماسکه هم اون وسط در جریان بود، چون جوونا هر کدوم ی لباسای باحالی پوشیده بودن که ... حالا از رقیه عکسا رو بگیرم یادم نره براتون می ذارم:)
---
امروزم آشپزخونه ی سرآشپز آماده شد برای آشپزی سریع و راحت:)
شیشه ها رو شستم و ادویه و زردچوبه و ... رو ریختم توشون و همه چی رو تمییز و مرتب تو ی کمد جا دادم ...
---
تا حالا که به نظر می رسه :
آدما اینجا چیزی رو پشت گوش نمیندازن، با دقت و حوصله برای جزئیات کوچک هم وقت می ذارن و ماستمالی، سمبل کاری، و ... اینا تو کارشون نیست
برای مثال:
من با کتچا و مارتینا (دو تا دختر آلمانی) هم خونه ای شدم:) روز اول که اومدم گفتم که کلید اتاقم رو می شه درست کرد یا یکی خرید و ...
کتچا که قضیه ی خرید قفل رو بررسی کرد،...
امروزم مارتینا از پیش مامان باباش که برگشت ی مشت کلید اوورده بود که امتحان کنه ببینه به درد می خورن یا نه؛ بعد کلی پیچ گوشتی و ... اینا آوورد به در ور رفتیم که درست شه که نشد! گفت عیب نداره من به بابام گفته بودم اگر نشد بیاد برامون درست کنه:) بعد ی سری عکس از در انداخت به باباش ایمیل زد؛ الانم بناست باباش چهارشنبه بیاد و ببینه چی کار می تونه برامون بکنه:)
اعتراف می کنم که اصلاً انتظار نداشتم که اینقدر ی مسئله ی کوچیک رو پیگیری کنن و ...
اصولاً فکر می کردم فردای اون روز همه فراموش کرده باشن! و به خودشون گفته باشن مشکل ِ خودشه!!!
والسلام.